خوبی گودریدز به همینه. به اینکه بیای و ببینی که چند نفر دیگه هم عین خودت توی زمین به این بزرگی دارن نفس میکشن و حس و حالشون با حس و حالت مطابقه. به اینکه بیای و ببینی که همهی رفقای نادیدهت کتاب دوستداشتنی تو رو عین خودت دوست دارن و عین خودت لمسش کردن و عین خودت هزار بار دست کشیدن به سوسک روی جلدش که شاید جاکن بشه و ما رو خلاص کنه از بودنش.
.
منگی کتاب دوستداشتنی همهمونه. کتابی که باید با صدای بلند خوند. کتابی که حیفه با صامتخونی حرومش کرد. کتابی که باید گوشهای دنج گیر آورد و گلو رو صاف کرد و شروع کرد به خوندنش. همین حالا بیاین برای بار هزارم این تیکه رو با صدای بلند بخونیم
:
«من کنار خط آهن بازی کردهام، از دکلها بالا رفتهام، تو حوضهای تصفیه آبتنی کردهام. و بعدها، عشق رو تو قبرستون ماشینها تجربه کردهام، رو صندلی جرخوردهی اسقاطیها. خاطرههایی که دارم شبیه پرندههایی هستن که افتادهان تو نفت سیاه، ولی به هر حال، خاطرهان. آدم به بدترین جاها هم وابسته میشه، اینجوریه. مثل روغن سوختهی ته بخاریها.»