گرگو از لای در بیرون خزید و سوز سردی به درون آمد. قدرت در را بست. نمیدانست چه وقت روز است؛ آفتاب کمرمق زمستان بالا آمده بود. چشمانش به نور خیرهکننده عادت کرد. حتم تا صبح برف باریده بود. همهجا سفید بود؛ کوههای دوردست، درختان گزِ روبهرو، تپههای شنی، درختان پسته و موتورخانه، هر چه به چشم میآمد سفیدِ سفید بود. دستهای کلاغ از روی درختان گز بلند شدند. شاخهها تکانی خوردند و برف از آنها پایین ریخت. گرگو روی ایوان جستوخیز میکرد. هیچردی جز ردپای گرگو روی برف نبود. قدرت عطسه کرد و انگار مغزش تکان خورده باشد، تازه یاد جسدی افتاد که شب رهایش کرده بود.
داستانش یه جورایی نشون میده اون بد رفتاریها و تحقیرهای خانواده در دوران کودکی چقدر نقش پررنگی در آیندهشون داره و میتونه زندگی یک انسان رو عوض کنه و اون رو تبدیل به چنین آدمی کنه. البته که کاش پدر مادرا یاد بگیرن اگر قراره بچهشون رو تربیت کنن با خشونت نباشه بچه قرار نیست با کتک و آزار و اذیت تربیت شه و بشه اونی که میخوان. گاهی ممکنه یه انسانی شبیه قدرت تحویل جامعه بدن :)
شکار کبک قصه ی تلخی دارد قصه ی پسر بچه ای که طعم محبت دیدن را خیلی زود از دست می دهد و سرنوشت او را تبدیل به هیولایی می کند که گاهی خود، خود را نمی شناسد. اگر حوصله خواندن رمانی سراسر سیاه و غم افزا دارید در خواندن تردید نکنید
شکار کبک – رضا زنگیآبادی زنگیآبادی در هفت فصل، داستان جنایی- روانشناسانهی خود را به پیش میبرد که اسمی ملایم و گول زننده دارد ( شکار کبک ) اما تعبیر دقیقی از یک قربانی است که معصومانه و بیگناه در دام صیادِ بختِ جغرافیایی خود افتاده و رهاییاش تنها با آویزان شدن از طناب دارِ روی جرثقیل رقم میخورد. قدرت، قهرمان داستان، بر خلاف نام خود، کودکی حساس و بیپناه است که در جغرافیای خشک و خشن و در کویری بیفرهنگ پا به زندگی گذاشته است و هیچ حمایت فردی، خانوادگی و اجتماعی جز مادر ندارد و مادر تنها پناهگاه او در برابر خشونت پدر و مدرسه و معلم و بیرحمیهای هم کلاسیهایش است. مادری که با شاخهای نَربُزِ قوی هیکلِ پاکستانی که توسط پدر برای تکثیر بزهایشان به طویله آورده شده است، میمیرد و او را در میان شقاوت و تیرگی زندگی بیرحمانهی کویری تنها میگذارد. قدرت از کودکی در کوران حوادثی قرار میگیرد که گام به گام او را به سمت خشونتی پیش میبرد که با تلاش برای گرفتن انتقام شروع شده و با ناکام شدن در آن و طرد شدن از خانه و کاشانه به سمت زنان تغییر جهت میدهد و قدرت، به مرور از این اِعمال خشونت و کشتار احساس لذت و آرامش میکند. رمانِ زنگی آبادی بسیار جذاب و پرکشش است و با ضرباهنگی سریع به پیش رفته و در دو زمان حال و گذشته روایت میشود. به این رمان نمیتوان پلیسی گفت زیرا پلیس نقش ناچیزی در شکلدهی رویدادها و تقویت بار دراماتیک داستان دارد. رمان، ماجرایی جنایی- روانشناختی است و از همان آغازِ داستان برای خواننده تعیین میکند که با قاتلی روانی و سریالی روبروست و قهرمان آن قدر پیچیده نیست که بتواند بار پلیسی و معمایی به داستان بدهد. نویسنده میخواهد به خواننده نشان دهد که قدرت، چگونه به هیولایی که میبینید تبدیل شده است. روند سیر ماجراها و تحولِ شخصیتِ قدرت و نشانههایی که نویسنده در کودکی او قرار میدهد، بزرگسالی او را تکمیل و پذیرفتنی میکند. تنها همدم قدرت، گرگوست. سگی که حضورش در بافت روستایی ایران، داستان را پذیرفتنی میکند و تنها موجودی است که وفادارانه محبت قدرت را میپذیرد و به او کمک میکند. استفادهی مناسب نویسنده و تسلط او به گویشِ کرمانی به داستان بعدی بومی میدهد و باور پذیری آن را بیشتر میکند. طول فصلها و نامگذاری آنها به نظر من، مانند خود داستان جالب نیست و نویسنده میتوانست با ایجاد موانع پیچیده و قویتر ( شخصیتهای مخالف پیچیدهتر و باهوشتر) هم در گذشته و هم در حال ( روند پلیسی ماجرا ) داستان پرهیجانتر و پیچیدهتری را شکل دهد که حتی بتواند خوانندهی هوشمند و باتجربه را شگفتزده کند. در نهایت، شکار کبک، رمان ارزشمندی است و نویسندهای توانا را نشان میدهد که میتوان بیصبرانه منتظرِ کارهای بعدی او بود. شکار کبک را نشر چشمه در 149 صفحه منتشر کرده است.
