Faranak_hsz's Reviews > فاوست
فاوست
by
by
**" جوانک موبلند " اسطوره ای برای عصر مدرن**
خوندن فاوست گوته مثل رو به رو شدن با یه آینه بزرگ هست، آینه ای که میشه هم خودمون رو و هم دنیای اطراف مون رو توش ببینیم .نیاز به گفتن نداره که گوته از نظر هنری با ترکیب اسطوره های کلاسیک ، عناصر رمانتیک و بازنمایی واقعیت های اجتماعی یه اثر چند لایه و سرشار از زیبایی شناسی خلق کرده که مثل یه منشور انسانی ، هر وجه ش مسیر اندیشه مستقل ایجاد میکنه که بارها و بارها میشه خوندش و بازاندیشی کرد و اون چیزی که باز جذاب ترش میکنه خوانش مدرنیته و رشد و توسعه ای ش هست اینکه امروز با گذشت حدود ۴۰۰ سال چهره فاوست برای تخیل مدرن همچنان مهم و جذاب هست .فاوست تجسم عطش بی پایان انسان برای شناخت ، تجربه و پیشرفت هست همون نیرویی که جامعه مدرن رو شکل داده و همزمان با تضاد و بحران و رنج همراه هست .تصویر تاریخی اون به عنوان " جوانک موبلند " نماد شورو عصیان روشنفکرانه ست که نمی پذیره با وضع موجود کنار بیاد .این دوگانه امید و تباهی و شور و خرد همون چیزی هست که باعث میشه فاوست هم چنان برای ما تازه و معاصر و آموزنده باشه .
" عصر ما عصر فاوستی است و همگی عزمی راسخ داریم تا پیش از اینکه دخل همه مان بیاد یا با خدا یا شیطان ملاقات کنیم و آن رگه گریز ناپذیر اصالت یگانه کلید ما برای این قفل است." نورمن میلر
**وقتی یک ذهن پلی مات دست به خلق می زند؛ فاوست**
بیشتر ما گوته رو به عنوان شاعر و نویسنده می شناسیم ، او در واقع علاوه بر این یک دانشمند و هنرمند و حتی سیاست مدار و نمونه کلاسیک یک پلی مات هست، کسی که به چندین حوزه علمی و هنری و فکری تخصص و علاقه داشت .از جمله ادبیات ( شعر و نمایشنامه )نقاشی و طراحی ( نظریه رنگ ها ) موسیقی و زیباشناسی ، علوم طبیعی ( نظریه ارگان های گیاه) فلسفه و روانشناسی ، سیاست و مدیریت( فعالیت در دوک نشین ساکس وایمار به عنوان مشاور و مدیر فرهنگی و اجرایی) .
گوته در سالهای اولیه و جوانی خودش از پیشگامان رمانتیسم آلمانی بود که در تقابل با سبک کلاسیک و عقلگرایی دوران روشنگری بود و بعدها زمینه ای شد برای رمانتیسم مدرن ، البته که در سالهای میانسال به همراه هموطنش شیلر مسیرش دوباره به سمت " کلاسیک وایمار " تغییر داد که ویژگی مهمش بازگشت به تعادل و نظم و هارمونی و ترکیب احساس و عقل بود او همچنین از نظر تاریخی تو دوره متلاطمی از تاریخ اروپا و جهان زندگی کرد و بخش وسیعی از قدرتش هم از همین تاریخ سرچشمه میگیره .قهرمان گوته و شخصیت های اطرافش بسیاری از درام های تاریخ جهانی روتجربه کردن که گوته و معاصران شاهد وقوعش بودن انقلاب صنعتی ، جنگ های ناپلئونی، بازسازی سیاسی آلمان انقلاب فرانسه و ... همچنین ردپای تفکرات هم عصرانش ، متفکران کلاسیک، فولکلور و افسانه های آلمانی و اروپای، ادبیات جهانی ( شکسپیر و جان میلتون ) فلسفه و عرفان ( گوته با جریان های فکری زمان خودش آشنا بود و مفاهیم محدودیت عقل واخلاق کانتی و شکست بین واقعیت و خیال، ایده شلینگ درباره ارتباط انسان و طبیعت و نوشته های کیمیا گری پاراسلسوس و ژاکوب بومه ) الهیات و اسطوره ها( سنت مسیحی و کتاب ایوب ، ادبیات و اسطوره های یونان و روم ) میشه تو اثرش دید .
پس فاوست شاهکار و محصول ذهن چند وجهی گوته هست که همه جنبه های زندگی و اندیشه، تجربه و کنجکاوی هاش رو در خودش جمع کرده .
**خط زمانی اسطوره فاوست**
سرچشمه داستان به شخصی به اسم یوهان گئورگ فاوست یا فاستوس برمیگرده که یه کیمیاگر و ستاره شناس و طبیب دوره گرد بوده در قرن ۱۵ که زندگی پررمز و رازی داشته. مردم شایعاتی میساختن که او با نیروهای شیطانی ارتباط داره بعد از مرگ عجیبش این شایعات پر وبال بیشتری گرفت و او به صورت نمادین تبدیل شد به کسی که دانش ممنوعه و قدرت ماورایی میخواد و یه جور افسانه اخلاقی و نیمه تاریخی شد بعد ها کتابی منتشر شد که توش قصه دکتر فاوست اومده بود که روحش رو به شیطان فروخت و بعد ۲۴ سال با سرانجامی وحشتناک به جهنم برده شد نویسنده کتاب مشخص نبود به خاطر همین بهش " فاوست بوخ " یا فاوست نامه میگفتن احتمال میدن اون داستان کار یه کشیش لوتری بوده باشه پیامش مذهبی و پند آموز بود " ببینید سرنوشت کسی که از خدا دور شه و با شیطان پیمان ببنده ".این اولین نسخه چاپی بود که بعد ها سرچشمه آثار بعدی شد .در سال ۱۵۹۲ کریستوفر مارلو نمایشنامه نویس انگلیسی نمایش " تراژدی دکتر فاستوس" رو نوشت و این افسانه از مرزهای آلمان بیرون رفت که واقعا هم یه تراژدی اخلاقی تمام عیار بود .مردی که از روی غرور روحش رو میفروشه و در پایان با وحشت از عاقبت کارش به جهنم برده میشه .بعد اون نسخه های مردمی ، تئاتر های خیابونی ، نمایش های عروسکی کم نبود همه با مضامین مشابه اخلاقی . تا اینکه دو قرن بعد گوته جون دوباره به این اسطوره آلمانی میده و طی بیش از ۶۰ سال تمام جهانبینی وهنر خودش و توی اون جمع میکنه .
**گوته و بازآفرینی فاوست ؛ از گناه به آگاهی**
توی زمانه ای که مارلو و پیشینیان زندگی میکردن هنور کلیسا و الهیات مسیحی دست بالا رو داشته پس پایان فاوست نوعی موعظه اخلاقی هست و پیام بازدارندگی داره . گوته اما فرزند عصر روشنگری و اومانیسم هست انسان و تجربه انسانی مرکز توجه قرار گرفت نه فقط اطاعت از خدا .اون نمیخواست فاوست رو یه گناهکار بدبخت نشون بده اون روایت فلسفی و دیالکتیکی رو انتخاب میکنه انسان خطا میکنه اما همین جستجو وناآرامی ذات رستگاری وپیشرفت هست .پس در حالی که پیشینیان فاوست رو به جهنم میفرستن و (متعاقبا تمام اون تلاش رو ) گوته فاوست رو به نماد انسانیت مدرن ارتقا میده .ضمن اینکه کار او از لحاظ غنا و چشم انداز تاریخی و تخیل اخلاقی ، هوش سیاسی و بصیرت و حساسیت روانشناختی همه روایات قبلی رو پشت سر میذاره و افق جدیدی رو به خودآگاهی باز میکنه.
