antimemoir's Reviews > مرد بالشی
مرد بالشی
by
by
⚠️ هشدار: این نامه حاوی صحنههای دلخراش است.
مارتین مکدونای لعنتی،
گفته بودی که "اولین وظیفهٔ یک قصهگو، این است که قصه بگوید"؛ یا شاید هم نوشته بودی که "تنها وظیفهٔ یک قصهگو، این است که قصه بگوید." نُه نمایشنامهٔ خشنِ لعنتیت را خواندهم و اقرار میکنم که تو یک فاکینگْ قصهگوی عصبانی هستی. خب راستش من هم عصبانی هستم؛ یعنی در واقع دلیل آنکه نه نمایشنامهٔ خشنِ لعنتیت را پشتْبند خواندم همین بود که من یک مالیخولیاییِ خیلی عصبانی هستم. مدتهاست چیزی ننوشتهام. نوشتن قراری میخواهد که من محجورانه باختهمش. تو اما مجابم میکنی که برایت قصه بگویم، حتی اگر یاوه و هذیانی بیش نباشد؛ که وظیفه یک قصهگو قصه گفتن است. بیا اسمِ این قصه را مثلا بگذاریم لوکوموتیورانِ میرانشهر.
یکی بود، یکی نبود. روزی روزگاری لوکوموتیورانِ قصهٔ ما به میرانشهر فراخوانده شد. او میدانست هیچ لوکوموتیورانی حاضر به راندن هیچ قطاری در میرانشهر نشده، با اینحال این دعوت را از سر مهربانی پذیرفت. میرانشهر با اندوهِ مهاجرانش نفرین شده بود. مهاجرانی که رنجِ نامهربانیِ میرانشهر و مردمانش را تاب نیاورده، همهچیز را رها کرده و به غربتی کوچیده بودند. نفرینِ گریبانگیرِ میرانشهر، پایستگیِ غم بود. در میرانشهر دیگر غمی از بین نمیرفت و بوجود نمیآمد، تنها از فردی به فرد دیگر و از شکلی به شکل دیگر تبدیل میشد. مردی که غم نان داشت چاره را ارعابِ مردی دیگر و سرقت از او مییافت و بعد مرد مالباخته که حالا غم حقارت داشت، با متلکی جنسی به زنی تنها آرام میگرفت و زن را به غم درماندگی دچار میکرد. میرانشهر اما شبهای شومتری داشت. مرد و زن که به خانه باز میگشتند، غمِ سنگین و شومِ هر روزهٔ خود را بر سر کودکانشان هوار میکردند. کودکانِ معصومِ میرانشهر ولی هیچ از رسومِ این پایستگیِ غم سر در نمیآوردند، غم را در دل خود نگاه داشته و شببهشب افسردهتر میشدند.
دیری نپایید که لوکوموتیورانِ مهربان، نفرینِ واقعیِ میرانشهر را با گوشت و خون تجربه کرد؛ گوشت و خونی پاشیده بر پنجرهٔ لوکوموتیو. همان روزِ اولِ کاری، پسر بچهای به ناگه جلوی قطارِ در حالِ حرکت پرید و به آنی و لحظهای همهٔ غمها و دردهایش به حافظهٔ لوکوموتیوران منتقل شد. لوکوموتیوران، حال در حافظهٔ خود، پسرک را میدید که شبی بدن نحیف خود را از زیر مشت و لگد پدرِ جبّارش جمع و جور میکند یا شبی دیگر با ضجّه، مادر سَگدِلش را التماس میکند که ببخشدش و از خانه بیرونش نکند. پَر کشیدنِ این معصومیتِ افسرده و درمانده، اشکهای لوکوموتیوران را بر گونههایش جاری کرد. سالها گذشت و کودکی پس از کودک دیگر تنِ سردِ قطار را به آغوش کشید و لوکوموتیوران با دسترسی به حافظهٔ هرکدام افسردهتر شد و اشک ریخت و اشک ریخت و اشک ریخت. کودکانِ میرانشهر به قطارِ لوکوموتیوران لقب «پَرْ درْ بهشت» داده بودند. آنها دریافته بودند که لوکوموتیورانِ مهربان دوستِ وفادارِ آنهاست و در صورت دیدن کودکی روی سکو، برای کمینه کردن دردِ تصادف، سرعت قطار را تا جای ممکن بالا میبرد. تنها یک پرش به موقع کافی بود تا به آنی در بهشت باشی.
