Maede's Reviews > Here
Here
by
by
جمعهی پیش خونهی مادربزرگم دور هم جمع شدیم. خونهی مامانی عزیزم که حالا پنج ساله نیست و البته من فکر میکردم دو سالی بیشتر نگذشته
دم در که زنگ رو زدم پرت شدم به سالها پیش که خیلی کوچیک بودم. خونهی ما دو تا خونه با این خونه فاصله داشت و با دختردایی و پسرداییهام اونجا ناهارمون رو خوردیم و رفتیم شب رو پیش مامانی بمونیم. تا رسیدیم اونجا برق رفت و همه جا تاریک تاریک شد. سرش رو از بالکن آورد بیرون و برامون کلید انداخت. گفت کلید قرمزه مال در پایینه و ما چون تاریک بود کلید قرمز رو نمیدیدیم. زدیم زیر خنده و انقدر خندیدیم که عصبانیش کردیم. میگفت تخم جنها چرا میخندید؟ آخر چادر سر کرد و اومد در رو باز کرد
انگار یک تصویر روی این تصویر پرت میشه و میرم به سال ۹۱ که از دانشگاه اومدم و چون میخوام از خونه فرار کنم خودم رو رسوندم اینجا که کنارش چایی بخورم و اخبار ببینم، بعد خودم رو توی اتاق حبس کنم. صداش از آیفون رنگ خوشحالی داره
تصویر بعدی با دختر خالههام ایستادیم پشت در و همدیگه رو بغل کردیم و زار میزنیم. داییم دیشب فوت کرده. دایی عزیزم. بالا همه چیز سیاهه، همه سیاهن. برای اینکه بتونیم نفس بکشیم اومدیم پایین
همونجا با مامانی وایسادم و شاید ده سالمه. رفتیم از حسنآقا شیر کیسهای و بستنی عروسکی گرفتیم و اومدیم. داره دنبال کلیدش میگرده
از مدرسه دارم برمیگردم و میرم جلوی مینیبوس به آقای عبداللی میگم که امروز میرم خونه مامانیم. جلوی در پیادهم میکنه و همینجوری که با چادر عربیم دو تا پله رو میپرم پایین پشتم میگه برو زورو. مامانی از بالکن داره نگاهم میکنه
خرداد نود و هشته. پشت در منتظرم که در رو باز کنن. دل اینجا اومدن ندارم. نمیتونم بیهوش دیدنش روی تخت رو تحمل کنم. ولی از دو روز پیش بدجوری بیقرارم. دیروز به مامان گفتم من فردا کلاس ندارم و میام اونجا. پرستار در رو باز میکنه. این پا و اون پا میکنم. این همون روزیه که بالا سرش وایمیستم تا آروم آروم نفسهای آخرش رو بکشه
اینجا جلوی این در میتونم تموم این لحظهها رو در یک لحظه زندگی کنم. انگار هزاران نسخه از من اینجا ایستاده. بارها جایی رفتم و فکر کردم جای من کی ایستاده بوده؟ چه میکرده؟ روی این نقطه از زمین چه گذشته؟ و این کتاب همونه. تصویرهایی از یک مکان در طول زمان. از گذر زندگی. از تلخیها، خوشیها و بیشتر از همه معمولیها. کتاب با تصویر یک کنج از اتاق نشیمن شروع میشه و ما جریان زندگی رو در این نقطه تماشا میکنیم. به خودم اومدم و دیدم که مسحور این سادگی شدم و بغض گلوم رو گرفته. «اینجا» داستان زیبایی و ناپایداری زندگیه
