سبک داستانسرایی و قلم نجدی رو خیلی دوست داشتم. توصیفهای خیلی خلاقانه که بسیار منحصر به فرد بودن و سبک متفاوتی به نوشتهها میبخشید و همه چیز، حتی جزسبک داستانسرایی و قلم نجدی رو خیلی دوست داشتم. توصیفهای خیلی خلاقانه که بسیار منحصر به فرد بودن و سبک متفاوتی به نوشتهها میبخشید و همه چیز، حتی جزئیات رو قابل تجسم میکرد. با این حال داستانها و فضایی که روایت میشد رو اصلا دوست نداشتم و نتونستم با بیشتر داستانها و تقریبا هیچ شخصیتی ارتباط برقرار کنم. داستان روز اسبریزی رو بیشتر از بقیه دوست داشتم. ---------- یادگاری از کتاب: ناگهان یک خالی بزرگ را پشت خودش احساس کرد. ... ته آب چطور میشود فهمید که امروز چند شنبه است؟ ... زیر سقفی با گچبریهای آب، در اتاقهایی با دیوارهای آب، هیچکس نمیتواند بفهمد که دیگری دارد گریه میکند. ... رودخانه مثل سنگ قبری بدون اسم، ساکت بود. ... همه ما توی کله خودمان دفن شدهایم. ... هزار بار به میرآقا گفته بودم یا من یا جنگل، میرآقا هم هزار بار گفته بود «هم جنگل، هم تو و هم یه چیزی که نمیدونم چیه که آدم دلش میخواد به خاطرش بمیره...» برای میرآقا زندگی مثل سال بود نمیتوانست فقط یک فصلش را دوست داشته باشد.
Merged review:
سبک داستانسرایی و قلم نجدی رو خیلی دوست داشتم. توصیفهای خیلی خلاقانه که بسیار منحصر به فرد بودن و سبک متفاوتی به نوشتهها میبخشید و همه چیز، حتی جزئیات رو قابل تجسم میکرد. با این حال داستانها و فضایی که روایت میشد رو اصلا دوست نداشتم و نتونستم با بیشتر داستانها و تقریبا هیچ شخصیتی ارتباط برقرار کنم. داستان روز اسبریزی رو بیشتر از بقیه دوست داشتم. ---------- یادگاری از کتاب: ناگهان یک خالی بزرگ را پشت خودش احساس کرد. ... ته آب چطور میشود فهمید که امروز چند شنبه است؟ ... زیر سقفی با گچبریهای آب، در اتاقهایی با دیوارهای آب، هیچکس نمیتواند بفهمد که دیگری دارد گریه میکند. ... رودخانه مثل سنگ قبری بدون اسم، ساکت بود. ... همه ما توی کله خودمان دفن شدهایم. ... هزار بار به میرآقا گفته بودم یا من یا جنگل، میرآقا هم هزار بار گفته بود «هم جنگل، هم تو و هم یه چیزی که نمیدونم چیه که آدم دلش میخواد به خاطرش بمیره...» برای میرآقا زندگی مثل سال بود نمیتوانست فقط یک فصلش را دوست داشته باشد....more
خوب بود. فضای خیالانگیز جذابی داشت. ------------------- یادگاری از کتاب: آخرین پرنده را هم رها کردهام اما هنوز غمگینم چیزی در این قفس خالی هست که آزاد نمیخوب بود. فضای خیالانگیز جذابی داشت. ------------------- یادگاری از کتاب: آخرین پرنده را هم رها کردهام اما هنوز غمگینم چیزی در این قفس خالی هست که آزاد نمیشود. ... بگذار این چند روز مانده را من در تو پنهان شوم. ... این رگ سرخ کاموا که روزهاست بر میز رها شده، از گردنم شکافته است نبودنت نقشهٔ خانه را عوض کرده و هر چه میگردم آن گوشهٔ دیوانهٔ اتاق را پیدا نمیکنم احساس میکنم کسی که نیست کسی که هست را از پا درمیآورد. ... یک لحظه مکث کرد خیال وگرنه از پل گذشته بودیم و حالا داشتیم برای همه چیز دست تکان میدادیم. ... اتاق را بگرد و هر چه را که سالهاست پنهان کردهام از دهانم بیرون بریز. ... لیوان از دستهایم افتاد و هزار لحظه شد. ... دوست داشتن، مرده است دوست نداشتن، مرده است. ... آن لحظهای که بند کفشهات را دور گردنم محکم کردی آن لحظهای که خانه از در بیرون رفت....more
