Ali Karimnejad's Reviews > لبهی تیغ
لبهی تیغ
by
by
1.5
بسیار ناکافی و کاملا سطحی
نویسنده محترممون، آقای موآم، اومده بر اساس وقایع و شخصیتهایی که واقعا دیده و باهاشون حشر و نشر داشته، داستانی نوشته نه آنچنان تخیلی بلکه کاملا ملموس و واقعی. که خوب تا اینجاش اصلا هم بد نیست و اتفاقا برعکس، خیلی هم خوبه. چون حرفهایی که زده میشه و اتفاقاتی که در کتاب رخ میده (هرچند واقعا اتفاق خاصی رخ نمیده!) برای خواننده نامانوس نیست، اگرچه یکم خالهزنک و عمومردک(!)-طور میزنه.
اما مشکل دقیقا از اونجایی شروع میشه که آقای موآم جز نقّالی کردن هیچ کار دیگهای نمیکنه و شما بعد از 400 صفحه همچنان منتظری که یک حرف حسابی زده بشه، یک موشکافیای، یک ریشهیابیای، چیزی! شخصیتها محدوده و تیپهای شخصیتیشون محدودتر. در واقع به جز کاراکتر "لاری"، و تا حدی "سوفی"، باقی شخصیتها خیلی به همدیگه نزدیک هستن و همین مساله، جایی برای مقایسه آنچنانی که دست خواننده رو بگیره، باقی نمیذاره. بگذریم که سوفی هم تکلیفش مشخصه و در واقع کل کتاب رو میشه "لاری و دیگران" تلقی کرد!ا
با اینحال اگر ما با کتابی طرف بودیم که از زبان "دانای کل" تعریف میشد و طی کتاب، ما به زندگی خصوصی و احساسات درونی شخصیتها آگاهی پیدا میکردیم، با وجود کم بودن تیپهای شخصیتی، میشد یک چیزی از توی کتاب درآورد. اما متاسفانه بخاطر شکل روایت حتی اینم از ما دریغ میشه و نهایتا ما جز مکالمات نویسنده (که خودش یکی از بازیگران داستانه) با دیگر شخصیتها، چیز دیگهای دستمون نمییاد و این واقعا ناامید کننده است.
و باز لااقل اگر این جناب لاری، که همه کتاب فدای اون شده، کاراکتری آنچنانی میبود، حاضر بودم همه اینها رو یه جوری به عنوان دورچین(!) کتاب قبول کنم اما بدبختانه راه و رسم لاری هم بنظر من قابل قبول نیست و بشخصه اون رو هم نتونستم بپذیرم. من در عین اینکه شجاعت و شهامت لاری رو برای رها کردن همه چیز و رفتن به دنبال معنای زندگی ستایش میکنم، اما بنظرم لاری در این جستوجو گم شد. انزوا و مرتاضیگری برای رسیدن به معنویت بیشتر یادآور همون تفکرات صوفیگری هستش که هیچجوره تو کت من نمیره. بقول اون شیخ ما(!) که گفت: "مرد آن بُود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخورد و بخُسبد و بخرد و بفروشد و در بازار میان خلق، داد و ستد کند و زن خواهد و با خلق درآمیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد"
بسیار ناکافی و کاملا سطحی
نویسنده محترممون، آقای موآم، اومده بر اساس وقایع و شخصیتهایی که واقعا دیده و باهاشون حشر و نشر داشته، داستانی نوشته نه آنچنان تخیلی بلکه کاملا ملموس و واقعی. که خوب تا اینجاش اصلا هم بد نیست و اتفاقا برعکس، خیلی هم خوبه. چون حرفهایی که زده میشه و اتفاقاتی که در کتاب رخ میده (هرچند واقعا اتفاق خاصی رخ نمیده!) برای خواننده نامانوس نیست، اگرچه یکم خالهزنک و عمومردک(!)-طور میزنه.
