Goodreads helps you follow your favorite authors. Be the first to learn about new releases!
Start by following قیصر امینپور.
Showing 1-30 of 53
“شهیدی که برخاک میخفت
سرانگشت در خون خود میزد و مینوشت
به امید پیروزی واقعی
نه در جنگ
که بر جنگ”
―
سرانگشت در خون خود میزد و مینوشت
به امید پیروزی واقعی
نه در جنگ
که بر جنگ”
―
“وقتي تو نيستي
نه هستهاي ما
چونانكه بايدند
نه بايدها
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض ميخورم
عمـري است
لبخندهاي لاغر خود را
در دل ذخيره ميكنم: باشد براي روز مبادا
اما
در صفحههاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما كسي چه ميداند؟
شايد
امروز نيز روز مبادا
باشد
وقتي تو نيستي
نه هستهاي ما
چونانكه بايدند
نه بايدها
هر روز بيتو
روز مباداست”
― آینههای ناگهان
نه هستهاي ما
چونانكه بايدند
نه بايدها
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض ميخورم
عمـري است
لبخندهاي لاغر خود را
در دل ذخيره ميكنم: باشد براي روز مبادا
اما
در صفحههاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما كسي چه ميداند؟
شايد
امروز نيز روز مبادا
باشد
وقتي تو نيستي
نه هستهاي ما
چونانكه بايدند
نه بايدها
هر روز بيتو
روز مباداست”
― آینههای ناگهان
“این روز ها که می گذرد شادم
این روزها که می گذرد
شادم که می گذرد این روزها
شادم که می گذرد...”
― عشق هم شاید
این روزها که می گذرد
شادم که می گذرد این روزها
شادم که می گذرد...”
― عشق هم شاید
“آی
!ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
...دیر میشود”
―
!ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
...دیر میشود”
―
“وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خوانم
چندیست لبخند ها ی لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم روزی بنام روز مبادا نیست
آنروز هر چه باشد روزی شبیه دیروز، روزی شبیه فردا،
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه میداند شاید امروز نیز روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها
هر روز بی تو روز مباداست . . . !!! ”
―
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خوانم
چندیست لبخند ها ی لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم روزی بنام روز مبادا نیست
آنروز هر چه باشد روزی شبیه دیروز، روزی شبیه فردا،
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه میداند شاید امروز نیز روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها
هر روز بی تو روز مباداست . . . !!! ”
―
“در بند خویش بودن معنای عشق نیست
چونان که زنده بودن معنای زندگی”
―
چونان که زنده بودن معنای زندگی”
―
“حسرت همیشگی
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود
آی... ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!”
―
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود
آی... ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!”
―
“نه چندان بزرگم
که کوچک بیابم خودم را
نه آنقدر کوچک
...که خود را بزرگ
گریز از میانمایگی
آرزویی بزرگ است؟؟”
―
که کوچک بیابم خودم را
نه آنقدر کوچک
...که خود را بزرگ
گریز از میانمایگی
آرزویی بزرگ است؟؟”
―
“کتابها مثل آدمها هستند . بعضی کتابها ساده لباس می پوشند و بعضی کتابها جلد زرکوب دارند”
―
―
“هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم”
―
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم”
―
“حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه میکنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظهی عزیمت تو ناگزیر میشود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود”
― مجموعه کامل اشعار قیصر امینپور
تا نگاه میکنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظهی عزیمت تو ناگزیر میشود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود”
― مجموعه کامل اشعار قیصر امینپور
“و قاف
حرف آخر عشق است
آن جا که نام کوچک من
آغاز می شود”
―
حرف آخر عشق است
آن جا که نام کوچک من
آغاز می شود”
―
“گفت: احوال ات چطور است؟
گفتم اش: عالی است
مثل حال گل!
حال گل در چنگ چنگیز مغول!”
―
گفتم اش: عالی است
مثل حال گل!
حال گل در چنگ چنگیز مغول!”
―
“اگر می توانستم
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را به خاط سپارد
اگر آسمان می توانست ، یکریز
شبی چشمهای درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را برای کسی باز می کرد
و می شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
اگر کوها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را می توانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم”
―
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را به خاط سپارد
اگر آسمان می توانست ، یکریز
شبی چشمهای درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را برای کسی باز می کرد
و می شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
اگر کوها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را می توانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم”
―
“دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم،
امروز او ما را . . .
فردا . . . ؟”
―
امروز او ما را . . .
فردا . . . ؟”
―
“مردم همه
تو را به خدا
سوگند میدهند
اما برای من
تو آن همیشهای
که خدا را به تو
سوگند میدهم”
―
تو را به خدا
سوگند میدهند
اما برای من
تو آن همیشهای
که خدا را به تو
سوگند میدهم”
―
“ای نمی دانم!
هرچه هستی باش!
اما کاش...