یک حال دیوونهٔ خوبی داشت. ---------------------- یادگاری از کتاب: تو در میان خاطراتم به آهستگی قدم برمیداری درست در همان تابستانی که یکباره زمستان شد. ...یک حال دیوونهٔ خوبی داشت. ---------------------- یادگاری از کتاب: تو در میان خاطراتم به آهستگی قدم برمیداری درست در همان تابستانی که یکباره زمستان شد. ... باشکوهترین حس دربارهٔ زیبایی، این است که بفهمی دیگر وجود ندارد. ... این هم سبک ماست که زندگی را نادیده بگیریم. ... بقیه مردم به دنبال هوای خوب، خوششانسی و آرزوهای خوب هستند برای من اما زندگی معمولی بدون هیچ دردسری کافیست. ... درست مثل یک فیلم قدیمی که ۳۵ سال پیش ساخته شده است و هیچکس آن را ندیده یا غیر از من کسی آن را نمیفهمد. البته قطعاً منتقدان مثل همیشه آن را نقد خواهند کرد. ... اگر زندگی به تو روی خوش نشان نداد به نوشتن پناه ببر. ... بالاخره یک روز میفهمی که مردهای و مرا با خاطراتت تنها گذاشتهای. ... در قلب هر انسان، یک جای خالی وجود دارد که هرگز پر نمیشود. جایی که حتی در بهترین لحظات زندگی نیز پر نمیشود. ... تو سایهای هستی که یک آن میآیی و رد میشوی. ... درون قلبم پرندهای آبی است که میخواهد بیرون بزند من اما سخت میگیرم میگویم: همانجا بمان نمیخواهم کسی تو را ببیند....more
داستان برشی از تاریخ زمان جنگه اما بر خلاف اکثر روایتهای داستانی، ماجرا به قبل از جنگ ایران و عراق برمیگرده. اینکه آدما خیلی ساده داشتن زندگیشونو میداستان برشی از تاریخ زمان جنگه اما بر خلاف اکثر روایتهای داستانی، ماجرا به قبل از جنگ ایران و عراق برمیگرده. اینکه آدما خیلی ساده داشتن زندگیشونو میکردن اما جنگ ناگهان همه چیز رو به هم میریزه. ترس، اضطراب، دلهره، درموندگی. احمد محمود عالی اینا رو به تصویر کشیده. در ادامه باز هم بر خلاف بقیهی روایتها، نه از دل جبهه، بلکه با مردمی سر و کار داریم که در حاشیهی جنگزدگی شهرشون سعی دارن امورات بگذرونن و جایی که دارن زندگی رو ازشون میگیرن زندگی کنن. ایدهی داستان و توصیفاتش فوقالعادهست اما از نیمهی کتاب به ورطهی تکرار میفته. به شخصیتها چندان پرداخته نمیشه. من تصوری از آدمهای داستان ندارم و باهاشون ارتباط برقرار نکردم. یک سوم اول کتاب رو خیلی زیاد دوست داشتم، یک سوم دوم معمولی و یک سوم پایانی خستهکننده بود. با همهی اینها، به نظرم ارزش خوندنشو داشت. ------------------- یادگاری از کتاب: - پدر با اینکه آدم خوبی به نظر میای اما خیلی غر میزنی! - غر میزنم؟ بایدم غر بزنم! اگر غر نزنم کار درست نمیشه! اگه غر نزنم که ئی دل صابمرده خالی نمیشه... بایدم غر بزنم! ... وقتی به پیرزن را از خانه خودش جدا کنی، از زندگی جداش کردی. حتی اگر تو بهشت هم بره احساس میکنه که همه چیزش را از دست داده. اینجا که بود میدانست قلیانش کجاست، تو آشپزخانهش چی هست. رخت و لباسش را کجا گذاشته. دوستی، آشنائی، همسایهای، فامیلی... دربهدری و غربت به همه چیز رنگ دلتنگی میزنه. آدم را حساس میکنه. پیش خودش فکر میکنه نکنه فلان کس که فلان حرف را زد منظورش من بودم...