اما مشکل دقیقا از اونجایی شروع میشه که آقای موآم جز نقّالی کردن هیچ کار دیگهای نمیکنه و شما بعد از 400 صفحه همچنان منتظری که یک حرف حسابی زده بشه، یک موشکافیای، یک ریشهیابیای، چیزی! شخصیتها محدوده و تیپهای شخصیتیشون محدودتر. در واقع به جز کاراکتر "لاری"، و تا حدی "سوفی"، باقی شخصیتها خیلی به همدیگه نزدیک هستن و همین مساله، جایی برای مقایسه آنچنانی که دست خواننده رو بگیره، باقی نمیذاره. بگذریم که سوفی هم تکلیفش مشخصه و در واقع کل کتاب رو میشه "لاری و دیگران" تلقی کرد!ا
با اینحال اگر ما با کتابی طرف بودیم که از زبان "دانای کل" تعریف میشد و طی کتاب، ما به زندگی خصوصی و احساسات درونی شخصیتها آگاهی پیدا میکردیم، با وجود کم بودن تیپهای شخصیتی، میشد یک چیزی از توی کتاب درآورد. اما متاسفانه بخاطر شکل روایت حتی اینم از ما دریغ میشه و نهایتا ما جز مکالمات نویسنده (که خودش یکی از بازیگران داستانه) با دیگر شخصیتها، چیز دیگهای دستمون نمییاد و این واقعا ناامید کننده است.
و باز لااقل اگر این جناب لاری، که همه کتاب فدای اون شده، کاراکتری آنچنانی میبود، حاضر بودم همه اینها رو یه جوری به عنوان دورچین(!) کتاب قبول کنم اما بدبختانه راه و رسم لاری هم بنظر من قابل قبول نیست و بشخصه اون رو هم نتونستم بپذیرم. من در عین اینکه شجاعت و شهامت لاری رو برای رها کردن همه چیز و رفتن به دنبال معنای زندگی ستایش میکنم، اما بنظرم لاری در این جستوجو گم شد. انزوا و مرتاضیگری برای رسیدن به معنویت بیشتر یادآور همون تفکرات صوفیگری هستش که هیچجوره تو کت من نمیره. بقول اون شیخ ما(!) که گفت: "مرد آن بُود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخورد و بخُسبد و بخرد و بفروشد و در بازار میان خلق، داد و ستد کند و زن خواهد و با خلق درآمیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد"
Sign into Goodreads to see if any of your friends have read
لبهی تیغ.
Sign In »
Reading Progress
November 20, 2020
–
Started Reading
December 12, 2020
– Shelved
December 12, 2020
–
Finished Reading
Comments Showing 1-24 of 24 (24 new)
date
newest »
newest »
message 1:
by
Maede
(new)
-
added it
Dec 13, 2020 12:41PM
ریویوهایی که می نویسی دائما بهتر و بهتر میشه
reply
|
flag
Soheil wrote: "اصن موآم رو وقتی با همعصراش (جویس، وولف، فاکنر و...) مقایسه میکنی، عمق فاجعه بیشتر معلوم میشه. این بشر واقعاً حرف خاصی واسه گفتن نداره، موندم چجوری اسمش تو تاریخ ادبیات موندگار شده."والا من خیلی شناختی ازش ندارم. ولی بنظر منم حداقل این یک فقره کتابش که خیلی چیز بیخودی بود. با اینحال نمرش خیلی بالاست. 🤔🤔ا
Maede wrote: "ریویوهایی که می نویسی دائما بهتر و بهتر میشه"قربونت 🙏🙏 نتیجه شاگردی پیش شما و دیگر دوستان هستش
لاری احمق بود، شجاعت هم برای آدم احمق معنیی نداره:))) مشکل از نویسنده بود البته که سبک زندگیش رو زیبا توصیف کرده بود و تا اخرش مشکلی براش پیش نیومد. در یک دنیای واقعی کسی که بخواد سبک زندگی لاری رو پیش بگیره یا سریع میمیره یا وبال گردن دیگران میشه از نظر مالی. واقعا نفرت دارم از آدمایی که به اسم فلسفه و "من دنیال معنای زندگیم" میرن واسه خودشون الکی میچرن.