یک رمان کوتاه روانشناسانهی خیلی خوب به قلم نویسندهای نهچندان نامآشنا . محوریت اصلی کتاب شکار کبک ، کودک آزاری است. قدرت، قهرمان داستان، از همان کودکی مدام مورد ضرب و شتم پدر ، تحقیر معلم و تمسخر همکلاسیهایش قرار میگرفت. تنها حامی او مادرش بود که در همان زمان طفولیت قدرت با شاخ بز نری که پدرش به خانه آورده بود فوت شد. قدرت از اطرافیانش خشم را آموخت و به هرکه اعتماد کرد ناامید شد. او خشمهای سرکوب شدهی فراوانی در زندگی تجربه کرد و همین امر سبب شد به قاتلی بی احساس بدل شود. البته خواننده همانقدر که قدرت را مقصر این جنایات میداند، پدرش و مراد را نیز شریک جرم حساب میکند. کودکی قدرت مرا به یاد کودکی رودولف لانگ ( رودولفهوس) در کتاب " مرگ کسب و کار من است" انداخت و همچنین شباهتهای رفتار پدرشان در تربیت فرزندشان. البته تفاوتهایی نیز این دو شخصیت دارند از جمله اینکه قدرت بیشتر نقش قربانی دارد و رودولف لانگ یک مجرم. نویسنده با بیان این داستان به خواننده این نکتهی مهم را یادآور میشود که چه مسائلی کودکی پاک و معصوم را به بزهکاری تمام عیار تبدیل میکند. همچنین هشداری است به والدین که نه تنها آیندهی فرزندانشان را میسازند که در سرنوشت بسیاری از افرادی که با فرزندانشان در ارتباطند نقش دارند.
پ.ن: تنها به این دلیل یک ستاره کم کردم که نویسنده وارد ذهن راوی و دیگر شخصیتها نمیشود.
۱۴۰۰/۹/۱۹
This entire review has been hidden because of spoilers.
