این روزها کمتر تونستم میون کتابهای ایرانی، کتابی رو پیدا کنم که یه ماجرای پُرکشش داشته باشه. هرچند وجود تکنیک به شکل بهتری به اثر میده اما ماجرا سهاین روزها کمتر تونستم میون کتابهای ایرانی، کتابی رو پیدا کنم که یه ماجرای پُرکشش داشته باشه. هرچند وجود تکنیک به شکل بهتری به اثر میده اما ماجرا سهم مهمتری در جذابیت کتاب به عهده داره. با همهی انتظار پایینی که از این کتاب داشتم –تابهحال کتابی از احمد پوری نخونده بودم- تونستم خیلی زود بخونمش چون ماجرای جذابی داشت. هرچند عنوان کتاب اصلاً مناسب نیست و همین که پشت جلد رو بخونی فکر میکنی همهی داستان لو رفته اما باز هم کتاب ارزش خوندن و به انتها رسوندن رو داره. ممنون از احمدی پوری.
Merged review:
این روزها کمتر تونستم میون کتابهای ایرانی، کتابی رو پیدا کنم که یه ماجرای پُرکشش داشته باشه. هرچند وجود تکنیک به شکل بهتری به اثر میده اما ماجرا سهم مهمتری در جذابیت کتاب به عهده داره. با همهی انتظار پایینی که از این کتاب داشتم –تابهحال کتابی از احمد پوری نخونده بودم- تونستم خیلی زود بخونمش چون ماجرای جذابی داشت. هرچند عنوان کتاب اصلاً مناسب نیست و همین که پشت جلد رو بخونی فکر میکنی همهی داستان لو رفته اما باز هم کتاب ارزش خوندن و به انتها رسوندن رو داره. ممنون از احمدی پوری....more
روایت آشفتهای داشت و این آشفتگی در خدمت داستان نبود. انگار نویسنده گیج و سردرگم بود هم نسبت به شخصیتها و هم نسبت به چیزی که قرار بود پیش بیاد. نمیتروایت آشفتهای داشت و این آشفتگی در خدمت داستان نبود. انگار نویسنده گیج و سردرگم بود هم نسبت به شخصیتها و هم نسبت به چیزی که قرار بود پیش بیاد. نمیتونست با ریتم و تمپوی منظم، شخصیتها رو در طول روایت با هم همراه کنه. سراغ یه شخصیت که میرفت، یکی دیگه رو رها میکرد و بعد آدم نمیدونست پیشزمینهی اون شخصیت فراموششده قراره چطور به مابقی قصه کمک کنه. خلاصه با اینکه شروعش برام جذاب بود و سریع هم پیش میرفت اما تهش ناامیدم کرد....more
طوبا یعنی درختی در بهشت، اما طوبای این داستان درختی است در دوزخ. هرچند آدم اول خیال میکند که قرار است قصهی طوبا را دنبال کند، ولی خیلی زود معلوم میطوبا یعنی درختی در بهشت، اما طوبای این داستان درختی است در دوزخ. هرچند آدم اول خیال میکند که قرار است قصهی طوبا را دنبال کند، ولی خیلی زود معلوم میشود که این کتاب، داستان آدمها نیست، داستان تاریکی پیوستهای است که همهچیز در متن آن اتفاق میافتد. یک شب بلند که بعد آنقدر غلیظ میشود که به دوزخ میرسد و طوبا، درختی است که رو به این شب ایستاده. او اغلب وقتها درحال فهم معنای این تاریکی است. بااینحال خیلی وقتها از درک آن عاجز است. احتمالاً میشد رمان را کوتاهتر کرد تا وقایع فرصت پیدا کنند با جزییات بیشتری اتفاق بیفتند، حتی میشد تعدد شخصیتها را کمتر کرد. اما شاید تعمدی برای این همه شخصیت و خردهداستان وجود داشته و هر شخصیت انگار شاخهی کوچکی است از درختی کهنسال. در قسمتهایی از رمان، تاریخ و در بخشهایی دیگر، نگاهی فلسفی به وقایع، پررنگ میشد و باز رنگ میباخت. دلیلش هرچه که بود از انسجام رمان کم میکرد. گمانم این نگاه فیلسوفمأبانه سایهای از نویسنده است که در کتاب سگ و زمستان بلند هم قابل ردیابی بود که گاهی با لحنی متفاوت و تصویرسازیهایی غریب به روایت پیوست میشد. و در نهایت اینکه بهنظرم طوبا و معنای شب حداقل در ایران، مستحق این همه مهجوری نیست، با اینکه در جنبههای مختلفی نسبت به سووشون رمان بهتری است....more
همکارم که کارش مهندسی دیتاست یه سیستم پیشبینی درست کرده که میتونه وضعیت بیزینس رو تا سه روز آینده پیشبینی کنه؛ اما برای اینکه خطای این سیستم تا حد همکارم که کارش مهندسی دیتاست یه سیستم پیشبینی درست کرده که میتونه وضعیت بیزینس رو تا سه روز آینده پیشبینی کنه؛ اما برای اینکه خطای این سیستم تا حد پنج صدم درصد کم بشه لازمه که دیتای ورودی به سیستم آپدیت شه تا بتونه با تغییر وضعیت هر روز تِرین بشه. این سیستم با این جزئیات توی کمتر بیزینسی وجود داره و وابسته به شاخصهای زیادیه و دیتاهای متفاوت رو از سورسهای مختلف میگیره که نمیشه برای جای دیگهای کپی کردش. ترکیب خلاقیت و ماشینلرنینگ الان به این نقطه رسیده ولی برای من جالبه که تخیل همیشه اینقدر جلوتر از زمانهست. البته اگه بدونیم که علم اغلب وقتها حاصل یه تخیل مهندسیشدهست دیگه خیلی تعجب نمیکنیم. آدمها همیشه خیالاتشون رو تبدیل به چیزی میکنن، گاهی هنر و گاهی هم علم. از این نظر واقعاً به هوش و خیالبافی کوبو آبه غبطه خوردم.