کتاب رو میتونید از اینجا دانلود کنید
Maede's Books
۱۴۰۲/۳/۳
دم در که زنگ رو زدم پرت شدم به سالها پیش که خیلی کوچیک بودم. خونهی ما دو تا خونه با این خونه فاصله داشت و با دختردایی و پسرداییهام اونجا ناهارمون رو خوردیم و رفتیم شب رو پیش مامانی بمونیم. تا رسیدیم اونجا برق رفت و همه جا تاریک تاریک شد. سرش رو از بالکن آورد بیرون و برامون کلید انداخت. گفت کلید قرمزه مال در پایینه و ما چون تاریک بود کلید قرمز رو نمیدیدیم. زدیم زیر خنده و انقدر خندیدیم که عصبانیش کردیم. میگفت تخم جنها چرا میخندید؟ آخر چادر سر کرد و اومد در رو باز کرد
انگار یک تصویر روی این تصویر پرت میشه و میرم به سال ۹۱ که از دانشگاه اومدم و چون میخوام از خونه فرار کنم خودم رو رسوندم اینجا که کنارش چایی بخورم و اخبار ببینم، بعد خودم رو توی اتاق حبس کنم. صداش از آیفون رنگ خوشحالی داره
تصویر بعدی با دختر خالههام ایستادیم پشت در و همدیگه رو بغل کردیم و زار میزنیم. داییم دیشب فوت کرده. دایی عزیزم. بالا همه چیز سیاهه، همه سیاهن. برای اینکه بتونیم نفس بکشیم اومدیم پایین
همونجا با مامانی وایسادم و شاید ده سالمه. رفتیم از حسنآقا شیر کیسهای و بستنی عروسکی گرفتیم و اومدیم. داره دنبال کلیدش میگرده
از مدرسه دارم برمیگردم و میرم جلوی مینیبوس به آقای عبداللی میگم که امروز میرم خونه مامانیم. جلوی در پیادهم میکنه و همینجوری که با چادر عربیم دو تا پله رو میپرم پایین پشتم میگه برو زورو. مامانی از بالکن داره نگاهم میکنه
خرداد نود و هشته. پشت در منتظرم که در رو باز کنن. دل اینجا اومدن ندارم. نمیتونم بیهوش دیدنش روی تخت رو تحمل کنم. ولی از دو روز پیش بدجوری بیقرارم. دیروز به مامان گفتم من فردا کلاس ندارم و میام اونجا. پرستار در رو باز میکنه. این پا و اون پا میکنم. این همون روزیه که بالا سرش وایمیستم تا آروم آروم نفسهای آخرش رو بکشه
اینجا جلوی این در میتونم تموم این لحظهها رو در یک لحظه زندگی کنم. انگار هزاران نسخه از من اینجا ایستاده. بارها جایی رفتم و فکر کردم جای من کی ایستاده بوده؟ چه میکرده؟ روی این نقطه از زمین چه گذشته؟ و این کتاب همونه. تصویرهایی از یک مکان در طول زمان. از گذر زندگی. از تلخیها، خوشیها و بیشتر از همه معمولیها. کتاب با تصویر یک کنج از اتاق نشیمن شروع میشه و ما جریان زندگی رو در این نقطه تماشا میکنیم. به خودم اومدم و دیدم که مسحور این سادگی شدم و بغض گلوم رو گرفته. «اینجا» داستان زیبایی و ناپایداری زندگیه
کتاب رو میتونید از اینجا دانلود کنید
Maede's Books
۱۴۰۲/۳/۳
Sign into Goodreads to see if any of your friends have read
Here.