زنگي آبادي قصه اي داشته است براي نوشتن دور از فلسفه بافي و اداي تكنيك درآوردن. خيلي هم خوب قصه اش را آغاز مي كند و تا ميانه اش هم خوب پيش مي رود اما كمي شتاب زده پيش تر مي رود و به گمانم قصه قوام پيدا نمي كند و اسكلت بندي اش كمبودهايي دارد كه به كليت نوشته آسيب رسانده است كه نشان از اين دارد كه او زبانش را در گفتن چنين قصه اي انگار نتوانسته است پيدا كند كه يك بخشش هم مثلن مي شود كم كاري در شخصيت پردازي ها چرا كه قصه اساسن تكيه اش بر مناسبات رفتاري ميان آدم هاي پيراموني ست. سواي اينها كاش او كمي بيشتر زمان صرف مي كرد و چه بسا اين زمانِ بيشتر نتيجه اش رماني بلندتر از اين و پخته تر هم مي شد. باري زنگي آبادي اينجا در هيات يك قصه گو قصه اش را تعريف مي كند و داوري هم نمي كند. فقط قصه گوست و من اين را دوست دارم. شكار كبك را هم كه خواندم نااميدم نكرد. برخي فضا هم بسيار خوب پرداخت شده است حتا كوتاه و كلام آخر اينكه از خيلي داستانها كه دو سال اخير چاپ شده اند بهتر بود 1397/01/28
اولش باید اینو بگم که یکی از ضعیف ترین کتابهایی بود که خوندم این کتاب رو من از بلاگری توی اینستاگرام که کلی تبلیغ کرد شناختم و بعد دوستی کلی تبلیغش رو کرد و من رو مجاب به خرید کردن از ابتدای ماجرا ۳ بار استارت خوندنش رو زدم ولی اصلا نمیتونستم ارتباط بگیرم دیگه در اخر خوندمش موضوع کتاب خوب بود و خلاقیت نویسنده در خلق داستان خیلی عالی بود ولی انگاری توی کتابهای درسی باید چاپ می شده و نوع روایت و نگارشش بسیار بد بود یکی از بزرگترین ایراداتی که می شد به این اثر گرفت تکرار کردن بیشمار اسامی بود که خیلی اذیت میکرد من هر چیزی که بخوام بگم ممکنه اسپویل بشه و برای دوستانی که میخوان بخونن بد باشه ولی خب در اخر میتونم بگم که ۲ فصل اخر کتاب تونست یکم پر و پا بده بهش و یه پایان بندی خوب داشت..
داستان در یکی از ده های کرمان اتفاق میافتد که پسر بچه ای به نام قدرت ، مادر خود را از دست می دهد و بعد از مدتی پدرش دوباره ازدواج می کنند. بین قدرت و برادر نامادری اش اتفاقی رخ میدهد که سرنوشت او را تغییر می دهد...
در تمام مدت کتاب به این فکر می کردم که شر چگونه شکل می گیرد و چطور جایش را در وجود آدمی باز می کند و در نهایت او را از پا در می آورد؟ پس و پشت رشد و نمو شر چیست؟ با داستانی جذاب و عمیق طرفیم. تا مدت ها رد و پای« قدرت» را در زندگی روزمره شخصی ام می بینم
یکی از قشنگترین رمانهای ایرانیه که از نظر نقد روانکاوانه و بررسی سرخوردگی ها و علل جرم میتونه به سادگی مورد بررسی قرار بگیره. نویسنده خیلی زیبا تونسته مشکلات اجتماعی و روانی شخصیت داستان رو بیان کنه.پسری که با مرگ مادرش و تجاوز بهش،مسیر زندگیش به کلی تغییر میکنه. داستان تلخ و غم انگیزه ولی به شدت روان و زیبا.امیدوارم از خوندنش لذت ببرین.
با اختلاف یکی از دغدغه مند ترین کتاب های این چندسال اخیر هست. شخصیت پردازی کودکی که مورد خشنونت قرار میگیرد و در بزرگسالی خود دیگران را مورد خشونت قرار می دهد. به نظرم کسانی که در حوزه کودک به خصوص در بخش کودکان آسیب دیده کار می کنند باید مطالعه ش کنند.
قدرت(شخصیت اول داستان) جزو آدم هاییه که نه میتونی دوستشون داشته باشی نه متنفر باشی. گفتنش هم سخته که بگم ازش متنفر نیستم، ولی آره دیگه بگذریم. داستان با قتل زنی توسط قدرت شروع میشه. خیلی تلخ و این تلخی همینطور قراره ادامه داشته باشه. قراره تو برف و سرمای کرمان لحظات سختی و بگذرونین. آدم های داستان ما دقیقا مثل هوای اونجا سرد و بی روحن. اما به عنوان خواننده صبور باشین. قضاوت نکنین قدرت رو و ادامه بدین.حداقلش اینه که داستان کودکی اون رو متوجه بشین. بعدش میتونین فحش هاتون و نثارش کنین. آقای زنگی آبادی بسیار زیبا داستان کودکی قدرت رو تا بزرگسالی برامون تصویر میکنه و در کنارش از روز های اکنون قدرت هم خبر داریم. شکار کبک خیلی جذاب و روان. خیلی خوب حرفشو میزنه و منظورشو به راحتی میرسونه ممنون آقا رضا لذت بردیم.