نه،جز اینم آرزویی نیست:
هرچه هستی باش!
اما باش!”
― آینههای ناگهان
هرچه هستی باش!
اما کاش...
نه،جز اینم آرزویی نیست:
هرچه هستی باش!
اما باش!”
― آینههای ناگهان
“سال ها دویدهام از پی خودم ولی
تا به خود رسیدهام، دیدهام که دیگرم”
―
تا به خود رسیدهام، دیدهام که دیگرم”
―
“با توام
ای لنگر تسکین!
ای تکانهای دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیفهای آفتابی!
ای کبود ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام ای شور ای دلشورهی شیرین!
با توام
ای شادی غمگین!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمیدانم!
هر چه هستی باش!
ای کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!”
―
ای لنگر تسکین!
ای تکانهای دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیفهای آفتابی!
ای کبود ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام ای شور ای دلشورهی شیرین!
با توام
ای شادی غمگین!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمیدانم!
هر چه هستی باش!
ای کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!”
―
“این روزها که می گذرد
شادم
زیرا
یک سطر در میان
آزادم
و می توانم
هر طور و هر کجا که دلم خواست
جولان دهم
_ در میان این دو خط”
―
شادم
زیرا
یک سطر در میان
آزادم
و می توانم
هر طور و هر کجا که دلم خواست
جولان دهم
_ در میان این دو خط”
―
“آدمهايى هستند در زندگيتان؛
نمي گويم خوبند يا بد..
چگالى وجودشان بالاست...
افکار،
حرف زدن،
رفتار،
محبت داشتنشان
و هر جزئى از وجودشان امضادار است...
يادت نمي رود
"هستن هايشان را.."
بس که حضورشان پر رنگ است.
ردپا حک مي کنند،اينها روى دل و جانت...
بس که بلدند "باشند"...
اين آدمها را، بايد قدر بدانى...
وگرنه دنيا پر است از آن ديگرهاى
بى امضايى که شيب منحنى حضورشان، هميشه ثابت است. . .
بعضي از آدم ها ترجمه شده اند
بعضي از آدم ها فتو کپي آدم هاي ديگرند.
بعضي از آدم ها با چند درصد تخفيف به فروش مي رسند.
بعضي از آدم ها فقط جدول و سرگرمي دارند
بعضي از آدم ها خط خوردگي دارند
بعضي از آدم ها را چند بار بايد بخوانيم تا معني آنها را بفهميم
و بعضي از آدم ها را بايد نخوانده کنار گذاشت
از روي بعضي از آدم ها بايد مشق نوشت و از روي بعضي از آدم ها جريمه.ً”
―
نمي گويم خوبند يا بد..
چگالى وجودشان بالاست...
افکار،
حرف زدن،
رفتار،
محبت داشتنشان
و هر جزئى از وجودشان امضادار است...
يادت نمي رود
"هستن هايشان را.."
بس که حضورشان پر رنگ است.
ردپا حک مي کنند،اينها روى دل و جانت...
بس که بلدند "باشند"...
اين آدمها را، بايد قدر بدانى...
وگرنه دنيا پر است از آن ديگرهاى
بى امضايى که شيب منحنى حضورشان، هميشه ثابت است. . .
بعضي از آدم ها ترجمه شده اند
بعضي از آدم ها فتو کپي آدم هاي ديگرند.
بعضي از آدم ها با چند درصد تخفيف به فروش مي رسند.
بعضي از آدم ها فقط جدول و سرگرمي دارند
بعضي از آدم ها خط خوردگي دارند
بعضي از آدم ها را چند بار بايد بخوانيم تا معني آنها را بفهميم
و بعضي از آدم ها را بايد نخوانده کنار گذاشت
از روي بعضي از آدم ها بايد مشق نوشت و از روي بعضي از آدم ها جريمه.ً”
―
“اینجا همه هر لحظه می پرسند :
ــ « حالت چطور است؟ »
اما کسی یکبار
از من نپرسید:
ــ « بالت ...”
―
ــ « حالت چطور است؟ »
اما کسی یکبار
از من نپرسید:
ــ « بالت ...”
―
“این منم در آینه
یا تویی برابرم؟
ای ضمیر مشترک
ای خود فراترم!
در من این غریبه کیست
باورم نمیشود
خوب میشناسمت
...در خودم که بنگرم”
―
یا تویی برابرم؟
ای ضمیر مشترک
ای خود فراترم!
در من این غریبه کیست
باورم نمیشود
خوب میشناسمت
...در خودم که بنگرم”
―
“دیشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسی آبدار با پنجره داشت
یک ریز به گوش پنجره پچ پچ کرد
چک چک، چک چک... چکار با پنجره داشت؟”
― دستورِ زبانِ عشق
روبوسی آبدار با پنجره داشت
یک ریز به گوش پنجره پچ پچ کرد
چک چک، چک چک... چکار با پنجره داشت؟”
― دستورِ زبانِ عشق
“با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!”