نامردمانِ میرانشهر اما خوشتر بودند. تو گویی غمِ شهر گم شده بود. با خود میگفتند که آن بچهها نفرینی بودهاند لابد؛ که حال دیگر آن تخمسگها رفتهاند و نفرینِ غم هم از این شهر رفته. هیچکس بویی نبرده بود که لوکوموتیورانِ مهربان، همهٔ غم و غصههای کودکان را به خود جذب کرده و در میان اشکهای خود در حالِ غرق شدن است. لوکوموتیورانِ میرانشهر هفت و سه چهارم ثانیه قبل از مرگش، وقتی غرقه در اشکهایی که تمامِ واگنهای قطار را پر کرده بود نفسهای آخر را میکشید، به این فکر کرد که تمامِ غمِ میرانشهر روی قلبش سنگینی میکند و در عین حال در این قطار تنهای تنهاست؛ پس اینجا دیگر امکان انتقال غم به کسی میسر نیست و این یعنی شکستنِ نفرینِ میرانشهر. و این یعنی کودکانِ دوباره خندان... لحظاتی پس از مرگِ لوکوموتیورانِ میرانشهر، قطار از ریل خارج شد و تصادف کرد. سیلِ اشکهای لوکوموتیوران، سرتاسر میرانشهر را فرا گرفت و هر زن و مرد را به کام مرگ فرو برد. پایان.
دوستدار تو،
ایمان
برگرفته از کانال تلگرام پادداشت:
https://t.me/AntiMemoir/39
مارتین مکدونای لعنتی،
گفته بودی که "اولین وظیفهٔ یک قصهگو، این است که قصه بگوید"؛ یا شاید هم نوشته بودی که "تنها وظیفهٔ یک قصهگو، این است که قصه بگوید." نُه نمایشنامهٔ خشنِ لعنتیت را خواندهم و اقرار میکنم که تو یک فاکینگْ قصهگوی عصبانی هستی. خب راستش من هم عصبانی هستم؛ یعنی در واقع دلیل آنکه نه نمایشنامهٔ خشنِ لعنتیت را پشتْبند خواندم همین بود که من یک مالیخولیاییِ خیلی عصبانی هستم. مدتهاست چیزی ننوشتهام. نوشتن قراری میخواهد که من محجورانه باختهمش. تو اما مجابم میکنی که برایت قصه بگویم، حتی اگر یاوه و هذیانی بیش نباشد؛ که وظیفه یک قصهگو قصه گفتن است. بیا اسمِ این قصه را مثلا بگذاریم لوکوموتیورانِ میرانشهر.
یکی بود، یکی نبود. روزی روزگاری لوکوموتیورانِ قصهٔ ما به میرانشهر فراخوانده شد. او میدانست هیچ لوکوموتیورانی حاضر به راندن هیچ قطاری در میرانشهر نشده، با اینحال این دعوت را از سر مهربانی پذیرفت. میرانشهر با اندوهِ مهاجرانش نفرین شده بود. مهاجرانی که رنجِ نامهربانیِ میرانشهر و مردمانش را تاب نیاورده، همهچیز را رها کرده و به غربتی کوچیده بودند. نفرینِ گریبانگیرِ میرانشهر، پایستگیِ غم بود. در میرانشهر دیگر غمی از بین نمیرفت و بوجود نمیآمد، تنها از فردی به فرد دیگر و از شکلی به شکل دیگر تبدیل میشد. مردی که غم نان داشت چاره را ارعابِ مردی دیگر و سرقت از او مییافت و بعد مرد مالباخته که حالا غم حقارت داشت، با متلکی جنسی به زنی تنها آرام میگرفت و زن را به غم درماندگی دچار میکرد. میرانشهر اما شبهای شومتری داشت. مرد و زن که به خانه باز میگشتند، غمِ سنگین و شومِ هر روزهٔ خود را بر سر کودکانشان هوار میکردند. کودکانِ معصومِ میرانشهر ولی هیچ از رسومِ این پایستگیِ غم سر در نمیآوردند، غم را در دل خود نگاه داشته و شببهشب افسردهتر میشدند.