بیارزش. توصیفی خامدستانه از یک قربانی که در مرور زمان، خود، قربانیکننده میشود. نویسنده اگرچه میکوشد مخاطب را به شخصیت اصلی داستان نزدیک کند، ابداً حس همراهی نمیآفریند. فضای بیخودی تاریک و مالیخولیایی هم، دردی را دوا نمیکند. نه عنوان به داستان ربطی دارد و نه طرح روی جلد. محض رضای خدا هیچ چیزِ این اثر قابل قبول نیست. سه بار گرگو در مقاطع زمانی متفاوت وارد داستان میشود و به جز - اندکی - در اولین ورود، هیچگاه ارتباطی خاص - حسی - با شخصیت اصلی داستان ندارد. درخت گیلاس در خانهی پیرزن، مرجعی است برای رفتوآمدهای داستان و تکرار احساسات شخصیت اول، ولی هیچ مشخصهای را به خود نمیگیرد و یادآور هیچچیز نیست. پرداختِ صحیحی از رابطه با فالی و رابطه با مادر شکل نمیگیرد. بنابراین فقدان شخصیت اول در ارتباط این دو نفر آنچنان که برایش تاثیرگذار بوده برای مخاطب پر اهمیت نیست.
این اولین کتابی بود که بعد از ۴ سال از داستان نخوندن از این نویسنده خوندم. از انتخابم راضیم. چون فکر نمیکردم بتونم داستانی رو بعد از این همه مدت به پایان برسونم. کاملا کتاب غافلگیر کنندهای بود. جدیدا داستان یا سریالهایی این سری از انسانهایی که به دلایلی به کشتن علاقهمند میشوند رو زیاد شنیدم و دیدم که گویا گذشتهی افراد بیشترین تاثیر رو در این علاقمندی داره که این ما رو به فکر دربارهی چگونگی رشد کودک بیش از پیش وا میداره.
این اولین کتابی بود که از ایننویسنده میخواندم. انتظار این حجم از غافلگیری رو نداشتم. کتابی که شروعش آن چنان جذاب بود که همان ابتدای کار ۸۰ صفحه از آن را خواندم. هم چنان که پیش میرفتم بیشتر از کتاب لذت میبردم. و در آخر ، پایان داستان همانطور بود که باید می بود. باید تشکر کنم از خانم هاجر رزم پا که این کتاب رو معرفی کردند. کتاب از هفت بخش تشکیل شده است. که روایتگر داستان مردی بنام قدرت که گذشته ی سیاه را به همراه خود کشانده است و او را به مرز جنون می رساند و همین باعث شده است که دست به جنایاتی بزند. قتل سه زن. . آدمی با گذشته اش زندگی میکند . نفس می کشد، بزرگ می شود. و همین گذشته ، یک جایی یقه اش را محکم می چسبد. گذشته؛ آدمی را تا دم مرگ هم رها نمی کند...
شکار کبک رمانی فارسی است که میتوان آن را به کمک تئوریهای روانشناختی زیادی نقد کرد. چون در دلش، کاراکترها و ماجراهایی را جا داده که انگار نمایندهای از ذهن ناخودآگاه و خودآگاه انسان هستند! اتفاقاتی که از کودکی تا بزرگسالی کاراکتر اصلی این داستان یعنی «قدرت» را پوشش میدهند، در حقیقت روی ناخودآگاه او تاثیر میگذارند. تا جایی که یک کودک معصوم، در بزرگسالی به قاتلی بیرحم تبدیل میشود. زیگموند فروید، پدر علم روانشناسی میگفت که ذهن ناخودآگاه انسان، تاثیر شگفتانگیزی روی عملکرد و رفتار او در بزرگسالی دارد. این ذهن ناخودآگاه چیزهایی را در دل خودش نگه میدارد که صاحب آن از آنها مطلع نیست! در واقع، تجارب کودکی است که بزرگسالی ما را میسازد. به همین دلیل هم به خوبی میتوان رفتار و واکنش «قدرت» در کتاب شکار کبک را درک کرد. او پسری است که از کودکی، مورد رفتار خشونتآمیز و وحشتناک اطرافیان قرار گرفته است. پسربچهای که نه تنها با رفتار بد همسنوسالها، همکلاسیها و معلمش روبهرو میشود، بلکه باید بیرحمیهای پدرش را نیز تحمل کند. در کنار تمام اینها، حتی در کودکی مورد تجاوز قرار میگیرد و روح و جسمش، متحمل آسیب وحشتناکی میشود. قدرت فقط حمایت مادرش را دارد، اما طولی نمیکشد که او را نیز از دست میدهد. پس از همان کودکی مجبور است بدون وجود هیچ غمخوار یا پشتیبانی، رفتار وحشتناک و خشن اطرافیانش را تحمل کند. همین آسیبها، باعث میشود که به بیماری جسمی خطرناک و لاعلاجی هم مبتلا شود و به رختخواب بیفتد. اما روزی میرسد که بلند شود...بلند شود و برای انتقام، از خانه خارج شود. انتقام او، قتل است.