Melpomene wrote: "لاری احمق بود، شجاعت هم برای آدم احمق معنیی نداره:))) مشکل از نویسنده بود البته که سبک زندگیش رو زیبا توصیف کرده بود و تا اخرش مشکلی براش پیش نیومد. در یک دنیای واقعی کسی که بخواد سبک زندگی لاری رو..."دیگه بنده خدا دیده بود اون یارو جلو چشمش مرده دچار پرسشهای اساسی شده بود! ولی خوب کلا داشت اشتباه می زد :))
بعلاوه، کاملا باهات در این مورد موافقم که 99 درصد آدمها از این بخت ها ندارن که سالی یک مقدار پول (هر چند بخور نمیر) براشون از ناکجاآباد برسه تا بخوان برن دنبال یللی تللی شون. اینه که نمیشه دقیقا اندازه گیری کرد که تا چه حد از روی گشادی، جناب لری روی به این سبک زندگی آوردن🤔 به هر حال خدایشان بیامرزاد! 😉ا
Kianoush wrote: "گمونم مقایسهش با کتاب خداحافظ گاری کوپر جالب باشه"نخوندم این "خداحافظ گاری کوپر" رو. آخه فقط ایرانی ها این کتاب رو میشناسن. انگار وجود خارجی نداره 😅😅 نمیدونم قضیه اش چیه 🤔ا
Ali wrote: "Kianoush wrote: "گمونم مقایسهش با کتاب خداحافظ گاری کوپر جالب باشه"نخوندم این "خداحافظ گاری کوپر" رو. آخه فقط ایرانی ها این کتاب رو میشناسن. انگار وجود خارجی نداره 😅😅 نمیدونم قضیه اش چیه 🤔ا"
آره. اینجا محبوبتره
داستان یه پسر جوون مردمگریزه که از پوچی زندگی فرار کرده به کنج خلوت. بعد عاشق میشه و برمیگرده به زندگی
البته اشتباهه که انزوا رو با صوفی گری و حتی به گفته خودتان مرتاضی گری یکی بدونید. برای این موضوع ارجاعتون میدم به شوپنهاور. تنها در اون صورته که متوجه میشید راه و سیاق لاری نه تنها عجیب نبوده بلکه تحت تاثیر شوپنهاور و شاید اسپینوزا بوده. اما چیزی که لاری در هند دید نه تنها ارتباطی با صوفی گری خودمان نداره بلکه کاملن در تضاده. اگر در صوفی گری معنای ریاضت و دوری از دنیا نزدیکی به خالق و تعمق در ذات اونه، در ویپاسانا که شما اون رو مرتاضی گری خواندید، هدف پاک سازی روح و روان از طریق مراقبهست که حالا فواید خودش رو داره و البته نقدهایی هم بر آن وارده
شاید بخشی از محبوبیت کتاب به خاطر زمانهایه که توش نوشته شده. از جنگ جهانی اول تا کلی بعد از جنگ جهانی دوم یه جور ناامیدی ریشه گرفت. طبیعی هم بود. طرف با خودش میگفت وقتی اروپای متمدن که اینهمه بهش امید بسته بودیم کارش به اینجا کشید، پس فاتحهی این دنیا رو باید خوند. دلا خو کن به تنهایی و اینها. گمونم موام حرف دل خیلیها رو زد و محبوب شدیه مفهومی هست به اسم بدبینی آموخته شده. میگه آدم اگه چندباری تلاش کنه ولی جواب نگیره، کمکم به این نتیجه میرسه که بیخیال، کاریش نمیشه کرد، و کلا دست از تلاش بر میداره. دری که بسته بود رو اگه براش باز هم بکنی، اونقدر ناامیده که قدم از قدم بر نمیداره
مخلص کلام اینکه شاید تو یه زمونهای خلوتگزینی ناگزیر باشه، ولی وقتی که شرایط واسه زندگی فعالانه فراهم شد دیگه خلوت گزینی اشتباهه. این بود انشای من.
Behnam wrote: "البته اشتباهه که انزوا رو با صوفی گری و حتی به گفته خودتان مرتاضی گری یکی بدونید. برای این موضوع ارجاعتون میدم به شوپنهاور. تنها در اون صورته که متوجه میشید راه و سیاق لاری نه تنها عجیب نبوده بلکه ..."خوب، آقا بهنام عزیز.
ممنون بابت کامنتی که گذاشتی و به هر حال باب یک بحث جدی رو باز کردی.
من البته قطعا به اندازه شما راجع به شوپنهاور اطلاعات ندارم. اما بله. شوپنهاور معتقده آدم تا میتونه باید از معاشرت با دیگران دوری کنه، و در عوض سعی کنه اون حس رضایت رو نه از بیرون که از درون کسب کنه. و اینکه جست و جو کردن این احساس در بیرون از خودمون، ما رو به آدم پستتری تبدیل میکنه. ممنون بابت یادآوری.