*در ضمن اسم کتاب هم اینتر آیسایج چهاره. مترجم صلاح دیده اسمش رو عوض کنه. :|...more
برای یه مدت طولانی داشتم سریال فلیبگ رو میدیدم. یه بار چند سال پیش دیده بودمش و بعد این دفعه از آخرین اپیزود فصل دوم شروع کردم و برعکس تا اولین اپیزوبرای یه مدت طولانی داشتم سریال فلیبگ رو میدیدم. یه بار چند سال پیش دیده بودمش و بعد این دفعه از آخرین اپیزود فصل دوم شروع کردم و برعکس تا اولین اپیزود فصل اول اومدم. روش جالبی بود. چون در واقع خیلی چیزها توی این چند سال فاصله از یادم رفته بود، ولی برعکس دیدنش باعث میشد دنبال گرهگشایی ماجراها نباشم و بیشتر جزئیاتی رو ببینم که دفعه اول ندیده بودم. بعدش دیدم که بالاخره باید موآن کنم. واسه همین از چت جیپیتی پرسیدم رمانهایی هست که شبیه سریال فلیبگ باشه؟ فکر کنم یه لیست پنج تایی داد که این کتاب شمارهی اول بود. خب میتونم بگم که تا حدی فضای کلی این رمان شبیه به فصل اول سریاله، ولی اصلاً اون شوخطبعی و طنز لطیف فلیبگ رو نداره که حتی سیاهتر و تاریکتر هم هست. درحالیکه بهنظرم نقطه قوت فلیبگ فصل دومشه و ترجیح میدادم کتابی بخونم که از نظر غلظت طنز و درام شبیه اون فصل میبود. توی فصل اول انگار داری سوگواری میکنی و قراره با یه شوک تلخ در پایان روبهرو بشی (دقیقا مثل همین کتاب و پایان ناگوارش). ولی از خوندن این کتاب هم تا حدی لذت بردم. شاید بهخاطر جزئیپردازیهاش و یا شخصیت راوی که نسبتاً متفاوت بود و همزمان که غمگین بهنظر میرسید، خنثی هم بود. اما اونقدری هم جایگاه خاصی توی ذهنم پیدا نکرد که بخوام بعدها یه کتاب دیگه از این نویسنده بخونم. ...more
The writer is a perverse creature who has chosen an impossible trade, a calling that will doom her (or him) to dissatisfaction for all eternity, when The writer is a perverse creature who has chosen an impossible trade, a calling that will doom her (or him) to dissatisfaction for all eternity, when all she dreams of is nothing more than finishing her crossword while she sips her drink....more
بعضیوقتا آدما فقط یهبار یه کار خوب انجام میدن که زندگیتو عوض میکنن و بعدش مهم نیست دیگه هیچوقت کار خوبی نکنن، واسهات همون یهبار کافیه. برا منمبعضیوقتا آدما فقط یهبار یه کار خوب انجام میدن که زندگیتو عوض میکنن و بعدش مهم نیست دیگه هیچوقت کار خوبی نکنن، واسهات همون یهبار کافیه. برا منم هوشنگ گلشیری همچنین آدمیه. یهبار با شازده احتجاب نگاه من رو تغییر داده، یه لرزه وارد کرده به زندگیم و بعد هرچی بنویسه احترامش واجبه. اینو ننوشتم که بگم «آینههای دردار» کتاب بدیئه. نوشتم که به خودم یادآوری کرده باشم که گلشیری همیشه گلشیریئه. و باز همون فرم پیچیده رو توی این کتاب هم داره. راوی، نویسنده، و شخصیتِ داستانی که راوی داره مینویسه همه گاهی یکی میشن و گاهی مرزهایی بینشون شکل میگیره. گاهی یادت میره فلان ماجرا مال کدوم یکیشون بود و گاهی هم بین دیالوگهای بین شخصیتهای کتاب مرجع فعل رو گم میکنی چون نمینویسه فلانی گفت، بهمانی گفت، فقط یه «گفت» میذاره و خودت باید تشخیص بدی این داره از دهن کی درمیاد. گلشیری اینجوریه دیگه، باید موقع خوندنش تیز باشی. موضوع سیاست و یا بهتره بگم فعالیتهای سیاسی یه نویسنده رو خیلی خوب نشون میده و به شکل قشنگی روی مسئلهی مهاجرت دست میذاره. بهنظر من که بدونِ گلشیری ادبیات واقعا یه ستون کمتر میداشت، خدا رحمتش کنه.
