Yegane's Reviews > مرد بالشی
مرد بالشی
by
by
قصهها میتونن خیلی تلخ باشن، اونقدر که تا مدتها بعد، طعم تلخشون رو حس کنی.
تو هم وقتی نوشتی، از توی تاریکی، امید داشتی شاید یه مردبالشی پیدا بشه، پیدا بشه و به روش مردهای بالشی، بچهها رو نجات بده؛ با مردهای سیبی کوچیک، با هدیهی عجیبی که به پاهای بچهای که توی خیابون بهش خوراکی داده و...
کاتوریان کاتوریان کاتوریان، به آرزوت رسیدی؟
کاتوریان عزیزم، تلاشت برای نشون دادنِ گوه بودن زندگی، قابل ستایشه، هر چند گرون واست تموم شد.
زندگیِ زیبا شاید به اندازهی ترک اعتیادش سخت باشه، زیبا فقط نُه سالش بود، و من به این فکر میکردم که آینده چه زندگی غیرمنتظرهای واسهاش پیشبینی کرده؟
برای دختر نه سالهای که خیلی خیلی سخت، ترک کرده.
گاهی فکر میکردم کاش سالها بعد، قصهی زن موفقی رو بشنوم که از دوران کودکیِ سختش تعریف میکنه و اتفاقی اسم و زمان و خاطره رو مطابقت بدم و همین دختر باشه؛ اینجوری سعی میکنم وقتی تو چشماش نگاه میکنم، خودم رو گول بزنم که شاید یه روز، همه چی قنشگ بشه.
دختر کوچولوی قصه، الآن که ترک کرده بین سی تا زن با مشکل روانی زندگی میکنه، و تصور اینکه روزهایی سختتر از این رو داشته میتونه معنی واژهی فاجعه باشه.
خودم از یگانه میترسم که اعماق وجودش میگه کاش مردبالشی وجود داشت، میومد و کارش رو انجام میداد، ترسناک میشم اما نمیتونم به اون امید کوچیک، همون کورسوی نوری که خیلی کمرنگ تو تاریکیِ محض وجود داره دلخوش باشم، اون دختر کوچولویی که مامانش ولش کرد و رفت چی میشه؟ و بچههای دیگه؟
مرد بالشی، کاش وجود داشتی!
کاش هیچ وقت دود نمیشدی بری تو هوا، همون جملهی یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه...
تو هم وقتی نوشتی، از توی تاریکی، امید داشتی شاید یه مردبالشی پیدا بشه، پیدا بشه و به روش مردهای بالشی، بچهها رو نجات بده؛ با مردهای سیبی کوچیک، با هدیهی عجیبی که به پاهای بچهای که توی خیابون بهش خوراکی داده و...
کاتوریان کاتوریان کاتوریان، به آرزوت رسیدی؟
کاتوریان عزیزم، تلاشت برای نشون دادنِ گوه بودن زندگی، قابل ستایشه، هر چند گرون واست تموم شد.
زندگیِ زیبا شاید به اندازهی ترک اعتیادش سخت باشه، زیبا فقط نُه سالش بود، و من به این فکر میکردم که آینده چه زندگی غیرمنتظرهای واسهاش پیشبینی کرده؟
برای دختر نه سالهای که خیلی خیلی سخت، ترک کرده.
گاهی فکر میکردم کاش سالها بعد، قصهی زن موفقی رو بشنوم که از دوران کودکیِ سختش تعریف میکنه و اتفاقی اسم و زمان و خاطره رو مطابقت بدم و همین دختر باشه؛ اینجوری سعی میکنم وقتی تو چشماش نگاه میکنم، خودم رو گول بزنم که شاید یه روز، همه چی قنشگ بشه.
دختر کوچولوی قصه، الآن که ترک کرده بین سی تا زن با مشکل روانی زندگی میکنه، و تصور اینکه روزهایی سختتر از این رو داشته میتونه معنی واژهی فاجعه باشه.
خودم از یگانه میترسم که اعماق وجودش میگه کاش مردبالشی وجود داشت، میومد و کارش رو انجام میداد، ترسناک میشم اما نمیتونم به اون امید کوچیک، همون کورسوی نوری که خیلی کمرنگ تو تاریکیِ محض وجود داره دلخوش باشم، اون دختر کوچولویی که مامانش ولش کرد و رفت چی میشه؟ و بچههای دیگه؟
مرد بالشی، کاش وجود داشتی!
کاش هیچ وقت دود نمیشدی بری تو هوا، همون جملهی یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه...
Sign into Goodreads to see if any of your friends have read
مرد بالشی.
Sign In »
Reading Progress
February 8, 2022
–
Started Reading
February 8, 2022
– Shelved
February 8, 2022
– Shelved as:
فیلمنامه-نمایشنامه
February 9, 2022
–
Finished Reading
Comments Showing 1-10 of 10 (10 new)
date
newest »
newest »
کاش حل کردن مشکلات به اندازه درست کردن و پرت کردن یه موشک کاغذی ساده میبود تا نیاز به وجود مرد بالشی حس نشه
Sarah wrote: "تا حالا اینقدر احساسات بروز شده ازت ندیده بودم.خیلی خوشکل نوشتی متاسفانه 🤧"
بوس بهت سارا *:
Eghbal wrote: "کاش حل کردن مشکلات به اندازه درست کردن و پرت کردن یه موشک کاغذی ساده میبود تا نیاز به وجود مرد بالشی حس نشه"کاش حل کردن مشکلات شبیه پرت کردن موشک کاغذی بود، اما مشکل حل شد؟ قصه ی تلخ پسرکوچولو که تازه شروع میشه:(
Amir wrote: "تهش غمگین تموم میشه؟"تهش یعنی اتفاق بد می افته؟
وضعیت نهایی شخصیت اصلی بده؟
من با شخصیت داستان ها درگیر میشم
اگر بد تموم بشه احتمالا حال من هم بد میمونه برای چند وقت ☹️
Amir wrote: "Amir wrote: "تهش غمگین تموم میشه؟"تهش یعنی اتفاق بد می افته؟
وضعیت نهایی شخصیت اصلی بده؟
من با شخصیت داستان ها درگیر میشم
اگر بد تموم بشه احتمالا حال من هم بد میمونه برای چند وقت ☹️"
خب پس نخون
غصه کلا تلخه، حالا تهش هم خوب باشه، اینقدر جریان داستان تلخ هست که حالت بد بمونه
Negin wrote: "بذت بردم از این نگاه ✨"نگین عزیزم، گودریدز رو دوست دارم دقیقا برای اینکه شما هستید و کامنتتون رو برای یک ریویو قدیمی میخونم و پرت میشم به زمان خوندن کتاب.
واقعیت اینه که امروز که مجددا ریویوم رو خوندم، از یگانهی چند ماه پیش ترسیدم، اون روز با تمام وجود ناراحت بودم که شبیه کاتوریان قدرت کشیدن بچههایی که رنج میکشن رو ندارم.



خیلی خوشکل نوشتی متاسفانه 🤧