بااینحال، بنظر میاد وقتی که از نامهای بزرگ از اندیشهها زدوده میشن، راحتتر میشه نقدشون کرد. ببینید، در مغز کلام شوپنهاور، نکته درخشانی وجود داره. اینکه این خطر هر لحظه وجود داره که ما به سبب فرار از خودمون، داریم در اجتماع حضور پیدا میکنیم و بر پایه اون ترس داریم سعی میکنیم نقشهای جدیدی در اجتماع بر عهده بگیریم. حالا میخواد یک "شغل" باشه یا نقش "همسری" یا "والدی" یا نقش "خواهر" و "برادر" و "خویشاوند" و "دوست" و .... و در واقع داره به شما زنهار میزنه که اگر در پی ترس از درونت به این نقشها پناه بردی، بزن بیرون که اوضاعت خیلی خرابه.
اما در مورد اینکه این قطع ارتباط شرط لازم باشه، نه تنها هیچ تضمینی وجود نداره، بلکه حتی ضرورتی هم وجود نداره. چون از نظر من، چیزی که مهمه همون آگاهی و حضور ذهنه. نه عینیت بخشیدن و قطع فیزیکی این ارتباطات. اینجاست که من وارد اون مرتاضیگری و انزوا میشم و شما هم از قراری با این لغتهای انتخابی من خیلی مشکل دارید 😅😅ا
ببینید، همین کاراکتر "لاری" رو در نظر بگیرید تا من بتونم حرفم رو قشنگ بزنم. "لاری" برای اینکه حرکتی به سمت درونش رو آغاز کنه، همون که از نظر شوپنهاور تنها چیز باارزشه و هر کس هرچقدر از درون پرتر باشه انزوا براش لذتبخشتر میشه، میاد ارتباطاتش رو قطع میکنه. ترجیح میده "شغلی" نداشته باشه، "زنی" نداشته باشه، جای مشخصی نداشته باشه و اینطوری به قول خودش آزاد و رها باشه. اما در همین رفتار اگر خوب دقیق بشید پارادوکس رفتاری رو مشاهده میکنید. ما گفتیم انسان نباید از ترس روبرو شدن با خودش، بره و خودش رو در نقشهای اجتماعی غرق کنه. اما دقیقا همین کجفهمی که الان در رفتار "لاری" مشاهده میکنیم و شما اون رو "انزوای شوپنهاوری" میخونید، صرفا اومده اون ترس روبرو شدن با خود رو، با ترس پذیرفتن نقش در جامعه جایگزین کرده. به این معنی که از نظر "لاری"، آزاد و رها بودن ممکن نیست مگر با انکار هر نقشی در جامعه. پذیرفتن هر نقشی در جامعه یعنی به مخاطره افتادن آزادی. لذا این آدم هم داره در ترس و فرار زندگی میکنه. این ستودنی نیست.
در مورد ویپاسانا گفتید. حقیقتا هیچ اطلاعاتی راجع بهش ندارم و نمیدونم چیه. اما تا جایی که به یاد دارم، کارهای اون مرشدی که "لاری" به پیش اون رفت، شامل ریاضتهای فیزیکی هم بود. اما خارج از چارچوب کتاب، چیزی نمیدونم و اگر مختصری راجع بهش بگید ممنون میشم. راجع به صوفیگری اما، در معنای لغوی به معنی راه رسمی برای تزکیه نفس و رسیدن به کمال و رویگردانی از دنیا هستش و از این منظر من نکته خلافی که به رفتاری "لاری" نسبت داده باشم نمیبینم. اما در ادامش اگر بحث رو به هدف از صوفیگری و عرفان و وصول حق و این حرفا بکشونیم، بله، نقد شما بجاست. هر چند همچنان از نظر ناظر بیرونی به سختی بشه تفاوتی قائل شد.
صحبتهام راجع به انزوا و شوپنهاور و این حرفا زیاد شد، میبخشید. با این حال میخواستم یک نکتهای رو هم در مورد شوپنهاور و گفتههاش پر رنگ بکنم. ببینید، شوپنهاور این همه در مدح انزوا میگه. اما من میخوام بگم به شما که کدوم انزوا؟ ما دو جور انزوا داریم. من تردید دارم اگر شوپنهاور رو به یک جزیره دور افتاده میبردن که در اونجا به شکل رابینسون کرزو زندگی کنه، حتی اگر هم آب و غذاش رو تامین میکردن، همچنان همچون کتابایی مینوشت. انزوایی که ما از شوپنهاور شاهد هستیم، انزوای روشنفکرمآبانه است! یعنی از اون نوع انزواهایی که در عین بهرهمندی از زندگی در اجتماع، نسبت به عامه اجتماع بدبینه و با تحقیر اونها رو نگاه میکنه. خوب اگر دقت کنیم، در پس این نگاه، همچنان یک نیاز به برتریجویی وجود داره که از حضور در میان جمع داره ارضا میشه. هر چند که شما دیگران رو از خودتون برونید، و حتی دیگران به شما احمق بخونن و بهتون توهین کنن، اما در پس همین توهینها، همچنان یک احساسی در شما در حال ارضا شدن هست.