Merged review:
بعضیوقتا آدما فقط یهبار یه کار خوب انجام میدن که زندگیتو عوض میکنن و بعدش مهم نیست دیگه هیچوقت کار خوبی نکنن، واسهات همون یهبار کافیه. برا منم هوشنگ گلشیری همچنین آدمیه. یهبار با شازده احتجاب نگاه من رو تغییر داده، یه لرزه وارد کرده به زندگیم و بعد هرچی بنویسه احترامش واجبه. اینو ننوشتم که بگم «آینههای دردار» کتاب بدیئه. نوشتم که به خودم یادآوری کرده باشم که گلشیری همیشه گلشیریئه. و باز همون فرم پیچیده رو توی این کتاب هم داره. راوی، نویسنده، و شخصیتِ داستانی که راوی داره مینویسه همه گاهی یکی میشن و گاهی مرزهایی بینشون شکل میگیره. گاهی یادت میره فلان ماجرا مال کدوم یکیشون بود و گاهی هم بین دیالوگهای بین شخصیتهای کتاب مرجع فعل رو گم میکنی چون نمینویسه فلانی گفت، بهمانی گفت، فقط یه «گفت» میذاره و خودت باید تشخیص بدی این داره از دهن کی درمیاد. گلشیری اینجوریه دیگه، باید موقع خوندنش تیز باشی. موضوع سیاست و یا بهتره بگم فعالیتهای سیاسی یه نویسنده رو خیلی خوب نشون میده و به شکل قشنگی روی مسئلهی مهاجرت دست میذاره. بهنظر من که بدونِ گلشیری ادبیات واقعا یه ستون کمتر میداشت، خدا رحمتش کنه....more
شروع رمان جوری است که فکر میکنی قرار است توی ذهن راوی بمانی و درونیاتش را بشنوی. زندگی راکدش را بشناسی و ذرهذره فرورفتنش را در تاریکی ببینی. یکجور شروع رمان جوری است که فکر میکنی قرار است توی ذهن راوی بمانی و درونیاتش را بشنوی. زندگی راکدش را بشناسی و ذرهذره فرورفتنش را در تاریکی ببینی. یکجور سکونِ همراه با تأمل که شبیه مستی راوی، با سکوت و یأس همراه است؛ اما بعد شخصیتهای دیگری پیدا میشوند که نه آنقدر پررنگند که اثری بگذارند و نه قصههایشان آنقدر به روی خواننده گشوده میشود که بتواند واکنشی نشان بدهد. شاید دلیلش این است که گلشیری این کتاب را جلد اول یک سهگانه میدانسته و میخواسته گفتن بعضیچیزها را به جلدهای بعدی موکول کند....more
از آن داستانهایی بود که میشد توی یک نشست همهاش را خواند. بهخاطر حس راحتی راوی که حتی میتوانست ساده و احمق بودن خودش را هم جلوی خواننده لو بدهد و از آن داستانهایی بود که میشد توی یک نشست همهاش را خواند. بهخاطر حس راحتی راوی که حتی میتوانست ساده و احمق بودن خودش را هم جلوی خواننده لو بدهد و یا شوخیهایی بکند که با در نظر گرفتن پیشینهی نویسنده، برایت جنبههای بامزهتری هم پیدا میکند. یکجورهایی همیشه، راویهای عشقِ نوشتن که حالا تبدیل به شکستخوردههای مأیوس شدهاند، قصههای خوبی تعریف میکنند. چون حتی اگر بهقول راوی این رمان، تبدیل به داستایفسکی نشدهاند، اما تا میانههای مسیر را رفتهاند و برنگشتهاند. همانجا نشستهاند به قصه تعریف کردن. حالا اینجا ایرج کریمی، علاقهاش به سینما را هم قاتی داستان کرده و باعث شده همهچیز خیلی دلپذیر و خوشایند بشود....more
هر چه وکیل و وزیر و امیر بود، بچهی شهرستان بود. رضاشاه اهل سوادکوه بود، هویدا اهل جهنمدره، علم اهل بیرجند، ننهی احمدشاه اهل سوهانک تهرونیها چه داهر چه وکیل و وزیر و امیر بود، بچهی شهرستان بود. رضاشاه اهل سوادکوه بود، هویدا اهل جهنمدره، علم اهل بیرجند، ننهی احمدشاه اهل سوهانک تهرونیها چه داشتند؟ فقط افاده! به نان میگفتند نون، به جان میگفتند جون، به کان میگفتند کون. تازه این که چیزی نیست. به چوب میگفتند چوق، به جوب میگفتند جوق، به بوب میگفتند بوق. و تازه همه دلشان میخواست مثل تهرونیها حرف بزنند. ...more
