فؤاد's Reviews > کیمیاگر
کیمیاگر
by
by
كتاب درمانى
به كسانى كه هنوز مثل من به گرداب تلخ انديشى (يا آن طور كه سعی می کنم به خودم تلقین کنم: واقع بينى) دچار نشده اند و با جملاتى مثل "اگر چيزى را بخواهى، تمام كائنات دست به دست هم مى دهد تا آرزويت را برآورده كند"، ته ته دلشان نورى شیرین و گرم و لذت بخش مى درخشد. به اين ها اين كتاب را توصيه مى كنم، و ازشان برادرانه درخواست مى كنم با خواندن كتاب هاى نورکُش، مازوخيست گونه تلاش نكنند اين نور را خاموش كنند. بعد از نور، چیزی جز ظلمت نیست. گرایش های انتلکتوئلی فقط اسم شان خوب در رفته.
هزار و يك شب
پيرنگ اصلى داستان، از حكايتى از داستان هاى هزار و يك شب اقتباس شده. خود نويسنده در مقدمه ى داستان اشاره مى كند كه نويسنده ى آرژانتينى خورخه لوييس بورخس نيز از همين حكايت هزار و يك شب الهام گرفته و داستانى بر اساسش نوشته.
خلاصه ى حكايت هزار و يك شب چنين است:
آورده اند كه در بغداد مردى فقير شبى در خواب ديد كه گوينده اى همى گويد: روزی تو در مصر است.
آن مرد به مصر سفر كرد. شبى در مسجد جامع قاهره خفته بود كه دزدان به خانه ى متولى مسجد در آمدند و ناله و فرياد اهل خانه بلند شد. چون شحنه در رسيد، جز آن مرد فقير كسى را نديد. او را بگرفت و تازيانه بزد و به زندان بينداخت.
بعد سه روز او را خواند و گفت: سبب آمدن تو از بغداد به مصر چه بود؟
گفت: در خواب ديدم كه كسى به من گفت روزی تو در مصر است.
شحنه بخنديد و گفت: اى كم خرد! من سه سال است خواب مى بينم كه گوينده اى مى گويد كه در بغداد، در فلان محلت، در فلان خانه، حوضى است و به زيرش مالى فراوان. ولى خواب را باور نكرده ام. تو به سبب اضغاث احلام از شهرى به شهرى شده اى؟!
و آن خانه كه صفت كرد، خانه ى همان مرد فقير بود. به بغداد بازگشت و به زير حوض خويش گنج فراوان يافت.
به كسانى كه هنوز مثل من به گرداب تلخ انديشى (يا آن طور كه سعی می کنم به خودم تلقین کنم: واقع بينى) دچار نشده اند و با جملاتى مثل "اگر چيزى را بخواهى، تمام كائنات دست به دست هم مى دهد تا آرزويت را برآورده كند"، ته ته دلشان نورى شیرین و گرم و لذت بخش مى درخشد. به اين ها اين كتاب را توصيه مى كنم، و ازشان برادرانه درخواست مى كنم با خواندن كتاب هاى نورکُش، مازوخيست گونه تلاش نكنند اين نور را خاموش كنند. بعد از نور، چیزی جز ظلمت نیست. گرایش های انتلکتوئلی فقط اسم شان خوب در رفته.
هزار و يك شب
پيرنگ اصلى داستان، از حكايتى از داستان هاى هزار و يك شب اقتباس شده. خود نويسنده در مقدمه ى داستان اشاره مى كند كه نويسنده ى آرژانتينى خورخه لوييس بورخس نيز از همين حكايت هزار و يك شب الهام گرفته و داستانى بر اساسش نوشته.
خلاصه ى حكايت هزار و يك شب چنين است:
آورده اند كه در بغداد مردى فقير شبى در خواب ديد كه گوينده اى همى گويد: روزی تو در مصر است.