دیری نپایید که لوکوموتیورانِ مهربان، نفرینِ واقعیِ میرانشهر را با گوشت و خون تجربه کرد؛ گوشت و خونی پاشیده بر پنجرهٔ لوکوموتیو. همان روزِ اولِ کاری، پسر بچهای به ناگه جلوی قطارِ در حالِ حرکت پرید و به آنی و لحظهای همهٔ غمها و دردهایش به حافظهٔ لوکوموتیوران منتقل شد. لوکوموتیوران، حال در حافظهٔ خود، پسرک را میدید که شبی بدن نحیف خود را از زیر مشت و لگد پدرِ جبّارش جمع و جور میکند یا شبی دیگر با ضجّه، مادر سَگدِلش را التماس میکند که ببخشدش و از خانه بیرونش نکند. پَر کشیدنِ این معصومیتِ افسرده و درمانده، اشکهای لوکوموتیوران را بر گونههایش جاری کرد. سالها گذشت و کودکی پس از کودک دیگر تنِ سردِ قطار را به آغوش کشید و لوکوموتیوران با دسترسی به حافظهٔ هرکدام افسردهتر شد و اشک ریخت و اشک ریخت و اشک ریخت. کودکانِ میرانشهر به قطارِ لوکوموتیوران لقب «پَرْ درْ بهشت» داده بودند. آنها دریافته بودند که لوکوموتیورانِ مهربان دوستِ وفادارِ آنهاست و در صورت دیدن کودکی روی سکو، برای کمینه کردن دردِ تصادف، سرعت قطار را تا جای ممکن بالا میبرد. تنها یک پرش به موقع کافی بود تا به آنی در بهشت باشی.
نامردمانِ میرانشهر اما خوشتر بودند. تو گویی غمِ شهر گم شده بود. با خود میگفتند که آن بچهها نفرینی بودهاند لابد؛ که حال دیگر آن تخمسگها رفتهاند و نفرینِ غم هم از این شهر رفته. هیچکس بویی نبرده بود که لوکوموتیورانِ مهربان، همهٔ غم و غصههای کودکان را به خود جذب کرده و در میان اشکهای خود در حالِ غرق شدن است. لوکوموتیورانِ میرانشهر هفت و سه چهارم ثانیه قبل از مرگش، وقتی غرقه در اشکهایی که تمامِ واگنهای قطار را پر کرده بود نفسهای آخر را میکشید، به این فکر کرد که تمامِ غمِ میرانشهر روی قلبش سنگینی میکند و در عین حال در این قطار تنهای تنهاست؛ پس اینجا دیگر امکان انتقال غم به کسی میسر نیست و این یعنی شکستنِ نفرینِ میرانشهر. و این یعنی کودکانِ دوباره خندان... لحظاتی پس از مرگِ لوکوموتیورانِ میرانشهر، قطار از ریل خارج شد و تصادف کرد. سیلِ اشکهای لوکوموتیوران، سرتاسر میرانشهر را فرا گرفت و هر زن و مرد را به کام مرگ فرو برد. پایان.
دوستدار تو،
ایمان
برگرفته از کانال تلگرام پادداشت:
https://t.me/AntiMemoir/39
Sign into Goodreads to see if any of your friends have read
مرد بالشی.
Sign In »
Reading Progress
May 20, 2022
–
Started Reading
May 20, 2022
– Shelved
May 20, 2022
–
Finished Reading
Comments Showing 1-5 of 5 (5 new)
date
newest »
newest »
message 1:
by
Arefe
(new)
Jul 24, 2022 04:31AM
چقدر قشنگ نوشتی ☹️👏🏻👏🏻
reply
|
flag