بله. واقعا "لاری"، بدون سر زدن به دوستان قدیمش، برای اینکه بهشون نشون بده که تا چه حد از دنیا وارسته شده، آیا میتونست به اون اغنای روحی برسه؟ واقعا میشه اون تعجبها و نگاههای چپچپی که اطرافیان شما بهتون میکنن و برای شما به منزله اوج لذت متفاوت بودن هست، رو انکار کرد؟ و آیا واقعا میشه مساله بهرهمندی از دسترنج جامعه، که به صورت پولی هرچند ناچیز اما مستمر برای شما هر ماه در حساب ریخته میشه رو، با جامعهگریزی و انزوای شوپنهاوری پیوند داد؟
سرت رو خوردم. میبخشی 🙋♂️
Kianoush wrote: "شاید بخشی از محبوبیت کتاب به خاطر زمانهایه که توش نوشته شده. از جنگ جهانی اول تا کلی بعد از جنگ جهانی دوم یه جور ناامیدی ریشه گرفت. طبیعی هم بود. طرف با خودش میگفت وقتی اروپای متمدن که اینهمه بهش..."بله. بنظر منم، زمان نوشته شدن کتاب خیلی در مشهور شدن کتاب موثر بوده. اما خوب، حقیقتا هنوز هم اینکه "قدرت تنها شدن با خود" رو با "الزام تنها بودن" یکی بگیریم، از محبوبیت زیادی برخورداره. دلایلش هم بنظر من اینه که هر کسی داره سعی میکنه خودش رو یک جوری از جماعت جدا کنه. چون به لحاظ اجتماعی به بن بست خوردیم
Ali wrote: "Behnam wrote: "البته اشتباهه که انزوا رو با صوفی گری و حتی به گفته خودتان مرتاضی گری یکی بدونید. برای این موضوع ارجاعتون میدم به شوپنهاور. تنها در اون صورته که متوجه میشید راه و سیاق لاری نه تنها ع..."من تمام ریویو و کامنت شما را خوندم اما همچنان متوجه نشدم که مشکل اصلی به نظرتون کجا بود. در ریویوتون گفتید "مشکل دقیقا از اونجایی شروع میشه که آقای موآم جز نقّالی کردن هیچ کار دیگهای نمیکنه" به نظرتون این از ایراد های کتاب محسوب میشه؟ باید توجه داشته باشید که شخصیت اصلی این داستان لری هستش و آقای موام تنها راوی داستان هستند و در حال به تصویر کشیدن شخصیت لری و نحوه آشنایی آقای موام با او است. بنابراین نباید از موام و دیگر شخصیت های داستان توقع داشته باشید محوریت داستان قرار گیرند. اما بخشی از صحبت هاتون که توجهم رو جلب کرد این بود که در کامنت اشاره کردید که لری برای آزاد کردن خویش از داشتن هر نقشی در جامعه سر باز زده و ترس از پذیرفتن نقشی در جامعه دارد. احتمالا متوجه شدید که لری در طول داستان به این دلیل همه چیز را رها کرد که خودش رو پیدا کنه زیرا همواره حس میکرد بخشی از وجودش را گم کرده و یا
چیزی او را فرا می خواند. اما در پایان داستان میبیند که لری هدفش در زنگی رو یافته و به جامعه باز می گردد. پس او به هیچ عنوان از داشتن نقشی درجامعه گریزان نبوده ( که حتی اگر بود نیز, اقدامی عجیب و غیر قابل درک نبود, چه بسا فیلسوفان و عارفانی که این مسیر را پیموده اند). به نظرم دلیل اینکه شما کتاب رو نپسندید ارتباط برقرار نکردن و قابل لمس نبودن شخصیت لری بوده که تا حدود زیاذی طبیعی است.