―
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!”
―
“با مردم شب دیده به دیدن نرسیدیم
تا صبح، دمی هم به دمیدن نرسیدیم
کالیم که سرسبز دل از شاخه بریدیم
تا حادثه سرخ رسیدن نرسیدیم”
―
تا صبح، دمی هم به دمیدن نرسیدیم
کالیم که سرسبز دل از شاخه بریدیم
تا حادثه سرخ رسیدن نرسیدیم”
―
“سه شنبه
چرا تلخ و بی حوصله؟
سه شنبه
چرا این همه فاصله
سه شنبه
چه سنگین، چه سرسخت، فرسخ به فرسخ
سه شنبه
خدا کوه را آفرید ”
―
چرا تلخ و بی حوصله؟
سه شنبه
چرا این همه فاصله
سه شنبه
چه سنگین، چه سرسخت، فرسخ به فرسخ
سه شنبه
خدا کوه را آفرید ”
―
“رفتار من عادی است
امانمی دانم چرا این روزها
ازدوستان وآشنایان
هرکس مرامی بیند
از دورمی گوید:
این روزها انگارحال وهوای دیگری داری
اما
من مثل هرروزم
با آن نشانی های ساده
باهمان امضا، همان نام
وباهمان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت وآرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
ازروزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
-ازتوچه پنهان-
باسنگها آوازمی خوانم
وقدربعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
ازماه وروزوسال، ازتقویم
ازروزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشترهستم
حتی اگرمی شد بگویم
این روزها گاهی خداراهم
یک جوردیگر می پرستم
ازجمله دیشب هم
دیگر ترازشب های بی رحمانه دیگربود
من کاملاتعطیل بودم
اول نشستم خوب
جوراب هایم را اتو کردم
تنها–حدود هفت فرسخ–دراتاقم راه رفتم
باکفش هایم گفت وگوکردم
و بعد ازآن هم
رفتم تمام نامه ها را زیرورو کردم
و سطرسطر نامه هارا
دنبال افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی ازنامه هایم
بوی غریب و مبهمی می داد
انگارازلابه لای کاغذ تاخورده ی نامه
بوی تمام یاس های آسمانی
احساس می شد
دیشب دوباره
بی تاب دربین درختان تاب خوردم
ازنردبان ابرها تا آسمان رفتم
درآسمان گشتم
وجیب هایم را
ازپاره های ابرپرکردم
جای شماخالی!
یک لقمه ازحجم سفید ابرهای ترد
یک پاره ازمهتاب خوردم
دیشب پس ازسی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
وبرخلاف سال های پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
ازرنگ آبی دوست تردارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ وهیبت آور نیست
این روزهادیگرتعداد موهای سفیدم رانمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک یک روزکامل جشن می گیرم
گاهی
صدبار
دریک روز می میرم
حتی یک شاخه ازمحبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردن”
―
امانمی دانم چرا این روزها
ازدوستان وآشنایان
هرکس مرامی بیند
از دورمی گوید:
این روزها انگارحال وهوای دیگری داری
اما
من مثل هرروزم
با آن نشانی های ساده
باهمان امضا، همان نام
وباهمان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت وآرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
ازروزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
-ازتوچه پنهان-
باسنگها آوازمی خوانم
وقدربعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
ازماه وروزوسال، ازتقویم
ازروزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشترهستم
حتی اگرمی شد بگویم
این روزها گاهی خداراهم
یک جوردیگر می پرستم
ازجمله دیشب هم
دیگر ترازشب های بی رحمانه دیگربود
من کاملاتعطیل بودم
اول نشستم خوب
جوراب هایم را اتو کردم
تنها–حدود هفت فرسخ–دراتاقم راه رفتم
باکفش هایم گفت وگوکردم
و بعد ازآن هم
رفتم تمام نامه ها را زیرورو کردم
و سطرسطر نامه هارا
دنبال افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی ازنامه هایم
بوی غریب و مبهمی می داد
انگارازلابه لای کاغذ تاخورده ی نامه
بوی تمام یاس های آسمانی
احساس می شد
دیشب دوباره
بی تاب دربین درختان تاب خوردم
ازنردبان ابرها تا آسمان رفتم
درآسمان گشتم
وجیب هایم را
ازپاره های ابرپرکردم
جای شماخالی!
یک لقمه ازحجم سفید ابرهای ترد
یک پاره ازمهتاب خوردم
دیشب پس ازسی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
وبرخلاف سال های پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
ازرنگ آبی دوست تردارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ وهیبت آور نیست
این روزهادیگرتعداد موهای سفیدم رانمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک یک روزکامل جشن می گیرم
گاهی
صدبار
دریک روز می میرم
حتی یک شاخه ازمحبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردن”
―