رمان دو تکهی مشخص دارد؛ تکهی اول درباره قسمتی از زندگی حوری است که تماشاگر و نظارهکننده است، هر چند از آنچه برای برادرش حسین اتفاق میافتد، اثر میرمان دو تکهی مشخص دارد؛ تکهی اول درباره قسمتی از زندگی حوری است که تماشاگر و نظارهکننده است، هر چند از آنچه برای برادرش حسین اتفاق میافتد، اثر میپذیرد. او میبیند و حس میکند و بعد آنچه برای حسین اتفاق میافتد را در تمام طول زندگی پیش خودش نگه میدارد. توی تکهی دوم، حوری از انفعال بیرون میآید. عصیان میکند، از برادرش حسین هم سرکشتر میشود و احتمالاً چون زن است، بیشتر از حسین صدمه میبیند و بیشتر از او سرکوب میشود. توی این تکه حتی لحن و زبان راوی عوض میشود، میفهمی که دیگر آن دختر بچهی نوجوان و منفعل نیست که نمیتوانست وضعیت خودش و برادرش را تفسیر کند. راوی زبانی پیدا میکند که متناسب با دنیای ذهنی جدیدش است. زبانی که به نظر من گاهی خیلی نزدیک به شعر میشد و به روایت هم حالتی غیرواقعی و شاعرانه میداد. این تفاوت و عدمیکپارچگی زبانی که ممکن است توی ذوق خواننده بزند، قابل توجیه است و آدم میتواند خیال کند که با تغییر و تحول شخصیت، زبان فکریاش هم عوض بشود. و بعد در انتهای کتاب، وقتی راوی دیگر کاملاً از واقعیت جدا میشود هم میتوان دلیلش را در صفحه آخر رمان فهمید. ...more
از بعضی جهات داستان خیلی خوبی است. مثلاً اینکه شخصیت اصلی داستان که شاعر هم هست، وضعیت خودش و همبندیاش را ربط میدهد به داستان هفت پیکر نظامی و شاه از بعضی جهات داستان خیلی خوبی است. مثلاً اینکه شخصیت اصلی داستان که شاعر هم هست، وضعیت خودش و همبندیاش را ربط میدهد به داستان هفت پیکر نظامی و شاه سیاهپوش. از طرفی اینکه نظامی هم خودش شاعر قصهگویی است و شاعر توی این کتاب هم دارد قصه خودش و بازجوییهایش را روایت میکند شباهت فرعی دیگریست که کتاب را جذاب میکند. ولی برای من روایت، جاهای خالی هم داشت. از بعضی جاها با شتاب عبور کرده و حتی فرصت نداده شخصیتی توی روایت بنشیند و شکل بگیرد. مثل شخصیت سرمد که اتفاقاً شخصیت مهمی هم هست ولی حضورش در داستان، کوتاه و فشردهشده است....more
یک جاهایی از مسیر سفر کسرا و حسی که از لحظههای خاص این سفر میگرفت، من را یاد فیلم طعم گیلاس و آن صحنه معروف و وایرالشدهاش میانداخت. انگار منتظر بیک جاهایی از مسیر سفر کسرا و حسی که از لحظههای خاص این سفر میگرفت، من را یاد فیلم طعم گیلاس و آن صحنه معروف و وایرالشدهاش میانداخت. انگار منتظر بود چیزی از زندگی بگیرد و بخواهد قواعد خودش را عوض کند و زندگی را به مرگ ترجیح بدهد. چون انگار همهی آدمها در حالت کلی یا به مرگ نزدیکترند یا به زندگی و کسرا از آن دستهای بود که خودش را به مرگ نزدیکتر میدانست. پیش میرفت و رها میکرد، استعداد ماندن و فهمیدن معنای زندگی را نداشت. میخواست هر چه دارد را بر باد بدهد چون همیشه تهش را میدید، پایان همهچیز را....more