رضا زنگیآبادی، از نویسندههای روانشناختی ایران
رضا زنگیآبادی نویسندهی نامداری است که کتابهای زیادی هم ننوشته، ولی فعالیت ادبی زیادی دارد. او که در سال 1347 به دنیا امد، علاوه بر نویسندگی، دبیر انجمن داستان کرمان و عضو هیئت تحریریه فصلنامه ادبی خوانش است. او حتی عضو هیئت داوران دومین دورهی جایزهی احمد محمود بود. جالب اینجاست که قلم متفاوتش، او را برگزیدهی جایزهی هوشنگ گلشیری هم کرده است. داستان کوتاه او، با عنوان «قبل از تحویل سال» در سومین دورهی جایزهی هوشنگ گلشیری که در سال 1381 برگزار شد، به عنوان اثر برگزیده انتخاب شد. حتی در دوازهمین دورهی جایزهی هوشنگ گلشیری، از داستان «شکار کبک» که در این مرور از آن حرف میزنیم، تقدیر شد. به طور کلی، زنگیآبادی در روایت داستانهای روانشناختی تبحر دارد. این توانایی او در سایر داستانها از جمله مجموعه داستان کوتاه «یک روز مناسب برای شنای قورباغه» هم قابل مشاهده است. از جمله آثارش میتوان به «سفر به سمتی دیگر»، «گاهگرازها»، «شوالیههای کوچک شهر» و ... اشاره کرد.
قدرت، درس عبرتی برای تمام سرپرستهای بد
این اصلا بعید نیست که هنوز هم سرپرست بد وجود داشته باشد، چون هنوز هم ممکن است بیمار روحی با اختلالهای روانی وجود داشته باشد، ازدواج کند و بچهدار شود. بیمارهایی که حتی نمیدانند بیمار هستند و به اسم تربیت، رفتاری در پیش میگیرند که میتواند از کودک معصومشان یک بیمار روحی افسرده و منزوی بسازد. در مواقعی هم ممکن است رفتار آنقدر بد باشد که از کودکشان، یک قاتل بسازد! اگر تمایل دارید، میتوانید تحلیل کاملتری از این کتاب را در این مطلب که در مجلهی کتابچی منتشر شده، مطالعه کنید.
اول که شروع میشود، میفهمی که با قاتل طرفی و داستان فلشبک میزند و چهگونهقاتلشدن را قرار است تصویر کند. اوایل مشکلی نمیبینی، ولی هرچه جلوتر میرود داستان، شتابزدهتر میشود و هردمبیل. تنها کاری که زنگیآبادی میکند این است که سر شخصیت اصلی بلا میآورد؛ بدون اینکه زمی��هسازی خوبی داشته باشد. در واقع پیرنگ چفتوبستداری نمیبینی. فقط آدمی را میبینی بیاراده که دارد اینور و آنور آدم میکشد. خیلی جا داشت تا داستان پخته شود. برایم جالب است که دردناکبودن و تلخی را بهعنوان ویژگی مثبت این اثر در نظر میگیرند. چه ربطی دارد؟ هر چیزِ تلخ و سیاهی که نمیشود خوب. اصلاً این داستان با این آدمها باورپذیری داستانی خوبی نداشت. البته چندان پرادعا نیست. فرم سادهای دارد که در زمان انتشار آن نسبتاً عجیب است. قصهگوست و قضاوت نمیکند. همین شاید قابلتحملش کند، اما خوب نه. این داستان با اینهمه ماجرای آدمکشی، نیاز به پرداخت بیشتری داشت؛ شاید هم حجم بیشتری.
بعد از مدتها دوری از کتاب و کتابخوانی؛ این اولین کتابی بود که خواندم و چه انتخابی!