hossein wrote: "Ali wrote: "Behnam wrote: "البته اشتباهه که انزوا رو با صوفی گری و حتی به گفته خودتان مرتاضی گری یکی بدونید. برای این موضوع ارجاعتون میدم به شوپنهاور. تنها در اون صورته که متوجه میشید راه و سیاق لا..."خیلی هم عالی. 🙏🙏ا
خوب از نحوه روایت شروع کنیم، بله. حقیقتا یکی از ضعیفترین شکل روایتهایی بوده که من تا حالا دیدم. با اختلاف زیاد. این رو شما به این نسبت میدی که چون کاراکتر موام، خودش راوی داستانه، لذا نمیتونه ورای ادراک بصری و شنیداری خودش بره. از قضا من همین الان در حال خوندن کتاب "مرگی بسیار آرام" از سیمون دوبوار هستم. در چارچوب همین بحثی که روی کتاب "لبه تیغ" با هم داریم، توصیه میکنم اون کتاب رو بخونید. اونجا هم خود نویسنده روای داستانه. ببینید چطور با اضافه کردن افکار، خاطرات و دغدغه های خود نویسنده به ماجرای در حال تعریف، به داستانش جان میده و اونچه که میخواد بگه رو در حجمی به مراتب کمتر میاد و میگه. نه. من قبول ندارم حقیقتش که فرم کتاب مانع جذابیت شکل روایت شده. بنظرم حقیقتا میلنگه کار
در مورد اینکه لاری شخصیت اصلی کتابه، با شما موافقم. اونقدر موافقم که بنظرم کل کتاب فدای اون شده. چیزی که در کتابهای درست و درمون نمی بینیم خیلی. مثلا داستایوفسکی وقتی میخواد احوالات راسکولنیکوف رو برای ما بگه، کلی کاراکترهای مختلف دیگه رو کنارش تشریح میکنه. این تفاوتها و برخورد کاراکترهای مختلف با عقاید مختلفه که کتابها رو خاص میکنه. البته هدف من مقایسه "لبه تیغ" با "جنایت و مکافات" نیست. بیشتر اشاره ام به اینه که کاراکترهای دیگه کتاب اونقدر کم فروغن تا کاراکتر "لاری" بیشتر به چشم خواننده بیاد. اما آیا واقعا لاری اونقدر خاصه؟ این دیگه گناه "لاری" نیست. گناه نویسنده است که "لاری" اونقدر براش خاص بنظر اومده. این بیشتر منو متوجه این میکنه که نویسنده چقدر اطرافش با آدمهای بدر نخور پر بوده. همون موقعی که این کتاب نوشته میشد، در اروپا ملغمه ای از افکار نو در حال شکل گیری بود. ده ها نویسنده و فیلسوف درجه یک داریم در اون ایام. از اون طرف تب کمونیسم از روسیه داشت شعله میکشید و نوید یک زندگی جدید بر پایه ارزشهای اشتراکی رو میداد. در خود آمریکا، زخمهای رکود اقتصادی که صدها هزار نفر از آمریکاییها رو به خاک سیاه نشوند و آواره کرد، هنوز التیام پیدا نکرده بود. آمریکای لاتین در التهاب بود. زنان در پی دستیابی به حقوق بیشتر بودن. سیاه پوستان همینطور. صدها دانشمند و محقق در پی تدوین علوم نوین برای درک ماهیت جهان، تئوری های انقلابی رو آغاز کرده بودن. بسیاری در پی کمک به التیام زخم های بر جای مونده از جنگ و کمک به مردم جنگ زده بودن و خلاصه از میان همه اینها یک نفر در کنار لاری قرار نمیگیره تا مقایسه بشه. قطعا اونها هم اگر ازشون میپرسیدی برای زندگیشون معنایی قائل بودن. چه بسا خیلی بیشتر از اونچه لاری به دنبالش بود.