آن مرد به مصر سفر كرد. شبى در مسجد جامع قاهره خفته بود كه دزدان به خانه ى متولى مسجد در آمدند و ناله و فرياد اهل خانه بلند شد. چون شحنه در رسيد، جز آن مرد فقير كسى را نديد. او را بگرفت و تازيانه بزد و به زندان بينداخت.
بعد سه روز او را خواند و گفت: سبب آمدن تو از بغداد به مصر چه بود؟
گفت: در خواب ديدم كه كسى به من گفت روزی تو در مصر است.
شحنه بخنديد و گفت: اى كم خرد! من سه سال است خواب مى بينم كه گوينده اى مى گويد كه در بغداد، در فلان محلت، در فلان خانه، حوضى است و به زيرش مالى فراوان. ولى خواب را باور نكرده ام. تو به سبب اضغاث احلام از شهرى به شهرى شده اى؟!
و آن خانه كه صفت كرد، خانه ى همان مرد فقير بود. به بغداد بازگشت و به زير حوض خويش گنج فراوان يافت.
Sign into Goodreads to see if any of your friends have read
کیمیاگر.
Sign In »
Reading Progress
January 11, 2015
– Shelved
January 11, 2015
– Shelved as:
to-read
December 19, 2015
–
Started Reading
December 19, 2015
– Shelved as:
کتاب-صوتی
December 19, 2015
– Shelved as:
داستان-خارجی
January 6, 2016
–
Finished Reading
Comments Showing 1-50 of 51 (51 new)
message 1:
by
MaSuMeH
(new)
-
rated it 4 stars
Jan 06, 2016 11:56AM
خیلی خوب مهدی
reply
|
flag
Shayan wrote: "عجیب که فکر می کردم این کتاب مقادیری همسو باشه با تفکرات شما."ئه، جدی؟ (:
انکار نمی کنم که به مباحث عرفانی زیاد علاقه مندم، ولی خب نه این کتاب.
Nastaran wrote: "پس یادم باشه نخونمش.مرسی"
نه، اگه واقعاً حس می کنید که این طور مطالب رو نمی تونید تحمل کنید نخونید، اعصاب تون خرد میشه.
Miss Ravi wrote: "ولی بالاخره اون ظلمت فرامیرسه. دیر یا زود."شدیداً موافقم باهاتون. ظلمت اجتناب ناپذیر. ولی خب، آدم احساس میکنه باز باید هشدار بده به کسایی که واردش نشدن.
من به اون نور و اون جریان مرتبط با کائناتی که اون بالا اول ریویو گفتی اعتقادی ندارم.هرچیزی هم که مرتبط با اینجور حرفا و امیدهای واهیه، حکم زهر داره واسم. :/
خب من در اين دوره ى واقع بينى (يا همون تلخ انديشى) اين قدر تلخى واقعيت فشار آورد بهم، كه به اين نتيجه رسيدم كه بهتره آدم توى دنياى رؤيا شاد باشه، تا اين كه توى دنياى واقعيت در رنج ابدى دست و پا بزنه. هر چند تلاش هام براى بازگشت به دنياى رؤيا به شكست منجر شد.نمى دونم ولى. شايد اشتباه مى كنم. خيلى ممنون ميشم اگه توضيح بيشترى داريد لطف كنيد و بنويسيد.
منظورتون رو درک میکنم. و دقیقن در همین نقطه نظراتمون با هم متفاوت میشه. نمیدونم چطوری باید منظورمو برسونم. من از اینکه چشمام به حقیقت باز شده (با وجود تمام دردها و تلخیهاش) راضی ام چون بسته بودن چشمها رو خوابی بیش نمیبینم. رویاها همیشه پابرجا خواهند بود اما بعد هر رویای قشنگ ، این بار کاملن مطمئنم که رویا فقط یک رویاست و امید داشتن به این رویاها چیزی جز خر کردن خودم نیست چون همونطور که سارتر میگه نمیشه به چیزی که در محدوده ی اختیارات ما نیست امید داشت. تا وقتی باور داشته باشم که این انتخابهای من و اطرافیانمه که سرنوشتمرو تحت الشعاع قرار میده ، کائنات هیچ جایی پیدا نمیکنن.
