دقیقا چطوری بنویسم که حق رو ادا کرده باشم؟!
با این کتاب خیلی حسها رو تجربه کردم، خندیدم، گریه کردم، حرصم گرفت، عصبی شدم. به یه نویسنده فحش دادم، یکی دیگه رو تحسینش کردم، از ذکاوت یکی بهت زده شدم. خلاصه که نمیدونم چطوری توصیف کنم... فقط میگم اگه "عاشق داستان" هستید این کتاب رو از دست ندید. مطمئنن تا مدتها به اون زن شیشهای و مرد سنگ انداز فکر میکنم، به خواهرانی که همه جا دنبال هم بودن و بعد که دلیلش رو میفهمی برق از سرت میپره. چطوری مادری رو فراموش کنم که دولت به بیرحمانهترین شکل ممکن بچه چهارسالهاش رو کشته بود؟ نوشتههای کوتاه اما خلاقانه اتگار کرتِ بینظیر گوشهای از قلبم رو تسخیر کرد. لوسیا برلین با قلم جادوییش من رو با زن نظافتچی بی مانندی همراه کرد که قرص خواب میدزده. تصاویر داستان دختری که از تنهایی با یه کفتار رفیق شد نکنه یادم نره؟ اون زنه واقعا تبدیل به روباه شد یا فقط شوهرش فکر میکرد تبدیل به روباه شده؟ وای ازداستانهای جنت وینترسن نابغه که دوباره با طنازی از کودکی دردناکش حرف میزنه، از فقدان مینویسه جوری که دردت میگیره
ساعتها میتونم حرف بزنم از این مجموعه داستان که واقعا دلم میخواد تمام دوستان اهل کتابمو وادار کنم بخونند. ممنون از مترجم خوبش که اگه نبود هرگز چنین کتابی رو نمیخوندم.