راجع به آخر کتاب هم، حقیقتش آخرش همچین لاری مطمئن و قرص و محکم بر نمیگرده به جامعه و همچنان در زمین و هوا است. اما شاید هم من خیلی درست یادم نمونده.🤔ا
به هر حال، انکار نمیکنم که من از کاراکتر "لاری" خوشم نمیاد. ولی این همش برمیگرده به اینکه در مواجه با مرگ چه چیز رو ببینی. مرگ، یک نفری رو ترغیب میکنه به اینکه تلاش کنه به دیگران کمک کنه تا بتونن رنج کمتری در دنیا بکشن، یک نفری رو میتونه به جنون برسونه تا هرچه بیشتر در عمرش کامجویی کنه، یک نفری رو ممکنه ترغیب کنه به برجا گذاشتن یک نام از خودش برای آیندگان (نوعی تلاش برای جاودانگی) و یک نفری رو میتونه اونچنان گیج کنه که همه چیز و همه کار براش بیهوده و بی فایده به نظر برسه. شبیه تلاش برای نگاه کردن به خورشید
Ali wrote: "hossein wrote: "Ali wrote: "Behnam wrote: "البته اشتباهه که انزوا رو با صوفی گری و حتی به گفته خودتان مرتاضی گری یکی بدونید. برای این موضوع ارجاعتون میدم به شوپنهاور. تنها در اون صورته که متوجه میش..."من تقریبا باتمام صحبت های شما در این کامنت موافقم اما دو مورد به نظرم نیاز به تامل بیشتری دارد:اول اینکه شما به ویژگی از سبک قلم سیمون دوبوار اشاره کردید که نویسندگان بسیار زیادی این ویژگی ساده را در قلم خود به کار می برند , و آن بیان تفکرات نویسنده در متن داستان است. به نظرم آقای موام از به کار بردن این ویژگی در کتاب خود عاجز نبوده بلکه عدم القا افکار خویش و آزاد قرار دادن مخاطبان در تصمیم گیری از سبک داستان نویسی این نویسنده است. و دوم اینکه به نظرم درست نیست موام رو با داستایفسکی و "ده ها فیلسوف درجه یک" مقایسه کنیم چون احتمالا آقای موام اگر اینجا بود خودشان اشخاصی مانند داستایوفسکی را به عنوان استاد خود قلمداد می کردند اما به جز این موضوع سبک کار موام با فیلسوفانی که نام می برید یکی نیست. اصلا ایشون فیلسوف نیست و در تلاش هم نیست که فلسفه ای رو در کتاب های خود به مخاطبان القا کند. و اما شما افراد و اشخاص زیادی رو مثال میزنید مانند مدافع حقوق زنان یا دانشمندان ویا افرادی که به مردم جنگ زده کمک میرسانند, و قصد دارید این افراد را با شخصیت لری مقایسه کنید که این مقایسه از پایه و اساس اشتباهه. یاد جمله ای در کتاب زوربای یونانی که خطاب به زوربا گفته میشه افتادم که میگه: "مگر تو تا به حال به درخت انجیر پرخاش کرده ای که چرا گیلاس بار نمی آورد؟". به نظرم هر کس به دنبال چیزی میرود که در وجودش نهفته است; برخی به دنبال مسائل سطحی جامعه می روند, برخی در اعماق وجودشان در جستجو هستند. برخی در پی کامیابی مادی هستند, برخی دیگر شیفته هنر و لذت های ذهنی.
البته گذشته از این ها, به نظر من شخصیت لری در پی معنایی بسیار فراتر از افرادی که مثال زدید (مانند مدافع حقوق زنان) بوده. (اگر منظورم شفاف نیست در کامنتی جداگانه بیان می کنم)
به طور کلی نباید از کتاب توقع بسیار بالایی داشت اما کتاب در برخی مسائل به خوبی عمل کرده. برای مثال نکته سنجی و توجه به نکات ریز و توصیفات دقیق و کامل از مزایا کتاب بود به طوری که برای بنده خارج از روند داستان, توصیفات کامل نویسنده و دیدگاه موشکافانه خویش بسیار لذت بخش بود. کتاب به خوبی محیط های متفاوت را از مهمانی های اشرافی تا جنگل های کوهستانی را و حس آشنایی که محیط به شخصیت داستان می بخشد توصیف می کند. و همینطور بی طرفی راوی داستان, راحتی دلچسبی به مخاطب می دهد. البته کتاب به شدت سلیقه ای است زیرا کاراکتر اصلی داستان, شخصیت و تفکراتی بسیار خاص دارد که باعث می شود مورد پسند عموم قرار نگیرد.
hossein wrote: "Ali wrote: "hossein wrote: "Ali wrote: "Behnam wrote: "البته اشتباهه که انزوا رو با صوفی گری و حتی به گفته خودتان مرتاضی گری یکی بدونید. برای این موضوع ارجاعتون میدم به شوپنهاور. تنها در اون صورته ..."اینکه حسین جان میگی، موام از روی انتخاب ترجیح داده افکار خودش رو بیان نکنه میتونه درست باشه و یک سبک باشه برای خودش. این رو قبول میکنم.