Merged review:
داستان برشی از تاریخ زمان جنگه اما بر خلاف اکثر روایتهای داستانی، ماجرا به قبل از جنگ ایران و عراق برمیگرده. اینکه آدما خیلی ساده داشتن زندگیشونو میکردن اما جنگ ناگهان همه چیز رو به هم میریزه. ترس، اضطراب، دلهره، درموندگی. احمد محمود عالی اینا رو به تصویر کشیده. در ادامه باز هم بر خلاف بقیهی روایتها، نه از دل جبهه، بلکه با مردمی سر و کار داریم که در حاشیهی جنگزدگی شهرشون سعی دارن امورات بگذرونن و جایی که دارن زندگی رو ازشون میگیرن زندگی کنن. ایدهی داستان و توصیفاتش فوقالعادهست اما از نیمهی کتاب به ورطهی تکرار میفته. به شخصیتها چندان پرداخته نمیشه. من تصوری از آدمهای داستان ندارم و باهاشون ارتباط برقرار نکردم. یک سوم اول کتاب رو خیلی زیاد دوست داشتم، یک سوم دوم معمولی و یک سوم پایانی خستهکننده بود. با همهی اینها، به نظرم ارزش خوندنشو داشت. ------------------- یادگاری از کتاب: - پدر با اینکه آدم خوبی به نظر میای اما خیلی غر میزنی! - غر میزنم؟ بایدم غر بزنم! اگر غر نزنم کار درست نمیشه! اگه غر نزنم که ئی دل صابمرده خالی نمیشه... بایدم غر بزنم! ... وقتی به پیرزن را از خانه خودش جدا کنی، از زندگی جداش کردی. حتی اگر تو بهشت هم بره احساس میکنه که همه چیزش را از دست داده. اینجا که بود میدانست قلیانش کجاست، تو آشپزخانهش چی هست. رخت و لباسش را کجا گذاشته. دوستی، آشنائی، همسایهای، فامیلی... دربهدری و غربت به همه چیز رنگ دلتنگی میزنه. آدم را حساس میکنه. پیش خودش فکر میکنه نکنه فلان کس که فلان حرف را زد منظورش من بودم......more
معمولی. -------------------- یادگاری از کتاب: لگدکوب اندوهم و بیپناهی تو را کاش میشد ببینم امشب ... تنها شدهام جانا، تنهاترم از تنها ای کاش تو هم اینجا، تمعمولی. -------------------- یادگاری از کتاب: لگدکوب اندوهم و بیپناهی تو را کاش میشد ببینم امشب ... تنها شدهام جانا، تنهاترم از تنها ای کاش تو هم اینجا، تنهایی من بودی ... جان میفزایی بر جهان با شیوهٔ جان گفتنت...more
خیلی لطیف، خیلی توصیفی و خیلی حوصلهسربر. یک داستان خطی که اتفاق خاصی هم توش نمیافته. همه چیز روی یک ریتم خیلی آروم ادامه داره. من معمولاً توصیفهای کخیلی لطیف، خیلی توصیفی و خیلی حوصلهسربر. یک داستان خطی که اتفاق خاصی هم توش نمیافته. همه چیز روی یک ریتم خیلی آروم ادامه داره. من معمولاً توصیفهای کتاب رو وقتی دوست دارم که مرتبط با داستان باشه وگرنه اغلب با کتاب توصیفی میونهٔ خوبی ندارم. اینه که نمیتونم بگم کتاب خوبی نبود، فقط میتونم بگم با سلیقهٔ من اصلاً جور نبود و نصفه نیمه رهاش کردم....more
فصل اول و نوع ورود به داستان رو بسیار دوست داشتم. فضای وهمآلود، دیالوگهای پرکشش و سبک شخصیتپردازیای که من رو یاد ساراماگو مینداخت. آماده بودم از افصل اول و نوع ورود به داستان رو بسیار دوست داشتم. فضای وهمآلود، دیالوگهای پرکشش و سبک شخصیتپردازیای که من رو یاد ساراماگو مینداخت. آماده بودم از این کتاب حسابی لذت ببرم و بهرام صادقی از نویسندگان محبوبم بشه اما از فصل دوم به بعد همه چیز دچار سکته شد. دیگه ربط چیزها به همدیگه برام مبهم شد و حس کش دادن یک ایدهٔ اولیهٔ جالب بهم دست میداد. یک عالمه سوال بیجواب توی ذهنم شکل گرفت که در صدرش اسم کتاب و دو شخصیت ملکوت توی کتاب بود.
در کل، فصل اول میتونست یک داستان کوتاه کامل و سیال ذهن باشه که همه چیزش کامل و عالی بود اما ادامه دادنش از دید من ناقصش کرده.