**پیشگفتار فاوست**
کتاب دو تا پیشگفتار داره بخش اول ش بحثی هست که بین مدیر تئاتر و شاعر و کمدین در میگیره درباره هنر و بیانگر سه نوع نگاه به رسالت هنر هست مدیر ( به عنوان کالا و رضایت تماشاچی ) شاعر ( هنر والا و الهام بخش) کمدین ( هنر برای سرگرمی ) .گوته به مخاطب و هنر خودش آگاه هست و معتقد اثر بزرگ مثل کار او هم بیاید تو این سه بعد تعادل برقرار کنه که جاودانه بمونه و اون پیش پیش میخواد بگه ما با چه جور نمایشی طرف هستیم هم سرگرم کننده و هم عمیق و والا .
بخش دوم پیشگفتار ولی خیلی مهم هست چون عملا ستون فلسفی و اخلاقی داستان معرفی میکنه و مانیفست گوته درباره مسئله شر تو دنیای مدرن هست تواین بخش که یه جور بازنویسی مدرن از کتاب ایوب هست دومرتبه شاهد شرط بندی خدا و شیطان رو سرنوشت انسان هستیم ولی این بار با تاکید روی آزادی اراده و رشد فردی.
خدا : شخصیت ش با روایات سنتی متفاوت هست او به جای قاطع و داور نهایی بودن قضاوت از بالا ،خردمند و اعتماد کننده به انسان هست او معتقد هست فاوست جویای حقیقت هست و بهش آزادی عمل میده و بیشتر مثل یه راهنما و اجازه دهنده به رشد انسان هست تا تنبیه گر.
شیطان : او هولناک و خوف انگیز و جدی نیست اتفاقا طناز و شوخ هست و کارش البته تمسخر طعنه زدن و انکار هر چیزی که برای انسان ارزش محسوب میشه .گوته میفهمه تو دنیای مدرن شر بیشتر خلا معنایی ، تمسخر ارزش و شک همیشگی و همچنین جمود و سکون و رضایت به حال هست .شیطان مدرن دیگه تو قاموس یه فیلسوف شکاک یا یه روشنفکر طعنه زن عمل میکنه که انسان دربرابر خودش و ارزش هاش قرار میده و گوته امیدوار انسان مدرن در مواجهه باهاش از انفعال عبور کنه مسئولیت بپدیزه معنا خلق کنه و به تعالی و رشد برسه در اون صورت حتی اگه خطا کنه باز رستگار میشه " هر کسی که راه میرود می تواند گم شود " در این تفکر شر نه شر مطلق بلکه یه محرک دیالکتیک یه کاتالیزور رشد یا یه ضد قهرمان هست
.
خدا به مفیستوفلس :
امثال تو را من هرگز دشمن نداشتم. از میان ارواح سرکش از آن که خوی حیله گری و ریشخند دارد کمتر بدم می آید .فعالیت آدمی ، با اوقات رو به سستی می نهد ، در او گرایش به تنبلی هست من دوست دارم یک همصحبت فعال و بی قرار در کنارش باشد .
.داخل پرانتز : مرحوم گوته اگه زنده بود و شر قرن بیست و بیست و یک (مثلا بمب اتم) و میدید حتما تردید میکرد که دیالکتیک خیر و شر همیشه کار کنه گاهی شر میتونه خیلی سخت و مکانیکی و بی روح بشه به قول هانا آرنت مبتذل باشه .بی حاصل پوچ و صرفا ویرانگر و اون قدر عظیم در مقیاس که خودش هدف بشه و کل امکان آفرینش رو نابود کنه و دیگه به فرصتی برای رشد بودن نرسه!
فاوست بخش اول ؛ سفر درونی
**۱- بحران آغازین ؛"سگ هم زندگی را به همچو بهایی نمی خواهد."**
فاوست در ابتدای نمایش در اتاق مطالعه ش نشسته .او همه دانش های زمانه رو به کمال آموخته ولی هیچ کدوم بهش " معنای زندگی " ندادن .اون انسانی هست در آستانه رنسانس و روشنگری ، همه سنت های قرون وسطایی پشت سر گذاشته ولی به معنای تازه ای نرسیده . تمدن به بهای عرضه بسیاری چیزهای تخصصی ، زندگی ناکرده بسیاری رو به ارمغان آورده .هر انسان متمدن برای فرهنگ و تمدنی که سرشت خام اون رو پخته بهایی رو می پردازه .تنهایی ، بیهودگی بیگانگی .( و چه کسی زندگی ناکرده اش رو مانند دم یک خزنده دنبال خود نمیکشد ؟) و احتمالا اون چیزی باعث شد موفقیت های علمی براش مثل دام و تله باشن این واقعیت شاید که اونا فقط پیروزی های درونی بودن اون سالها از طریق مطالعه کتاب علوم مختلف و آزمایشات و ..به مفهوم حقیقی کلمه یه" امانیست" انسانگراست ولی هر چه ذهنش وسیع شده روابط ش با جهان و حتی خودش تهی و پوچ شده چون فرهنگش از طریق جدا کردن خودش با تمامیت زندگی رشد و توسعه پیدا کرده و حالا همون قوای ذهنش با چرخش علیه خودش صف آرایی کردن و تبدیل به زندان جانش شده اون با تمام انرژی دنبال یه مفری هست تا مازاد نیروی حیات درونش رو با انجام عملی توی جهان متجلی کنه .این لحظه ، لحظهی " انحلال جهان قدیم هست " فاوست میفهمه ارزش های قدیمی فرو ریخته ولی هنوز ارزش های نو تثبیت نشده اون تو یه جهان ایستا مدافع فرهنگی پویا هست و همین باعث کشمکش درونی و بیرونی ش شده.برای انسانی که میخواد به تکامل آگاهی برسه این مرحله ضروری هست و لازمه رسیدن به آگاهی ناب، درواقع این نقطه ، رنج خاموش انسان اصیل هست .شب تاریک روح .اگه طبق نظر رابرت جانسون روانشناس یونگی آگاهی رو سه سطح در نظر بگیریم ؛
آگاهی ساده ( یگانگی ابتدایی با طبیعت ، کودکانه و بی واسطه )
آگاهی پیچیده ( فردگرایی ، عقلانیت ، مدرنیته و بحران تنهایی و بیگانگی )
آگاهی روشنگر ( بازگشت آگاهانه به وحدت ، فردیت یافتگی، تلفیق عمل و احساس ، آشتی با تضادها و زندگی همراه با معنا )
فاوست در اینجا در انتهای آگاهی پیچیده ایستاده و در حال گذار به آگاهی روشنگر هست این مرحله اگرچه ارزشمند هست ولی همون قدر خطرناک هم هست خیلی ها قادر به عبور از این مرحله نیستن و تو مرحله پیچیده باقی میمونن آنها جدایی ها و دوگانگی ها رو نشون میدن ( کافکا، نیچه، بودلر و دیگران ) اما از اون راهی به سوی آشتی و کلیت پیدا نمیکنند و قادر نیستن یه وحدت نوین بسازن . کافکا در حال دلتنگی و درد گفته ؛
" ظهور مسیح یک روز پس از پایان دنیاست "
این لحظه فروپاشی کامل انسان پیچیده ست کمی قبل از اینکه به اولین بصیرت آگاهی روشنگر برسه .کافکا نتونست اون یک روز رو بین دو سطح آگاهی تاب بیاره . خود فاوست جام زهر به دست در حال پایان دادن به زندگی ش هست ولی در لحظه آخر صدای ناقوس کلیسا اون رو پرت میکنه به گذشته و دوران کودکی وخاطراتش .هنوز نمی دونیم اون چیزی که فاوست رو از مرگ نجات میده و اون رو رهسپار آگاهی روشنگر میکنه چیه احتمالا همون چیزی که یونگ سالهای آخر زندگی ش روی اون کار میکرد یا شاید چیزی شبیه به اونچه بعدتر ها پروست میگه ؛خاطرات وحس های ناب گذشته می تونن انسان رو از گمراهی و بیگانگی نجات بدن .