شاید اشتباه میکنم چون اطلاعات خاصی هم درباره ی اون مباحث ندارم اما ترجیح میدم علت اتفاقات رو توی رفتارهای خودم و بقیه پیدا کنم تا اینکه یه دلیل ماوراء الطبیعی براشون بیارم.
این روش گاهی زجرآور میشه اما به واقعیت نزدیکترم هست.
Sara wrote: "هبوط از بهشت نادانی و سرگردانی در جهنم دانایی..."دقیقاً. مثل آدم و حوا به روایت عهد عتیق.
Nastaran wrote: "منظورتون رو درک میکنم. و دقیقن در همین نقطه نظراتمون با هم متفاوت میشه. نمیدونم چطوری باید منظورمو برسونم. من از اینکه چشمام به حقیقت باز شده (با وجود تمام دردها و تلخیهاش) راضی ام چون بسته بودن چش..."ممنونم از نظرتون. لطف کردید.
من هیچ وقت نتونستم منطق آدم هایی که به واقع بینی محض معتقدند رو درک کنم. کسایی که فکر میکنند میتونن مرز دقیقی بین رویا و واقعیت پیدا کنند.. به نظر من این مرز خیلی مبهمه و من خودم خیلی وقت ها نمیتونم این رو تشخیص بدم. از کجا معلوم که هربار که فکر میکنیم از خواب پا شدیم در حال دیدن خواب جدیدی نباشیم؟ در نظر من جهان خیلی وسیع تر از توانایی چشم های منه.. جهان پر از ماوراست.. ماورای ذهن های ما.
واقع بینی به نظر من نوعی کوته بینی عه...نوعی از کار انداختن ذهنه.. خلاصه کردن دنیا در محدوده ی اندک اطلاعات و درک افراده...
نبوغ بدون خیال پردازی امکان پذیر نیست...
منظور من البته قانون جذب نیست.. منظورم اینه که درک ما لزوما بازتابی از واقعیت نیست...
چیزی که میخواستم با کتاب خونی به دستش بیارم این درک وسیع تر از جهانه. که خیلی وقتا ادبیات نمیتونه پاسخگوش باشه.نیاز به مطالعه ی علمی در کنارش هست. نیاز به جهان بینی عمیق تری داره که با شناختن سیستم کار دنیا میشه تا حدی به دست بیاد... و فکر ما و درک ما همواره باید اصلاح بشه.. اینجوری دنیای ما هم تاریک و تار نمیشه.
اصلا یه حس ناجوری بهم دست میده وقتی ازین جمله های مثبت و خوشحال میخونم. خوندن کتابایی مثل کیمیاگر برام یه مرحله قبل از زجر آوره :(
When you want something, the whole universe conspires to help you (The Alchemist).But the universe does not select positive or negative thoughts, so be careful!
safheye shakhsie paulo coelho-emruz
:)
Fatemeh wrote: "When you want something, the whole universe conspires to help you (The Alchemist).But the universe does not select positive or negative thoughts, so be careful!
safheye shakhsie paulo coelho-emruz
:)"
جدی؟ چقدر جالب. خیلی خیلی ممنون که نوشتید اینجا. لطف کردید.
Hamideh wrote: "مهدی جان قسمتی از ریووی فوق العادتون رو جایی به اشتراک گذاشتم..امیدوارم مشکلی نداشته باشید"نه، مشکلی نداره، خیلی آخه مطلب خاصی هم نبود.
زمانی که این کتابو خوندم بی نهایت عاشقش شدم و باعث تغییر و تحول زیادی تو زندگیم شد و یه جورایی میتونم بگم خوندن این کتاب جرقه ای شد تا الان به یه جور پوچی و به قول خودتون گرداب تلخ اندیشی دچار شم.