به فصل اول پنج و به کل کتاب بهخاطر فصل اول سه میدم....more
داستان شروع کلیشهای داشت: یه خواهر برادر که مدتی رو جای دیگهای زندگی میکنن و درگیر ماجرایی میشن. اما در ادامه چون ضربآهنگ مناسبی داشت، خیلی روون پداستان شروع کلیشهای داشت: یه خواهر برادر که مدتی رو جای دیگهای زندگی میکنن و درگیر ماجرایی میشن. اما در ادامه چون ضربآهنگ مناسبی داشت، خیلی روون پیش رفت و مدام دوست داشتم بدونم در ادامه چی میشه و ماجرا چیه. به دو دلیل کمی تو ذوقم خورد. یکی اینکه بهعنوان یک کتاب ترسناک رفتم سراغش و مطلقا هیچ ترس و دلهرهای در من ایجاد نکرد. دلیلش هم بهنظرم سن نیست چون هم کتاب کودک نوجوان زیاد میخونم و میتونن احساسات عمیقی رو توی من بالا بیارن؛ و هم وقتی خودِ ده سالهم رو تصور میکنم، بازم میدونم نمیترسید. دوم اینکه منطقی که برای هر چیزی ارائه میکرد خیلی ساده و دمدستی بود و این باعث میشد نیمهٔ دوم کتاب رو کمتر دوست داشته باشم. در کل کتاب راحتخوان خوبی بود و دوستش داشتم. ------------------- یادگاری از کتاب: به سکون نگاه کرد و به سکوت گوش سپرد. ... انگار نمیتوانست با حرفی که تازه از دهانش بیرون پریده بود در یک اتاق بماند....more
ایدهٔ داستان خیلی عجیب و یک جورهایی جدید بود: زندگی توی ذهن کسی که آلزایمر داره و از قضا یک قاتل زنجیرهای هم است و همراه شدن با آشفتگیهای خونسردانهٔایدهٔ داستان خیلی عجیب و یک جورهایی جدید بود: زندگی توی ذهن کسی که آلزایمر داره و از قضا یک قاتل زنجیرهای هم است و همراه شدن با آشفتگیهای خونسردانهٔ درونش.
با توجه به این ایده، انتظار داشتم خیلی منو جذب کنه، برام جالب هم بود اما معمولی. چرا معمولی؟ چون جوری شخصیتپردازی نکرده بود که با آدمهای قصه همراه شم، احساساتم برانگیخته شه و دنبال داستان کشیده شم.
مثلا به چالش کشیدن ذهن مخاطب که یه قاتل مگه ممکنه بتونه شعر هم بگه؟ یا لزوما کسی که قاتله شبها خیلی بیدار و بدخواب نیست و ممکنه خوب و راحت بخوابه. خب اینها واقعا میتونست نقاط قوت کتاب باشه اما از دید من خوب درنیومده بود و روی داستان نمینشست. باورپذیر نبود و جاهای دیگه خودش رو نقض میکرد.
مشکل دیگهٔ من با کتاب این بود که بعضی جاها منطق داستان در مورد بیماری آلزایمر مشکل داشت و جذابیتش رو کم میکرد برام. حرفم این نیست باید در مورد آلزایمر کاملا دقیق باشه اما اینجا نویسنده بیشتر از آلزایمر استفاده کرده بود که قصهشو بگه و این سطح نادقیقی رو دوست نداشتم.
پایانبندی کتاب خوب و غیرخطی اما نسبتا قابل حدس بود. در کل خوندنش رو دوست داشتم اما میتونست بهتر باشه. -------------------- یادگاری از کتاب: اگر همه چیز را فراموش کنم، دیگر آدمی که حالا هستم نخواهم بود. ... شرم و احساس گناه: شرم برای وقتی است که آدم از خودش خجالت بکشد. گناه احساسی بیرون از وجود آدم و مربوط به دیگران است. بعضیها احتمالاً احساس گناه دارند اما شرم نه. آنها میترسند دیگران مجازاتشان کنند. ... کسالت دلچسب زندگی باثباتی که همهچیزش معلوم است....more
متأثرکننده اما غیرتأثیرگذار. اگر شبهزندگینامه نبود، میتونستم از نویسنده یک عالمه ایراد بگیرم اما دونستن اینکه دارم زندگی کسی رو ورق میزنم، سختگیریممتأثرکننده اما غیرتأثیرگذار. اگر شبهزندگینامه نبود، میتونستم از نویسنده یک عالمه ایراد بگیرم اما دونستن اینکه دارم زندگی کسی رو ورق میزنم، سختگیریم رو کم میکرد.
به نظرم شخصیتها خوب درنیومده بودن و حس همذاتپنداری و کلا احساساتم رو برنمیانگیخت. گرچه تلخ بود خیلی.
شاید این کمانسجام بودن متن، از درهمریختگی ذهن نویسنده بوده باشه اما ارتباط برقرار نکردم چندان....more