**۲-عطش بی پایان؛ "و هر آنچه نصیب همه ابنای بشر است در ژرفنای درونم از آن من خواهد بود"**
تجسد های قبلی فاوست در آثار مارلو و پیشتر ها همه روح خودشون رو به انواع و اقسام متاع دنیایی پول و قدرت و روابط جنسی.. فروختن فاوست اما طالب همه این چيزهاست ولی آنها آن چیزی نیست که اون میخواد. چیزی که میخواد یه فرایند پویاست که همه وجوه تجربه بشر و لذت و رنج رو به یکسان داره همه اونها در رشد بی پایان نفس ش جذب و ادغام میشن اون کل وجود رو میخواد لمس کنه حتی به بهای سقوط و تباهی و حتی همون سقوط بخش ذاتی رشد ووتحولش هست .
فاوست ؛ روحم در بر گیرنده اوج و حضیض
برکت و لعنت شان بر سینه ام لبریز
باشد که بی هیچ قید و بند در سرد و گرمشان پخته شوم تا آن زمان که من نیز چو ایشان در هم شکسته شوم .
**۳- ورود مفیستوفلس؛ "هر آنچه آید به وجود حقش آن است که به ذلت شود نابود"**
فاوست میخواد اون انقلاب فکری و فرهنگی درون ذهنش رو با رشد و توسعه جامعه پیوند بزنه تا روح ماجراجو اون فضای کافی برای اوج گیری و رشد داشته باشه چون میدونه تنها راه دگرگون کردن خود، ایجاد دگرگونی ریشه ای تو جهان هست ولی متصل کردن این دوقطب متضاد بهای سنگینی رو طلب میکنه معنای رابطه فاوست با شیطان تو سرتاسر کتاب همین هست .توسعه و تحول قوای انسانی فقط به یاری نیروهایی ممکن هست که مارکس بهش میگه " قدرت های جهان زیرین " همون نیروهایی که بعدا در انقلاب های سرمایه داری ،تخریب طبیعت و جنگ.. تجسم پیدا میکنن. مفیستوفلس مظهر این شر هست "نیرویی که خواستار شر هست ولی خیر می آفریند " هم تخریب میکنه هم بستر آفرینش رو فراهم میکنه .مدرنیته بدون تماس با این نیروهای تاریک و اهریمنی ( استثمار ، جنگ ، بحران ، نابودی سنت ) اصلا به وجود نمیاد . این دووبه هم تنیده اند ، بدون مفیستوفلس فاوست نمی تونه مرزهای جهان قدیم رو بشکنه و چیزی جدید بیافرینه و بدون فاوست هم مفیستوفلس فقط یه نیروی مخرب و بی ثمر هست .این دو رو می تونیم یه جفت آرکیتایپی( Archetypal pair) بدونیم از همه جهات متفاوت هستن در شروع ولی جدایی ناپذیر هم هستن. نیروهای متضادی که به جای غلبه کردن به هم .همدیگر رو متعادل و بازسازی میکنن . اولش فاوست خجالتی ، ضعیف و وحشت زده و ناتوان هست و مفیستو گستاخ و بیرحم، ولی در آخر نمایشنامه فاوست قوی و مفیستو عشق رو می آموزه .پس استحاله حقیقی جفت های متضاد، " به تعادل رسیدن " هست نه پیروزی یکی بر اون یکی .
فاوست نمی تونه چیزی خلق کنه مگر اینکه همه چیز و رها کنه و آماده پذیرش این باشه که هر چه تا حالا آفریده و از این به بعد قراره بسازه باید نابود بشه تا راه برای خلاقیت جدید باز شه این همون دیالکتیک هست که انسان مدرن باید بهش گردن بذاره .پیام مفیستوفلس واسه انسان مدرن ؛
نابودی و تخریب رو به منزله بخشی از سهم خودت در خلاقیت الوهی بپذیر اون وقت می تونی بارگناه و دور بندازی و آزادانه عمل کنی .
**۴-تراژدی گرچن؛"یک نگاه تو ، تنها یک گفته تو بیش از همه حکمت های این دنیا برایم معنی دارد".**
گرچن بازمانده همون جهان کوچک هست که فاوست ازش بیرون اومده و رابط عشقی این دو برخورد حسیات و امیال دنیای مدرن با دنیای سنتی هست . فاوست تنها می تونه در مقام یک بیگانه دوباره به اون دنیای کوچک برگرده و اون رو به شکل یک کل از منظر رهایی یافته خودش بررسی کنه و به شکل طنز آمیزی حتی عاشق ش بشه .گرچن به چشم فاوست بیشتر از هر چیزی نمادی هست برای همه اون زیباترین نعمات جهان کوچکی که از دست رفته .فاوست اما اگه براستی خواهان وحدت با طبیعت هست باید با پیامدهای انسانی طبیعت در حال ظهور خودش مواجهه بشه برای فاوست که بی صبرانه مشتاق حرکت به سمت قلمروهای جدید تجربه و عمل هست ترس ها ونیازهای گرچن بار زائد و دست و پاگیر هست . زمانی که او از سرنوشت گرچن دچار عذاب وجدان میشه ، مفیستو بهش میگه " اون اولین کس نیست ". پس ظاهرا اگر ویرانی و تباهی جز لاینفک تحول و توسعه بشری هست پس فاوست دست کم از گناه و قصور شخصی معاف هست !
از طرفی خود گرچن هم در تماس با فاوست دیگه نمی تونه به دنیای قبلی برگرده تجربه عشق ، آزادی ، گناه و رهایی دیگه بازگشت به امنیت ساده سنتی رو ناممکن می کنه .اون نه می تونه کامل وارد دنیای فاوست بشه ( چون زمینه و ظرفیت اجتماعی شو نداره و از طرفی توانایی رهاکردن همه چیز به تمامی نداره ) نه می تونه دوباره با دنیای قبلی تطبیق پیدا کنه .در نهایت اون تصمیم میگیره که بمونه و همون دنیای کوچیک سرانجام رو سرش آوار میشه .
به فاصله دو قرن از عصر گرچن با روزگار ما ، هزاران هزار از این جهان های کوچک خالی میشن ، جوانان اونها در جستجوی آزادی اندیشه ، عشق ورزیدن و رشد یافتن به سمت شهرهای بزرگ و مرزهای باز و سرزمین های جدید حرکت میکنن شهری بسته و محصور که نمیخواد یا نمی تونه به همراه فرزندانش توسعه ووتحول پیدا کنه به شهر اشباح بدل میشه .
تا زمانی که سرنوشت گرچن رو یاد داشته باشیم از دلتنگی برای جهان های که از دست دادیم مصون خواهیم بود .