یک قصهی کامل، با شخصیتپردازیهای بینظیر، توصیفهای خارقالعاده؛ بدون جملهای و یا حتی کلمهای اضافی. همهچیز در سادهترین و شیواترین حالت ممکن توصیف میشود.
قهرمان یا بهعبارت بهتر ضدقهرمان قصه، «قدرت» است. پسری روستایی که خواننده در طول داستان از کودکی تا جوانیاش با او همراه میشود. قصه روایت خطی ندارد و مدام از زمان حال به گذشته میرود؛ همین امر کمک شایانی به خواننده میکند تا به ریشهی افکار و اعمالِ «قدرت» پی ببرد.
نوشتن قصهی جنایی دشوار است. نوشتن قصهی جناییِ پرکشش و پرتعلیق دشوارتر! که نویسنده به زیبایی از عهدهی این کار برآمده است.
- این کتاب در میان آثار ادبیات معاصر فارسی، برای من در دستهای قرار میگیرد که در موردش چنین خواهم گفت: «اگر این اثر را نخوانید، چیزی از دست خواهید داد.»
اصلا خوشم نیومد ازش. درسته که همه داستان ها و تجربه ها و همه ی زندگی شیرین نیستن و خیلی زندگی ها هستن که تلخن، اما چطور تعریف کردن تلخی حال منو بد کرد. اصلا شخصیت داستان یه آدم گشادی بود که کلی بلا سرش اومد و تبدیل شد به یه قاتل زنجیره ای. مزخرف بود بنظرم.
یه داستان مزخرف و سطح پایین در مورد بدبختی و قتل و تجاوز و هر چیز کثیفی که بشه بهش فکر کرد. مرده و کفن رو از نویسنده های مرد ایرانی بگیرن یه کلمه نمیتونن بنویسن.
قدرت، کی روز خوبوخوش نصیبش شده بود؟ از همان کودکی که مدرسه میرفت؛ دوستانش مسخرهاش میکردند. معلمش کتکش میزد، به تندی و خشونت با او رفتار میکرد. پدرش هم که هر فرصتی گیر میآورد؛ نوازشش جز به سیلی نبود. تنها خوشی قدرت، مادرش بود و فالی همکلاسیاش. فقط مادر بود که او را از زیر دست کتکهای پدر، نجاتش میداد. فالی هم که دختر همسایهشان بود؛ تنها کسی بود که در مدرسه به دادش میرسید. همصحبتش میشد. درد دلهایش را گوش میداد.
مدرسه رفتن عینِ شکنجه شده بود برای قدرت. ازبس که معلم حالواحوال بد و ناجورش را متوجه نشده و به خشموخشونت با او رفتار کرده بود. ازبس که مورد تمسخر و آزار همکلاسیهایش قرار گرفته بود. این بود که فراری از حالوهوای تلخ مدرسه، با سگی که از خرابهای همراهش شده بود؛ دمخور شده بود. ولی پدرش به سگش گرگو هم رحم نکرده بود و به حکم اینکه نجس است؛ کشته و در حیاطشان چال کرده بود. مادرش نیز در اثر ضربهی شاخهی بز پاکستانی که پدر برای جفتگیری احشامش اجاره کرده بود؛ کشته شده بود.
مادر هم که چشم از جهان بسته بود؛ قدرت تنها و تنهاتر شده بود. پدرش هنوز لباس عزا از تن درنیاورده؛ خاور را به زنی گرفته بود. در بیکسوکاری که بر زندگی قدرت، آوار میشد؛ او دمخور مراد برادر خاور هم که شده بود؛ چنان از مراد خاطرهای چرکین و حیوانی بر جسموجانش چنگ انداخته بود که تا زنده بود؛ نتوانسته بود از تیرهگی و تباهی نشت کرده از آن رویداد بر روح و روانش، رهایی پیدا کند.
قدرت در جنگوجدال انتقامی که قصد کرده بود از مراد بگیرد؛ سگ همدمش در شعلههای آتشی که مراد به جانش انداخته بود؛ هلاک شده و برای باری دیگر، قدرت سگِ همدمِ دیگرش را از دست داده بود.