Mahsa.Rmt wrote: "زمانی که این کتابو خوندم بی نهایت عاشقش شدم و باعث تغییر و تحول زیادی تو زندگیم شد و یه جورایی میتونم بگم خوندن این کتاب جرقه ای شد تا الان به یه جور پوچی و به قول خودتون گرداب تلخ اندیشی دچار شم."باعث شد به گرداب تلخ اندیشی دچار بشید یا نشید؟
باعث شد بیشتر به کتاب خوندن علاقه شم و رویه زندگیمو عوض کنم که در نتیجه وقتی بیشتر خوندم حس مثبتم از بین رفت...یعنی غیر مستقیم اثر گذاشت.
Mahsa.Rmt wrote: "باعث شد بیشتر به کتاب خوندن علاقه شم و رویه زندگیمو عوض کنم که در نتیجه وقتی بیشتر خوندم حس مثبتم از بین رفت...یعنی غیر مستقیم اثر گذاشت."آها... الآن که دارم فکر می کنم، می بینم کتاب هایی که دوست داشتم همین جنایت رو در حق من هم مرتکب شدن.
توی بازنویسی از حکایت هزار و یک شب برای کودکان، برای این که پند حکایت تکمیل بشه، گنج یک "آینه" هستش، که اون جوینده، تصویر خودش رو توی اون آینه می بینه.
اگر موفق شدید از گرداب تلخ اندیشی یا به تعبیر خودتان واقع بینی نجات پیدا کنید، دست بنده را هم بگیرید.
Neo wrote: "یه وقتهایی هست آدم میدونه دور و برش چه خبره (حقیقتِ تلخ، برش مستولی شده) اما نیاز به نفس گرفتن داره. نیاز به یه امید. (هرچند واهی) خوندن این کتاب ها، برای به خلسه بردن و فراموش کردنِ موقتی واقعیاتِ..."((:
اتفاقا برعكس من فكر ميكنم كسانى مثل من و شما كه واقع بين هستند بايد اين كتاب را بخوانند كه شايد كمى دچار انوار دست به دست كائنات بشوند و از سيستم قطعيت حتى براى لحظه اى بيرون بيايند و به جاى منطق و تجزيه و تحليل پر از پرسش به آرامشى لحظه اى و باورى شيرين برسند... كسانى كه نور گرمابخش كائنات را به همراه دارند بدون خواندن اين كتاب هم لبخندى بر لب دارند... :)
نمی دونم.آخه من خودم در حین گوش دادن به کتاب، ناخواسته، مدام در حال موضع گرفتن علیه حرف هاش بودم. شاید نیاز به دلایل محکم تری داشتم برای این که به حرف هاش باور کنم.
من هميشه اينگونه بودم و قدرت كائنات برايم حكم خرافات را داشت اما الان احساس ميكنم كه نيرويى خارج از درك من در جريان است كه من نبايد مقابلش بايستم...اين داستان غيرواقعى است و هم ما ميدانيم و هم كوئيلو اما پيامش را به هيچ وجه نبايد ناديده گرفت و پيام اين است: كه زندگى هميشه دو دو تا چهار تا و موضوعى گنجيده در درك و تلاش ما نيست و نخواهد بود بخصوص اگر بخواهيم با اصرار و دندان بهم سائيدن به دلخواه خودمان دربياوريمش مثل مرد انگليسى داستان كه با تلاش ولى بدون باور و فقط با تكيه بر بديهيات به دنبال يافتن طلا بود... گاهى لازم است كه منطق خود را رها كنيم، باورمان را جلا بدهيم و بدانيم كه نيروهايى خارجى و خارج از كنترل هستند كه ما نبايد در مقابلشان بايستيم بنابراين و اگر با اين حالت روحى و آرامش به دنبال هرچيزى باشيم بسا كه نتيجه اى بهتر و غير قابل انتظارى بدست بياوريم.... من در حال تجربه اين دانسته خودم هستم و اگر چيزى هم نصيبم نشود حداقل دچار كمى آرامش شده ام و اين آرامش را ميپسندم...به نظرم شما هم اگر براى تفريح هم شده گاهى امتحانش كنيد..:)
رؤیا (Roya) wrote: "من هميشه اينگونه بودم و قدرت كائنات برايم حكم خرافات را داشت اما الان احساس ميكنم كه نيرويى خارج از درك من در جريان است كه من نبايد مقابلش بايستم...اين داستان غيرواقعى است و هم ما ميدانيم و هم كوئي..."(:
حتماً. نمی دونم. شاید من زیاده از حد اصرار به اثبات منطقی حرف هاش داشتم.