فاوست بخش دوم ؛گذر از فرد به تاریخ
اون به نوع جدیدی از انسان بدل شده که انگیزه ها و کشش های شخصی ش رو با نیروهای اقتصادی و سیاسی و اجتماعی پیوند میزنه و برخی از خلاقانه ترین و در عین حال مخرب ترین توان های بالقوه زندگی مدرن رو تحقق میبخشه ؛
او همان ویرانگر و سازنده کامل است .
**۵- اقتصاد مدرن؛ امپراتور و پول کاغذی
" کیست آن نفرین شده که همواره به خوشی پذیرفته میشود؟ "**
امپراتور ورشکسته ست ، خزانه خالی ، جنگ داخلی ، مردم ناراضی. فاوست و مفیستو وارد میشن و بایه ابتکار عجیب ، بحران رو حل میکنن .خلق پول کاغذی که پشتوانه ش نه طلا و نقره بلکه قدرت امپراتور و وعده آینده هست .
گوته در اون زمان چیزی رو می بینه که بعدها مارکس و اقتصاددانان مدرن درباره ش نوشتند ؛
"ثروت میتونه از هیچ خلق بشه " که همین مکانیزم ،بنیان اقتصاد مدرن و سرمایه داری رو شکل میده .
این پول به جامعه امکان رشد و حرکت میده اما پایه ش چیز تو خالی و فریب هست یعنی باز هم یه نیروی منفی ( فریب مفیستوفلس) به حرکت تاریخ کمک میکنه .قلب مدرنیته" قدرت و جادوی پول" و نهاد اعتبار است .
**۶-هلن و پیوند با کلاسیک ؛ "دور از هر چه آفریده به قلمرو صورت های بیشمار بگریز**
مدرنیته وقتی بحران مالی و مادی شو حل میکنه با یه خلا بزرگتری مواجه هست " خلا معنایی"
پول می تونه لذت ایجاد کنه ولی نمی تونه عمق و معنا و زیبایی جاودان بده . پس فاوست میره به سمت اسطورهای کلاسیک و هلن که نماد زیبایی کلاسیک هست .چون مدرنیته خودش آشوب و شتاب و تناقص هست پس به دنبال ریشه های تاریخی و الگوهای معنوی و زیبایی شناختی و تعادل در اسطوره ها و ادغام اونا با خودش هست .
فاوست میره به سرچشمه همه صور و ایده آل های ازلی جایی شبیه عالم مُثُل افلاطون یا ناخودآگاه جمعی یونگ .هلن و احضار میکنه با او ازدواج میکنه ولی فرزندشون ( هنر و شعر نوین رمانتیک ) زنده نمی مونه .
پس مدرنیته به سادگی نمی تونه میراث کلاسیک رو با خودش سازگار کنه حاصلش اگر چه زیبا و پرانرژی هست ولی دوام و پایداری نداره .
**۷- فتح طبیعت ؛ "چنین است که ردپای من میرا هرگز نخواهد توانست در گور گم شود"**
این پرده اوج آرمان عمل گرایانه فاوست در تصرف طبیعت وساختن جهانی نو هست .اون میخواد سرزمینی بسازه که درش انسان آزاد با انسان آزاد زندگی کنه و دستاوردهای به جهان واقعی و زندگی مردم اثر بذاره تا او جاودانه بشه .ولی حتی برای این آرمان متعالی و تحقق پروژه ش باید از روی خون بی گناهان رد بشه .این ذات پارادوکسیکال مدرنیته هست که از یه طرف نیروی عظیم برای ساختن دنیای نو و از سوی دیگه تخریب سنت ، طبیعت ، و زندگی های معصوم ایجاد میکنه . هم وعده آزادی میده هم با ویرانی همراه هست .
**۸-لحظه رهایی و مرگ فاوست ؛"سرشت جاودانه زن پیوسته ما را به سوی بالا میکشد"**
فاوست در پایان عمر چشم انداز جامعه آزاد و آباد رو می بینه و با رضایت میمیره .پروژه هاش اگرچه با خشونت و خون همراه بود اما آرمانش ساختن جهان برابر برای دیگران بود .پس علیرغم خطاها و ویرانی ها و خون های ریخته شده جهت حرکت تاریخ و روح انسان به سمت بالا و تعالی هست .
روح فاوست نجات داده میشه چون میل او " آری گفتن به زندگی بود ".
منظور از "نیروی جاودانه زن "اون چیزی هست که به مدرنیته بعد انسانی و امکان رستگاری میده تلاش برای تزریق بعد اخلاقی وشفقت اجتماعی به پروژه های مدرن .
- نیروی مردانه مدرنیته ؛ خلاقیت ، اراده ، ساختن جهان نو با خطر خشونت
- نیروی جاودانه زن ؛ عشق ، شفقت ، میل به تعالی که این خشونت رو متعادل و روح رو نجات میده .
ودر آخر؛
میل به توسعه فاوستی در جان همه مردان و زنان مدرن ریشه دوونده و همه ما الان اون "جوانک های مو بلند" هستیم ما هرگز قادر به مهار کردن اون قدرت های تاریک جهان زیرین نیستیم .کسی که معامله با اون نیروها رو قبول یا رد میکنه تمام " جامعه " هست پس در صورت انعقاد یا عدم انعقاد هر گونه معامله، همه ما نه فقط محق بلکه موظف به شرکت در اون هستیم . برای همه ما ها که خواستار شناخت خودمون هستیم فاوست گوته می تونه نقطه شروع خوبی باشه. به قول مارشال برمن اگه فاوست گوته رو نوعی نقد به مدرنیته بدونیم ، در عین حال یه جور چالش و مبارزه طلبی هم هست اون هم بیشتر به جهان ما تا جهان گوته .چالشی برای خلق شیوه هایی جدید مدرنیته که در اونها ؛توسعه برای خدمت به انسان وجود داره نه انسان برای خدمت به توسعه .
منابع من برای نوشتن این متن :
- فاوست گوته ترجمه به آذین
- تجربه مدرنیته از مارشال برمن ، ترجمه مراد فرهادپور
- تکامل آگاهی از رابرت جانسون ترجمه فرزانه اسلامی
- و تراژدی دکتر فاستوس از کریستوفر مارلو به ترجمه لطفعلی صورتگر.
امتیازم به کتاب صد در صد پنج از پنج هست
خوندن فاوست گوته مثل رو به رو شدن با یه آینه بزرگ هست، آینه ای که میشه هم خودمون رو و هم دنیای اطراف مون رو توش ببینیم .نیاز به گفتن نداره که گوته از نظر هنری با ترکیب اسطوره های کلاسیک ، عناصر رمانتیک و بازنمایی واقعیت های اجتماعی یه اثر چند لایه و سرشار از زیبایی شناسی خلق کرده که مثل یه منشور انسانی ، هر وجه ش مسیر اندیشه مستقل ایجاد میکنه که بارها و بارها میشه خوندش و بازاندیشی کرد و اون چیزی که باز جذاب ترش میکنه خوانش مدرنیته و رشد و توسعه ای ش هست اینکه امروز با گذشت حدود ۴۰۰ سال چهره فاوست برای تخیل مدرن همچنان مهم و جذاب هست .فاوست تجسم عطش بی پایان انسان برای شناخت ، تجربه و پیشرفت هست همون نیرویی که جامعه مدرن رو شکل داده و همزمان با تضاد و بحران و رنج همراه هست .تصویر تاریخی اون به عنوان " جوانک موبلند " نماد شورو عصیان روشنفکرانه ست که نمی پذیره با وضع موجود کنار بیاد .این دوگانه امید و تباهی و شور و خرد همون چیزی هست که باعث میشه فاوست هم چنان برای ما تازه و معاصر و آموزنده باشه .