اما راجع به دوم، گفتم هدف مقایسه با داستایوفسکی نبود. مقایسه با فلاسفه هم نبود. منظورم از این حرفا این بود که اگر به قول شما راوی میخواد خودش رو کنار بکشه باید چالشهایی در برخورد کاراکترها بوجود بیاد. لااقل چند کاراکتر با تفکرات قابل تامل باید باشه. و در مورد حقوق زنان و موارد دیگه، ببینید، منظور از آوردن اون مثالها، مصداق های کمک به دیگر انسانها برای کمک به بهتر زندگی کردن بود. همونطور که آخرش هم گفتم این خودش یک جهان بینی میتونه باشه. یک هدف برای زنده بودن. حالا من چندتا مصداق آوردم که اون زمان خیلی تنورش داغ بود اتفاقا.
عرض کردم، "لاری" کل کاری که کرده چی بوده؟ رفته در پی جست و جو برای معنای زندگی. حالا این کاراکتر ما، معنای زندگی رو در معنویت پیدا کرده. من کاری ندارم بهش که چه معنایی رو برای زندگیش برگزیده. چیزی که میخوام بگم و بسیار هم روش تاکید دارم اینه این جست و جوی معنویت رو نباید به چیز خاصی بدل کرد. این هم یک جست و جوی دیگه است. مثل کسی که تصمیم میگیره کل زندگیش رو در راه زندگی بهتر عده ای دیگه صرف کنه.
و حقیقتش رو بخوای، من دومی رو بارها به اولی ترجیح میدم. اما این ها دیگه انتخابهای شخصی و بحث سلیقه و این حرفاست و دوشواری هم نداریم با هم 🙋♂️🤝ا
Ali wrote: "hossein wrote: "Ali wrote: "hossein wrote: "Ali wrote: "Behnam wrote: "البته اشتباهه که انزوا رو با صوفی گری و حتی به گفته خودتان مرتاضی گری یکی بدونید. برای این موضوع ارجاعتون میدم به شوپنهاور. تن..."همینطوره 🙏🙏
یک نکته هم اینکه شما وقتی یه سری مسائل رو برای خودت حل نکردی به نظرم نمیشه از یک مسئله همینطوری بگذری و بری مثلا از روی نظر و کاری که دیگران میکنند به خدمت به دیگران باید خودت به این بصیرت برسی به نظرم بسته به خیلی مسائل البته و آدمش و زمانش هم ممکن متفاوت باشه. و برای یه عده هم همین لذت فهمیدن و در جستجو بودن ارزش هست و شاید همین هم بهترین راه باشه واسشون.
نمیشه گفت کدوم خاص تر و بهتر هست و همونطور که اشاره کردید بله به فرد بستگی داره .
و اینکه درباره ی تفاوت ها و لذت متفاوت بودن به نظرم برای همه صدق نمیکنه و شاید آزار دهنده هم باشه از دید برخی افراد و این کتاب هم که حتی استاد ملکیان کنار برخی کتاب های دیگه برای شهود درونی و شناخت بهتر خودمون معرفی کردند از این نظر که نشون بده به افراد که تنها نیستند در این فکر و راه و روششون کمک کننده باشه و حس عجیب و غریب بودن نداشته باشند و از این نظر به گفته ایشون مثل مشاوری کمک کننده باشه. یعنی اینکه اینطور هم نیست که واس خیلی افراد این تفاوت و حس تنهایی کنار دیگران در دیدشون از نظر برتری جویی و.. حس خوب و همراه با لذتی داشته باشه.
و به نظرم جهانگردی و سفر و تجربه به دست آوردن و مطالعه و پژوهش و یادگیری زبان های مختلف بنده خدا فرق داره با الکی چرخیدن :)
Nasrin wrote: "یک نکته هم اینکه شما وقتی یه سری مسائل رو برای خودت حل نکردی به نظرم نمیشه از یک مسئله همینطوری بگذری و بری مثلا از روی نظر و کاری که دیگران میکنند به خدمت به دیگران باید خودت به این بصیرت برسی به ..."دقیقا درست اشاره میکنی نسرین عزیز که آدم باید یک مسائلی رو برای خودش حل کنه. سر جمع با هیچ کدوم از صحبتهایی که کردید مشکلی نداشتمو بنظرم درست بودن. با اینحال همچنان فکر میکنم یک کتاب خوب، کتابی هستش که چندین وجه از مواجه با یک مساله رو ارائه کنه. نه اینکه صرفا تصدیقی به رویکرد ما باشه.
من صادقانه اعتراف میکنم که مشکل دارم با این شکل به دنبال معنویت رفتن. اما خوب، این فقط نظر شخصی هستش دیگه. احترام به عقاید دیگران واجبه و من هم اطاعت میکنم. مخلصیم 🙋♂️🤝ا