انگاری زندگی برای قدرت به شکل رینگ بوکسی درآمده بود؛ که دائم داشت از روزوروزگار مشت میخورد. هنوز تیرهگیایی در تنش ننشسته، تیرهگی و تباهی دیگری بر روانش چنگ میانداخت. و هی خشم بود که از دور و اطرافیانش نصیب و قسمتش میشد و "خشم آرامآرام تبدیل به غصه میشد و دوباره این غصه تبدیل به خشم میشد و او دائم مثل آونگی در میان این حسها در نوسان بود."
قدرت بیآنکه از تیرهگیهای پیشین التیام پیدا کند، تیرهگی دیگری نصیبش میشد. هرچه میگذشت "حسهای جورواجوری در قدرت سربرمیآورد؛ خشم، حسادت، شهوت، دلتنگی، غم...". قدرت کلافه از روزوروزگاری که هیچ امکان آرامش و التیام به زخمهای کهنهاش را نمیداد؛ انگاری خود را میباخت. به طفیلی زندگی اطرافیان خود، بدل شده بود. هیچکس به قدرت توجهی نداشت. به چشم هیچکس دیده نمیشد. گویی به روح سرگردانی بدل شده بود. قدرت دائم در حس فقدانی، زندگی میکرد کـه همواره همراهش بود. فقدانی که همچون حفرههایی عمیق وجـود او را تحتالشعاع قرار میداد. او گویی در یک زوال شخصیتی دائم، روز را به شب میرساند. هرچه میگذشت، قدرت حسوحالی مخوف به خود میگرفت. از دست آسیبهای روحوروانی خودش نمیتوانست که سالم به در بیاید.
کتاب «شکار کبک» روایت زوال و سقوط تدریجی شخصیتی کودکی معصوم است به قاتلی خطرناک. قاتلی که خواننده در دلش به بیکسوکاری او میگرید. با دردهایی که دلوجان قاتل را آزار میدهد؛ همدرد میشود. در سوگ خوشیایی که او هیچوقتِ خدا نصیبی نمیبرد؛ غمگین میشود. در تلاشهایی که او میکند تا بر مراد زخمی بزند؛ خواننده هم همزادش میشود تا انتقامی از مراد بگیرد. بر ناتوانیهای قدرت در اینکه میخواست؛ احساساتش نسبت به طلعت (این آخرین شانس زندگیاش) را سروشکلی عاشقانه ببخشد؛ خواننده هم زجر میکشد. اندوهگین میشود. آزردهخاطر میشود. بر تباهی و تیرگیهایی که اندک اندک بر جان قاتل چنگ میاندازد؛ خواننده انگاری دلدل میکند که این تباهیها ته بگیرد. ولی زور و توان قدرت، کمتر از آن است که بتواند بر تیرهگیها و تباهیهای انبان شده در جسموجانش غلبه پیدا کند.
تلخ و تباهی زندگی قهرمان داستان، واقعن خواننده را آزار میدهد. درست است که داستان، خواننده را به خود جلب میکند. ولی سیاهی لانه کرده در صفحه صفحهی کتاب، چنان تلخ و گزنده است که انگاری آدمی در کابوس وحشتناکی گیر افتاده است.
نویسنده در خلق حالواحوالات قدرت به خوبی عمل کرده است. شکل رفتوبرگشت از حال به گذشته و تسلط نویسنده به فضاهای روستایی که در روستاهای کرمان میگذرد؛ توانسته است خواننده را مجاب کند که هر آنچه خوانده است روایت از واقعیتهاییست که بر صفحه صفحهی کتاب جاریست. تلخی داستان، افسانهپردازی برای سروهم کردن تلخی و سروشکل دادن وحشت صرف نیست؛ بلکه شوربختانه چندان دور از واقعیتهای پیرامونی نیست.
من ابتدا رمان دوم خون خرگوش و سپس شکار کبک را خواندم...و قبل از هر چیز باید بگویم که پیشرفت نویسنده از اثر اول به دوم کاملا محرز است...شخصا خون خرگوش را بیشتر دوست داشتم...اما شکار کبک نیز در نوع خود عالی بود...شکار کبک داستان کودکی و حال یک جنایتکار را روایت می کند. قاتلی به نام قدرت که در دوران کودکی مورد تجاوز برادر نامادری اش قرار می گیرد و این تجاوز سرآغاز همه چیز است...و رمان در پرداختن به تبعات تجاوز به کودکان تقریبا موفق عمل کرده است