" عصر ما عصر فاوستی است و همگی عزمی راسخ داریم تا پیش از اینکه دخل همه مان بیاد یا با خدا یا شیطان ملاقات کنیم و آن رگه گریز ناپذیر اصالت یگانه کلید ما برای این قفل است." نورمن میلر
**وقتی یک ذهن پلی مات دست به خلق می زند؛ فاوست**
بیشتر ما گوته رو به عنوان شاعر و نویسنده می شناسیم ، او در واقع علاوه بر این یک دانشمند و هنرمند و حتی سیاست مدار و نمونه کلاسیک یک پلی مات هست، کسی که به چندین حوزه علمی و هنری و فکری تخصص و علاقه داشت .از جمله ادبیات ( شعر و نمایشنامه )نقاشی و طراحی ( نظریه رنگ ها ) موسیقی و زیباشناسی ، علوم طبیعی ( نظریه ارگان های گیاه) فلسفه و روانشناسی ، سیاست و مدیریت( فعالیت در دوک نشین ساکس وایمار به عنوان مشاور و مدیر فرهنگی و اجرایی) .
گوته در سالهای اولیه و جوانی خودش از پیشگامان رمانتیسم آلمانی بود که در تقابل با سبک کلاسیک و عقلگرایی دوران روشنگری بود و بعدها زمینه ای شد برای رمانتیسم مدرن ، البته که در سالهای میانسال به همراه هموطنش شیلر مسیرش دوباره به سمت " کلاسیک وایمار " تغییر داد که ویژگی مهمش بازگشت به تعادل و نظم و هارمونی و ترکیب احساس و عقل بود او همچنین از نظر تاریخی تو دوره متلاطمی از تاریخ اروپا و جهان زندگی کرد و بخش وسیعی از قدرتش هم از همین تاریخ سرچشمه میگیره .قهرمان گوته و شخصیت های اطرافش بسیاری از درام های تاریخ جهانی روتجربه کردن که گوته و معاصران شاهد وقوعش بودن انقلاب صنعتی ، جنگ های ناپلئونی، بازسازی سیاسی آلمان انقلاب فرانسه و ... همچنین ردپای تفکرات هم عصرانش ، متفکران کلاسیک، فولکلور و افسانه های آلمانی و اروپای، ادبیات جهانی ( شکسپیر و جان میلتون ) فلسفه و عرفان ( گوته با جریان های فکری زمان خودش آشنا بود و مفاهیم محدودیت عقل واخلاق کانتی و شکست بین واقعیت و خیال، ایده شلینگ درباره ارتباط انسان و طبیعت و نوشته های کیمیا گری پاراسلسوس و ژاکوب بومه ) الهیات و اسطوره ها( سنت مسیحی و کتاب ایوب ، ادبیات و اسطوره های یونان و روم ) میشه تو اثرش دید .
پس فاوست شاهکار و محصول ذهن چند وجهی گوته هست که همه جنبه های زندگی و اندیشه، تجربه و کنجکاوی هاش رو در خودش جمع کرده .
**خط زمانی اسطوره فاوست**
سرچشمه داستان به شخصی به اسم یوهان گئورگ فاوست یا فاستوس برمیگرده که یه کیمیاگر و ستاره شناس و طبیب دوره گرد بوده در قرن ۱۵ که زندگی پررمز و رازی داشته. مردم شایعاتی میساختن که او با نیروهای شیطانی ارتباط داره بعد از مرگ عجیبش این شایعات پر وبال بیشتری گرفت و او به صورت نمادین تبدیل شد به کسی که دانش ممنوعه و قدرت ماورایی میخواد و یه جور افسانه اخلاقی و نیمه تاریخی شد بعد ها کتابی منتشر شد که توش قصه دکتر فاوست اومده بود که روحش رو به شیطان فروخت و بعد ۲۴ سال با سرانجامی وحشتناک به جهنم برده شد نویسنده کتاب مشخص نبود به خاطر همین بهش " فاوست بوخ " یا فاوست نامه میگفتن احتمال میدن اون داستان کار یه کشیش لوتری بوده باشه پیامش مذهبی و پند آموز بود " ببینید سرنوشت کسی که از خدا دور شه و با شیطان پیمان ببنده ".این اولین نسخه چاپی بود که بعد ها سرچشمه آثار بعدی شد .در سال ۱۵۹۲ کریستوفر مارلو نمایشنامه نویس انگلیسی نمایش " تراژدی دکتر فاستوس" رو نوشت و این افسانه از مرزهای آلمان بیرون رفت که واقعا هم یه تراژدی اخلاقی تمام عیار بود .مردی که از روی غرور روحش رو میفروشه و در پایان با وحشت از عاقبت کارش به جهنم برده میشه .بعد اون نسخه های مردمی ، تئاتر های خیابونی ، نمایش های عروسکی کم نبود همه با مضامین مشابه اخلاقی . تا اینکه دو قرن بعد گوته جون دوباره به این اسطوره آلمانی میده و طی بیش از ۶۰ سال تمام جهانبینی وهنر خودش و توی اون جمع میکنه .
**گوته و بازآفرینی فاوست ؛ از گناه به آگاهی**
توی زمانه ای که مارلو و پیشینیان زندگی میکردن هنور کلیسا و الهیات مسیحی دست بالا رو داشته پس پایان فاوست نوعی موعظه اخلاقی هست و پیام بازدارندگی داره . گوته اما فرزند عصر روشنگری و اومانیسم هست انسان و تجربه انسانی مرکز توجه قرار گرفت نه فقط اطاعت از خدا .اون نمیخواست فاوست رو یه گناهکار بدبخت نشون بده اون روایت فلسفی و دیالکتیکی رو انتخاب میکنه انسان خطا میکنه اما همین جستجو وناآرامی ذات رستگاری وپیشرفت هست .پس در حالی که پیشینیان فاوست رو به جهنم میفرستن و (متعاقبا تمام اون تلاش رو ) گوته فاوست رو به نماد انسانیت مدرن ارتقا میده .ضمن اینکه کار او از لحاظ غنا و چشم انداز تاریخی و تخیل اخلاقی ، هوش سیاسی و بصیرت و حساسیت روانشناختی همه روایات قبلی رو پشت سر میذاره و افق جدیدی رو به خودآگاهی باز میکنه.
**پیشگفتار فاوست**
کتاب دو تا پیشگفتار داره بخش اول ش بحثی هست که بین مدیر تئاتر و شاعر و کمدین در میگیره درباره هنر و بیانگر سه نوع نگاه به رسالت هنر هست مدیر ( به عنوان کالا و رضایت تماشاچی ) شاعر ( هنر والا و الهام بخش) کمدین ( هنر برای سرگرمی ) .گوته به مخاطب و هنر خودش آگاه هست و معتقد اثر بزرگ مثل کار او هم بیاید تو این سه بعد تعادل برقرار کنه که جاودانه بمونه و اون پیش پیش میخواد بگه ما با چه جور نمایشی طرف هستیم هم سرگرم کننده و هم عمیق و والا .