Sign In »
Reading Progress
May 23, 2024
–
Started Reading
May 23, 2024
– Shelved
May 23, 2024
– Shelved as:
1403
May 23, 2024
– Shelved as:
picturebook
May 23, 2024
–
Finished Reading
Comments Showing 1-15 of 15 (15 new)
date
newest »
newest »
message 1:
by
Zahra
(new)
May 23, 2024 04:00AM
چه ریویو قشنگی! ریویو تو منو پرت کرد به خاطره خودم. منم بابابزرگمو خیلی دوست داشتم. اوایل کرونا، کرونا گرفت و فوت شد. اونا یه شهر دیگه زندگی میکردن، هروقت میرفتیم اونجا دلم میخواست روی تخت بابابزرگم بخوابم، انگار هنوز هست و بغلش کردم. تا اینکه چند روز پیش یهویی فهمیدم که شروع کردن خونه بابابزرگمو خراب کردن، جاش یه ساختمون جدید ساختن. آخه خیلی قدیمی شده بود دیگه. ولی دلم سوخت که دور بودم و نتونستم با خونه بابابزرگم خدافظی کنم. آخه جسمش که رفته بود، احساس میکردم با خراب شدن اون خونه روحش هم از پیشم میره. بعدش هم فهمیدم که کتابای قشنگشو که من خیلی دوست داشتم دادن سمساری. بعدش هم با خودم فکر کردم کاش منم یه نوه میداشتم انقد دوسم داشته باشه، وفادار وفادار:)
reply
|
flag
Zahra wrote: "چه ریویو قشنگی! ریویو تو منو پرت کرد به خاطره خودم. منم بابابزرگمو خیلی دوست داشتم. اوایل کرونا، کرونا گرفت و فوت شد. اونا یه شهر دیگه زندگی میکردن، هروقت میرفتیم اونجا دلم میخواست روی تخت بابابزرگ..."با خوندن کامنتت دوباره بغضم گرفت. چقدر میفهمم. اون خونه میشه تنها چیز فیزیکیای که تو رو به اون خاطرات وصل میکنه.
بعضی وقتها منم فکر میکنم ای کاش بعد از رفتنم کسی من رو اینقدر دوست داشته باشه. بعد میگم چه فایده؟ که درد بکشه؟
Mitra wrote: "چقدر خوب نوشتی. با تمام وجود احساسش کردم. منم دلم برای مادربزرگم خیلی تنگ شده."ممنونم میترا
این حسیه که انگار خیلیهامون بارش رو میکشیم
منم خیلی به این فکر کردم که اگه یه روزی بچهدار بشم و ازم پرسید تو که میدونستی زندگی چقدر سخته، چرا منو به دنیا اوردی؟ چه جوابی دارم بهش بدم. فعلا بهترین چیزی ک به ذهنم رسیده اینه که بگم تقصیر بابات بود.ಡ ͜ ʖ ಡ
فقط میتونم بگم اگرچه غم ما از یه جنس نیست، ولی با این نوع رنج آشنام و تلخی کلماتت رو را بند بند وجودم حس کردم. این بیهوش دیدن کسی که حتی فرصت خداحافظی هم ازش نداری و آخرین خاطراتت از بیداریش، سریع و گذرا بوده و نتونستی درست و حسابی ازش جدا شی جزو غمناکترین حالاتی هست که به شخصه تجربه کردم. الان یاد سالها پیش میافتم و مامانی عزیزت باعث شد دلم هوای گذشته رو کنه. شاید امشب خوابش رو ببینم و از دلتنگی درآم.
Zahra wrote: "منم خیلی به این فکر کردم که اگه یه روزی بچهدار بشم و ازم پرسید تو که میدونستی زندگی چقدر سخته، چرا منو به دنیا اوردی؟ چه جوابی دارم بهش بدم. فعلا بهترین چیزی ک به ذهنم رسیده اینه که بگم تقصیر بابا..."🤣🤣🤣🤣
I just happened to be there
خیلی جواب خوبیه
Shaghayegh wrote: "فقط میتونم بگم اگرچه غم ما از یه جنس نیست، ولی با این نوع رنج آشنام و تلخی کلماتت رو را بند بند وجودم حس کردم. این بیهوش دیدن کسی که حتی فرصت خداحافظی هم ازش نداری و آخرین خاطراتت از بیداریش، سریع ..."چه خوب شد دوباره یکی این ریویو رو لایک کرد که من باز کردم و کامنتت رو دیدم
شاید مدل خاص دردش فرق کنه اما خیلیهامون حداقل یک مدلش رو تجربه کردیم. امیدوارم که خوابش رو دیده باشی 🤍