خیلی ممنون بابت نظرات عالی شما.
Mohammad wrote: "فارغ از خوب یا سطحی بودن خود کتاب، اجرای محسن نامجو از این کتاب برای من جالب بود"من هم تعریف این اجرا رو زیاد شنیدم. متأسفانه نشنیدمش. باید جالب باشه.
من هم نسخه صوتی این کتاب را خوندمو چون من به نیرویی متا فیزیکی مطلقا باورندارم
این کتاب بسیار مسخره و پوچ بنظرم اومد
Mohammad wrote: "من هم نسخه صوتی این کتاب را خوندمو چون من به نیرویی متا فیزیکی مطلقا باورندارم
این کتاب بسیار مسخره و پوچ بنظرم اومد"
بالاخره،
یک هم نظر. (:
واقعا نقد خوب و دقیقی بود من به شدت نامید شدم وقتی خوندمش کم کم داشت شبیه کتابای برایان تریسی میشد و واقعا سخته وقتی ادم به حرفایی که اصلا باورشون نداره با دقت نگاه کنه و بعد بخواد بره عمقی موشکافیشون کنه چون بنظرش اصلا ارزشش رو نداره و این حالت من بود
سلام.من این کتاب رو یک بار خوندم و به چند نفرم پیشنهادشو دادم که حتما مطالعه کنن. حتی به یکی که اندیشه های جبر گرایی داشت و از اون آدمایی بود که فکر میکرد که سرنوشت و رقم زدن رو یا و آینده و از قبیل اینا حرف های چرندی هستن بود ولی با خوندن این کتاب نطرش بگب نگب عوض شد.....بالاخره هر کسی مسِول سرنوشت و زندگی خودشه
حقیقتش از خوندن این داستان هزار یک شب یاد این شعر از حافظ افتادم،سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
من دقیقا حرفی رو که زدید راجب حقیقت و لذت درک می کنم. گاهی اوقات باید انتخاب کرد بین حقیقت و لذت. انتخاب شخصی من حقیقت بوده اما نمی تونم بگم حقیقت در اینجا برتر از لذته. شاید در مثال های ملموسی بشه گفت کدوم اولویت داره. من می تونم مثال هایی رو بزنم که خیلی ها با مراجعه به شهودشون بگن حقیقت و مثال هایی که لذت انگار کفه سنگین ترازو رو داشته باشه. اینکه کدوم اولویت داره به نظر من کاملا بستگی به شهود فرد داره و من جایی ندیدم کسی ثابت کنه که کدوم برتره. اصلا در مسائل ارزشی اثبات معنی کاملا متفاوتی می ده. با اینکه خودم حقیقت رو در اکثر موارد انتخاب کردم ولی خیلی وقت ها برای بقیه ارامش و لذت رو ترجیح می دم. برای همین به شخصه اکثر اوقات سعی نمی کنم بعضی از عقاید رو که برای خیلی ها ارامش زاست از بین ببرم. خیلی ها رو دیدم که ارامش رو انتخاب کردن من چرا باید به این انتخاب احترام نذارم وقتی صدمه ای ازین انتخاب به من نمی رسه؟