بخش دوم پیشگفتار ولی خیلی مهم هست چون عملا ستون فلسفی و اخلاقی داستان معرفی میکنه و مانیفست گوته درباره مسئله شر تو دنیای مدرن هست تواین بخش که یه جور بازنویسی مدرن از کتاب ایوب هست دومرتبه شاهد شرط بندی خدا و شیطان رو سرنوشت انسان هستیم ولی این بار با تاکید روی آزادی اراده و رشد فردی.
خدا : شخصیت ش با روایات سنتی متفاوت هست او به جای قاطع و داور نهایی بودن قضاوت از بالا ،خردمند و اعتماد کننده به انسان هست او معتقد هست فاوست جویای حقیقت هست و بهش آزادی عمل میده و بیشتر مثل یه راهنما و اجازه دهنده به رشد انسان هست تا تنبیه گر.
شیطان : او هولناک و خوف انگیز و جدی نیست اتفاقا طناز و شوخ هست و کارش البته تمسخر طعنه زدن و انکار هر چیزی که برای انسان ارزش محسوب میشه .گوته میفهمه تو دنیای مدرن شر بیشتر خلا معنایی ، تمسخر ارزش و شک همیشگی و همچنین جمود و سکون و رضایت به حال هست .شیطان مدرن دیگه تو قاموس یه فیلسوف شکاک یا یه روشنفکر طعنه زن عمل میکنه که انسان دربرابر خودش و ارزش هاش قرار میده و گوته امیدوار انسان مدرن در مواجهه باهاش از انفعال عبور کنه مسئولیت بپدیزه معنا خلق کنه و به تعالی و رشد برسه در اون صورت حتی اگه خطا کنه باز رستگار میشه " هر کسی که راه میرود می تواند گم شود " در این تفکر شر نه شر مطلق بلکه یه محرک دیالکتیک یه کاتالیزور رشد یا یه ضد قهرمان هست
.
خدا به مفیستوفلس :
امثال تو را من هرگز دشمن نداشتم. از میان ارواح سرکش از آن که خوی حیله گری و ریشخند دارد کمتر بدم می آید .فعالیت آدمی ، با اوقات رو به سستی می نهد ، در او گرایش به تنبلی هست من دوست دارم یک همصحبت فعال و بی قرار در کنارش باشد .
.داخل پرانتز : مرحوم گوته اگه زنده بود و شر قرن بیست و بیست و یک (مثلا بمب اتم) و میدید حتما تردید میکرد که دیالکتیک خیر و شر همیشه کار کنه گاهی شر میتونه خیلی سخت و مکانیکی و بی روح بشه به قول هانا آرنت مبتذل باشه .بی حاصل پوچ و صرفا ویرانگر و اون قدر عظیم در مقیاس که خودش هدف بشه و کل امکان آفرینش رو نابود کنه و دیگه به فرصتی برای رشد بودن نرسه!
فاوست بخش اول ؛ سفر درونی
**۱- بحران آغازین ؛"سگ هم زندگی را به همچو بهایی نمی خواهد."**
فاوست در ابتدای نمایش در اتاق مطالعه ش نشسته .او همه دانش های زمانه رو به کمال آموخته ولی هیچ کدوم بهش " معنای زندگی " ندادن .اون انسانی هست در آستانه رنسانس و روشنگری ، همه سنت های قرون وسطایی پشت سر گذاشته ولی به معنای تازه ای نرسیده . تمدن به بهای عرضه بسیاری چیزهای تخصصی ، زندگی ناکرده بسیاری رو به ارمغان آورده .هر انسان متمدن برای فرهنگ و تمدنی که سرشت خام اون رو پخته بهایی رو می پردازه .تنهایی ، بیهودگی بیگانگی .( و چه کسی زندگی ناکرده اش رو مانند دم یک خزنده دنبال خود نمیکشد ؟) و احتمالا اون چیزی باعث شد موفقیت های علمی براش مثل دام و تله باشن این واقعیت شاید که اونا فقط پیروزی های درونی بودن اون سالها از طریق مطالعه کتاب علوم مختلف و آزمایشات و ..به مفهوم حقیقی کلمه یه" امانیست" انسانگراست ولی هر چه ذهنش وسیع شده روابط ش با جهان و حتی خودش تهی و پوچ شده چون فرهنگش از طریق جدا کردن خودش با تمامیت زندگی رشد و توسعه پیدا کرده و حالا همون قوای ذهنش با چرخش علیه خودش صف آرایی کردن و تبدیل به زندان جانش شده اون با تمام انرژی دنبال یه مفری هست تا مازاد نیروی حیات درونش رو با انجام عملی توی جهان متجلی کنه .این لحظه ، لحظهی " انحلال جهان قدیم هست " فاوست میفهمه ارزش های قدیمی فرو ریخته ولی هنوز ارزش های نو تثبیت نشده اون تو یه جهان ایستا مدافع فرهنگی پویا هست و همین باعث کشمکش درونی و بیرونی ش شده.برای انسانی که میخواد به تکامل آگاهی برسه این مرحله ضروری هست و لازمه رسیدن به آگاهی ناب، درواقع این نقطه ، رنج خاموش انسان اصیل هست .شب تاریک روح .اگه طبق نظر رابرت جانسون روانشناس یونگی آگاهی رو سه سطح در نظر بگیریم ؛
آگاهی ساده ( یگانگی ابتدایی با طبیعت ، کودکانه و بی واسطه )
آگاهی پیچیده ( فردگرایی ، عقلانیت ، مدرنیته و بحران تنهایی و بیگانگی )
آگاهی روشنگر ( بازگشت آگاهانه به وحدت ، فردیت یافتگی، تلفیق عمل و احساس ، آشتی با تضادها و زندگی همراه با معنا )
فاوست در اینجا در انتهای آگاهی پیچیده ایستاده و در حال گذار به آگاهی روشنگر هست این مرحله اگرچه ارزشمند هست ولی همون قدر خطرناک هم هست خیلی ها قادر به عبور از این مرحله نیستن و تو مرحله پیچیده باقی میمونن آنها جدایی ها و دوگانگی ها رو نشون میدن ( کافکا، نیچه، بودلر و دیگران ) اما از اون راهی به سوی آشتی و کلیت پیدا نمیکنند و قادر نیستن یه وحدت نوین بسازن . کافکا در حال دلتنگی و درد گفته ؛
" ظهور مسیح یک روز پس از پایان دنیاست "
این لحظه فروپاشی کامل انسان پیچیده ست کمی قبل از اینکه به اولین بصیرت آگاهی روشنگر برسه .کافکا نتونست اون یک روز رو بین دو سطح آگاهی تاب بیاره . خود فاوست جام زهر به دست در حال پایان دادن به زندگی ش هست ولی در لحظه آخر صدای ناقوس کلیسا اون رو پرت میکنه به گذشته و دوران کودکی وخاطراتش .هنوز نمی دونیم اون چیزی که فاوست رو از مرگ نجات میده و اون رو رهسپار آگاهی روشنگر میکنه چیه احتمالا همون چیزی که یونگ سالهای آخر زندگی ش روی اون کار میکرد یا شاید چیزی شبیه به اونچه بعدتر ها پروست میگه ؛خاطرات وحس های ناب گذشته می تونن انسان رو از گمراهی و بیگانگی نجات بدن .
**۲-عطش بی پایان؛ "و هر آنچه نصیب همه ابنای بشر است در ژرفنای درونم از آن من خواهد بود"**
تجسد های قبلی فاوست در آثار مارلو و پیشتر ها همه روح خودشون رو به انواع و اقسام متاع دنیایی پول و قدرت و روابط جنسی.. فروختن فاوست اما طالب همه این چيزهاست ولی آنها آن چیزی نیست که اون میخواد. چیزی که میخواد یه فرایند پویاست که همه وجوه تجربه بشر و لذت و رنج رو به یکسان داره همه اونها در رشد بی پایان نفس ش جذب و ادغام میشن اون کل وجود رو میخواد لمس کنه حتی به بهای سقوط و تباهی و حتی همون سقوط بخش ذاتی رشد ووتحولش هست .
فاوست ؛ روحم در بر گیرنده اوج و حضیض
برکت و لعنت شان بر سینه ام لبریز
باشد که بی هیچ قید و بند در سرد و گرمشان پخته شوم تا آن زمان که من نیز چو ایشان در هم شکسته شوم .
**۳- ورود مفیستوفلس؛ "هر آنچه آید به وجود حقش آن است که به ذلت شود نابود"**
فاوست میخواد اون انقلاب فکری و فرهنگی درون ذهنش رو با رشد و توسعه جامعه پیوند بزنه تا روح ماجراجو اون فضای کافی برای اوج گیری و رشد داشته باشه چون میدونه تنها راه دگرگون کردن خود، ایجاد دگرگونی ریشه ای تو جهان هست ولی متصل کردن این دوقطب متضاد بهای سنگینی رو طلب میکنه معنای رابطه فاوست با شیطان تو سرتاسر کتاب همین هست .توسعه و تحول قوای انسانی فقط به یاری نیروهایی ممکن هست که مارکس بهش میگه " قدرت های جهان زیرین " همون نیروهایی که بعدا در انقلاب های سرمایه داری ،تخریب طبیعت و جنگ.. تجسم پیدا میکنن. مفیستوفلس مظهر این شر هست "نیرویی که خواستار شر هست ولی خیر می آفریند " هم تخریب میکنه هم بستر آفرینش رو فراهم میکنه .مدرنیته بدون تماس با این نیروهای تاریک و اهریمنی ( استثمار ، جنگ ، بحران ، نابودی سنت ) اصلا به وجود نمیاد . این دووبه هم تنیده اند ، بدون مفیستوفلس فاوست نمی تونه مرزهای جهان قدیم رو بشکنه و چیزی جدید بیافرینه و بدون فاوست هم مفیستوفلس فقط یه نیروی مخرب و بی ثمر هست .این دو رو می تونیم یه جفت آرکیتایپی( Archetypal pair) بدونیم از همه جهات متفاوت هستن در شروع ولی جدایی ناپذیر هم هستن. نیروهای متضادی که به جای غلبه کردن به هم .همدیگر رو متعادل و بازسازی میکنن . اولش فاوست خجالتی ، ضعیف و وحشت زده و ناتوان هست و مفیستو گستاخ و بیرحم، ولی در آخر نمایشنامه فاوست قوی و مفیستو عشق رو می آموزه .پس استحاله حقیقی جفت های متضاد، " به تعادل رسیدن " هست نه پیروزی یکی بر اون یکی .
فاوست نمی تونه چیزی خلق کنه مگر اینکه همه چیز و رها کنه و آماده پذیرش این باشه که هر چه تا حالا آفریده و از این به بعد قراره بسازه باید نابود بشه تا راه برای خلاقیت جدید باز شه این همون دیالکتیک هست که انسان مدرن باید بهش گردن بذاره .پیام مفیستوفلس واسه انسان مدرن ؛
نابودی و تخریب رو به منزله بخشی از سهم خودت در خلاقیت الوهی بپذیر اون وقت می تونی بارگناه و دور بندازی و آزادانه عمل کنی .
**۴-تراژدی گرچن؛"یک نگاه تو ، تنها یک گفته تو بیش از همه حکمت های این دنیا برایم معنی دارد".**
گرچن بازمانده همون جهان کوچک هست که فاوست ازش بیرون اومده و رابط عشقی این دو برخورد حسیات و امیال دنیای مدرن با دنیای سنتی هست . فاوست تنها می تونه در مقام یک بیگانه دوباره به اون دنیای کوچک برگرده و اون رو به شکل یک کل از منظر رهایی یافته خودش بررسی کنه و به شکل طنز آمیزی حتی عاشق ش بشه .گرچن به چشم فاوست بیشتر از هر چیزی نمادی هست برای همه اون زیباترین نعمات جهان کوچکی که از دست رفته .فاوست اما اگه براستی خواهان وحدت با طبیعت هست باید با پیامدهای انسانی طبیعت در حال ظهور خودش مواجهه بشه برای فاوست که بی صبرانه مشتاق حرکت به سمت قلمروهای جدید تجربه و عمل هست ترس ها ونیازهای گرچن بار زائد و دست و پاگیر هست . زمانی که او از سرنوشت گرچن دچار عذاب وجدان میشه ، مفیستو بهش میگه " اون اولین کس نیست ". پس ظاهرا اگر ویرانی و تباهی جز لاینفک تحول و توسعه بشری هست پس فاوست دست کم از گناه و قصور شخصی معاف هست !
از طرفی خود گرچن هم در تماس با فاوست دیگه نمی تونه به دنیای قبلی برگرده تجربه عشق ، آزادی ، گناه و رهایی دیگه بازگشت به امنیت ساده سنتی رو ناممکن می کنه .اون نه می تونه کامل وارد دنیای فاوست بشه ( چون زمینه و ظرفیت اجتماعی شو نداره و از طرفی توانایی رهاکردن همه چیز به تمامی نداره ) نه می تونه دوباره با دنیای قبلی تطبیق پیدا کنه .در نهایت اون تصمیم میگیره که بمونه و همون دنیای کوچیک سرانجام رو سرش آوار میشه .
به فاصله دو قرن از عصر گرچن با روزگار ما ، هزاران هزار از این جهان های کوچک خالی میشن ، جوانان اونها در جستجوی آزادی اندیشه ، عشق ورزیدن و رشد یافتن به سمت شهرهای بزرگ و مرزهای باز و سرزمین های جدید حرکت میکنن شهری بسته و محصور که نمیخواد یا نمی تونه به همراه فرزندانش توسعه ووتحول پیدا کنه به شهر اشباح بدل میشه .
تا زمانی که سرنوشت گرچن رو یاد داشته باشیم از دلتنگی برای جهان های که از دست دادیم مصون خواهیم بود .
فاوست بخش دوم ؛گذر از فرد به تاریخ
اون به نوع جدیدی از انسان بدل شده که انگیزه ها و کشش های شخصی ش رو با نیروهای اقتصادی و سیاسی و اجتماعی پیوند میزنه و برخی از خلاقانه ترین و در عین حال مخرب ترین توان های بالقوه زندگی مدرن رو تحقق میبخشه ؛
او همان ویرانگر و سازنده کامل است .
**۵- اقتصاد مدرن؛ امپراتور و پول کاغذی
" کیست آن نفرین شده که همواره به خوشی پذیرفته میشود؟ "**
امپراتور ورشکسته ست ، خزانه خالی ، جنگ داخلی ، مردم ناراضی. فاوست و مفیستو وارد میشن و بایه ابتکار عجیب ، بحران رو حل میکنن .خلق پول کاغذی که پشتوانه ش نه طلا و نقره بلکه قدرت امپراتور و وعده آینده هست .
گوته در اون زمان چیزی رو می بینه که بعدها مارکس و اقتصاددانان مدرن درباره ش نوشتند ؛
"ثروت میتونه از هیچ خلق بشه " که همین مکانیزم ،بنیان اقتصاد مدرن و سرمایه داری رو شکل میده .
این پول به جامعه امکان رشد و حرکت میده اما پایه ش چیز تو خالی و فریب هست یعنی باز هم یه نیروی منفی ( فریب مفیستوفلس) به حرکت تاریخ کمک میکنه .قلب مدرنیته" قدرت و جادوی پول" و نهاد اعتبار است .
**۶-هلن و پیوند با کلاسیک ؛ "دور از هر چه آفریده به قلمرو صورت های بیشمار بگریز**
مدرنیته وقتی بحران مالی و مادی شو حل میکنه با یه خلا بزرگتری مواجه هست " خلا معنایی"
پول می تونه لذت ایجاد کنه ولی نمی تونه عمق و معنا و زیبایی جاودان بده . پس فاوست میره به سمت اسطورهای کلاسیک و هلن که نماد زیبایی کلاسیک هست .چون مدرنیته خودش آشوب و شتاب و تناقص هست پس به دنبال ریشه های تاریخی و الگوهای معنوی و زیبایی شناختی و تعادل در اسطوره ها و ادغام اونا با خودش هست .
فاوست میره به سرچشمه همه صور و ایده آل های ازلی جایی شبیه عالم مُثُل افلاطون یا ناخودآگاه جمعی یونگ .هلن و احضار میکنه با او ازدواج میکنه ولی فرزندشون ( هنر و شعر نوین رمانتیک ) زنده نمی مونه .
پس مدرنیته به سادگی نمی تونه میراث کلاسیک رو با خودش سازگار کنه حاصلش اگر چه زیبا و پرانرژی هست ولی دوام و پایداری نداره .
**۷- فتح طبیعت ؛ "چنین است که ردپای من میرا هرگز نخواهد توانست در گور گم شود"**
این پرده اوج آرمان عمل گرایانه فاوست در تصرف طبیعت وساختن جهانی نو هست .اون میخواد سرزمینی بسازه که درش انسان آزاد با انسان آزاد زندگی کنه و دستاوردهای به جهان واقعی و زندگی مردم اثر بذاره تا او جاودانه بشه .ولی حتی برای این آرمان متعالی و تحقق پروژه ش باید از روی خون بی گناهان رد بشه .این ذات پارادوکسیکال مدرنیته هست که از یه طرف نیروی عظیم برای ساختن دنیای نو و از سوی دیگه تخریب سنت ، طبیعت ، و زندگی های معصوم ایجاد میکنه . هم وعده آزادی میده هم با ویرانی همراه هست .
**۸-لحظه رهایی و مرگ فاوست ؛"سرشت جاودانه زن پیوسته ما را به سوی بالا میکشد"**
فاوست در پایان عمر چشم انداز جامعه آزاد و آباد رو می بینه و با رضایت میمیره .پروژه هاش اگرچه با خشونت و خون همراه بود اما آرمانش ساختن جهان برابر برای دیگران بود .پس علیرغم خطاها و ویرانی ها و خون های ریخته شده جهت حرکت تاریخ و روح انسان به سمت بالا و تعالی هست .
روح فاوست نجات داده میشه چون میل او " آری گفتن به زندگی بود ".
منظور از "نیروی جاودانه زن "اون چیزی هست که به مدرنیته بعد انسانی و امکان رستگاری میده تلاش برای تزریق بعد اخلاقی وشفقت اجتماعی به پروژه های مدرن .
- نیروی مردانه مدرنیته ؛ خلاقیت ، اراده ، ساختن جهان نو با خطر خشونت
- نیروی جاودانه زن ؛ عشق ، شفقت ، میل به تعالی که این خشونت رو متعادل و روح رو نجات میده .
ودر آخر؛
میل به توسعه فاوستی در جان همه مردان و زنان مدرن ریشه دوونده و همه ما الان اون "جوانک های مو بلند" هستیم ما هرگز قادر به مهار کردن اون قدرت های تاریک جهان زیرین نیستیم .کسی که معامله با اون نیروها رو قبول یا رد میکنه تمام " جامعه " هست پس در صورت انعقاد یا عدم انعقاد هر گونه معامله، همه ما نه فقط محق بلکه موظف به شرکت در اون هستیم . برای همه ما ها که خواستار شناخت خودمون هستیم فاوست گوته می تونه نقطه شروع خوبی باشه. به قول مارشال برمن اگه فاوست گوته رو نوعی نقد به مدرنیته بدونیم ، در عین حال یه جور چالش و مبارزه طلبی هم هست اون هم بیشتر به جهان ما تا جهان گوته .چالشی برای خلق شیوه هایی جدید مدرنیته که در اونها ؛توسعه برای خدمت به انسان وجود داره نه انسان برای خدمت به توسعه .
منابع من برای نوشتن این متن :
- فاوست گوته ترجمه به آذین
- تجربه مدرنیته از مارشال برمن ، ترجمه مراد فرهادپور
- تکامل آگاهی از رابرت جانسون ترجمه فرزانه اسلامی
- و تراژدی دکتر فاستوس از کریستوفر مارلو به ترجمه لطفعلی صورتگر.
امتیازم به کتاب صد در صد پنج از پنج هست
Sign into Goodreads to see if any of your friends have read
فاوست.
Sign In »
Reading Progress
Finished Reading
September 12, 2025
– Shelved
Comments Showing 1-9 of 9 (9 new)
date
newest »
newest »
message 1:
by
Ali
(new)
Sep 13, 2025 06:26PM
عالی نوشتید و بسیار یاد گرفتم. سپاس
reply
|
flag
فقط نوشته بودین که گوته تو جمهوری وایمار مشاور بوده که فکر کنم منظور دوکنشین وایمار بوده، چون جمهوری وایمار نزدیک به یک قرن بعد از نوشته شدن فاوست تشکیل میشه.
@Ali Ahmadi من ممنونم که خوندین و به درستی به اون قسمت اشاره کردین بله منظورم همون دوک نشین ساکس وایمار بود که به اشتباه جمهوری نوشتم الان اصلاحش کردم .
چه ریویوو دقیق و علمی و محشری نوشتین. امیدوارم کاربرهای گودریدز اینو بخونن چون واقعا درست و جامعه. جایی قبلا دیده بودم یک کاربری به اشتباه نوشته بود که فاوست گوته یه تقلید یا کپی از فاوست مولر هستش، تقریبا همچین چیزی. امیدوارم ایشونم این ریویوو رو بخونن :)
@Dream. Mممنون از شما رویا جان که ریویو رو خوندین و نظرتون رو نوشتین نظر لطف تون هست .فقط سعی کردم یه بخشی از خوانش مدرنیته و خوانش روانشناختی این اثر و باهم ترکیب کنم و امیدوارم مفید بوده باشه .
فرانک عزیز، خیلی لذت بردم از خوندن این ریویو، انقدر که مطمئنم روزی که کتابش رو خوندم بازم می یام مجدد بخونمش
@Hadis Hamdollahiفاوست جز آثار پیچیده ادبیات هست و متن ش هم در زبان آلمانی به صورت منظوم و شعر هست طبعا ترجمه ش هم پرتکلف هست به خصوص بخش دوم که نمادین - سمبولیک تر هم هست و خوندنش نیاز به تمرکز بالا و یه سری اطلاعات پیش زمینه ای به خصوص اسطوره های یونان و روم و سنت مسیحی داره .در کل اگه به اسطوره ها و ادبیات کلاسیک و فلسفه علاقه مند باشین خوندنش لذت بخش هست.


