Agir(آگِر)'s Reviews > آزادی یا مرگ
آزادی یا مرگ
by
by
Σε γνωρίζω από την κόψη, من ترا می شناسم
του σπαθιού την τρομερή, از تیغهی هراس انگیز شمشیرت
Σε γνωρίζω από την όψη, من تورا میشناسم از چشمانت
που με βια μετρά[ει] τη[ν] γη. که جهان را شتابناک نگاه میکند
Απ' τα κόκαλα βγαλμένη, برخاسته از استخوانها
των Ελλήνων τα ιερά, یک اثر مقدس یونانی
Και σαν πρώτα ανδρειωμένη, و شجاع چون باستانیان
χαίρε, ω χαίρε Ελευθεριά درود بر آزادی، درود
مرگ بر جنگِ کثافت و لعنتی...آری آن یکی گونهات را هم پیش آور...وقتی بر این گونهات سیلی میزنند...نگذار آتش جنگ روشن شود...خیلی ها را خواهد سوزاند...اما تنها تو نیستی!!...لعنتیها دارن بچهها و پیرها را هم سر میبُرن...به زنان تجاوز میکنند...مگر میشود به صلح فکر کرد!؟...بیشرفیست اگر به آن یکی گونهات فکر کنی...بگذاری دیگر بچهها و پیرها و زنانِ سرزمینت پیشکشِ این بدتر از جانورها بشوند!؟...گور بابای صلح...مگر وقتی طوفان میشود میپرسی چرا طوفان شده است؟...نه چارهای نیست...تمام زندگی و شرفت را به تیغه شمشیرت بسپار...نه خدایی هست نه انسانیتی...فقط آزادی یا مرگ
کسماس تکان نمیخورد. با صورت آغشته به باروت و خون به ضربانهای قلب خود که بشدت میزد گوش فرا داده بود. در وجود او پدرش، آن جنگجوی بزرگ، و اجدادش و کرت بیدار می شدند...این نخستین بار نبود که او می جنگید بلکه این جنگ از هزاران سال پیش شروع شده بود، و او هزاران بار مُرده و باز زنده شده بود
عثمانیهای متجاوز هنوز در یونان اند...مردان و زنان و کودکان این سرزمین را به بردگی گرفته اند و تجاوز میکنند و می کُشند...مگر برای یک یونانی چاره ای جز جنگیدن هم هست؟...اینجاست که کازنتزاکیس دست به یقهی خدا هم میشود...همانند اجداد باستانیشان که با تمام انسان بودنشان با خدایان هم جنگیدند...پیرمرد مشت بر سنگ لوح کوبید و فریاد زد: در این دنیا نه عدالت وجود دارد و نه رحم و شفقت. خدا چطور؟ واقعا خدایی هست؟ صدای ما را که نمیشنود. غلط نکنم یا کر است و یا رحم در دلش نیست
برای یک انسانِ ناچار از جنگیدن... بدون زمانی برای جستجوی معنای زندگی...تنها یک دلخوشی هست...مبارزه کردن...مبارزه برای آزادی...کاری که هرکسی جراتش را ندارد...یافتن یک معنا در پوچی بیانتهای جهان
فقط میدانم ما برده بدنیا میآییم و در تمام مدت عمرمان مبارزه میکنیم تا آزاد شویم
ما هچون کشتی بی سکان که بادبان افراشته است کور زندگی میکنیم و کور می میریم و باد مارا به هرجا که بخواهد میراند. کشتی زندگی ما سوراخ است و آب میکشد و ما روز و شب به خارج کردن آب از کشتی با تلمبه مشغولیم اما آب همچنان در کشتی بالا میآید، تا جایی که تلمبه زنگ میزند و دیگر کار نمیکند و ما غرق میشویم. زندگی جز این نیست و تو تا دلت می خواهد فریاد بزن
***
در سال 1823، دیونیسیوس سولوموس شاعر معروف یونانی این شعر را سرود که بعدها سرود رسمی یونان شد
من تورا می شناسم از تیغه هراس انگیز شمشیرت
من تورا می شناسم از چشمانت
که جهان را شتابناک نگاه می کند
بر خواسته از استخوان ها
یک اثر مقدس یونانی
وشجاع چون باستانیان
درود بر آزادی،درود
آنجا که شما زندگی می کنید
با دردی جانگاه در وجودتان
در انتظار آوایی هستید
که شمارا بخواند((دوباره برخیزید))
آن روز دیر زمانی بود که به تاخیر افتاده بود
گویی کفن شده بود
زیرا ترس مارا وحشت زده
وبندگی کمرمان را خم کرده بود...
شما که از غم و غصه تحقیر شده بودید
سرتان را به زیر انداختید
مثل فقیران از در گاه رانده
مثل کسانی که زندگیشان سراسر مصیبت است
آری،اماامروز هر پسر یونانی
با قدرت وپایداری تزلزل ناپذیر می جنگد
بدون خستگی در جستجو
مرگ یا پیروزی
του σπαθιού την τρομερή, از تیغهی هراس انگیز شمشیرت
Σε γνωρίζω από την όψη, من تورا میشناسم از چشمانت
που με βια μετρά[ει] τη[ν] γη. که جهان را شتابناک نگاه میکند
Απ' τα κόκαλα βγαλμένη, برخاسته از استخوانها
των Ελλήνων τα ιερά, یک اثر مقدس یونانی
Και σαν πρώτα ανδρειωμένη, و شجاع چون باستانیان
χαίρε, ω χαίρε Ελευθεριά درود بر آزادی، درود
مرگ بر جنگِ کثافت و لعنتی...آری آن یکی گونهات را هم پیش آور...وقتی بر این گونهات سیلی میزنند...نگذار آتش جنگ روشن شود...خیلی ها را خواهد سوزاند...اما تنها تو نیستی!!...لعنتیها دارن بچهها و پیرها را هم سر میبُرن...به زنان تجاوز میکنند...مگر میشود به صلح فکر کرد!؟...بیشرفیست اگر به آن یکی گونهات فکر کنی...بگذاری دیگر بچهها و پیرها و زنانِ سرزمینت پیشکشِ این بدتر از جانورها بشوند!؟...گور بابای صلح...مگر وقتی طوفان میشود میپرسی چرا طوفان شده است؟...نه چارهای نیست...تمام زندگی و شرفت را به تیغه شمشیرت بسپار...نه خدایی هست نه انسانیتی...فقط آزادی یا مرگ
کسماس تکان نمیخورد. با صورت آغشته به باروت و خون به ضربانهای قلب خود که بشدت میزد گوش فرا داده بود. در وجود او پدرش، آن جنگجوی بزرگ، و اجدادش و کرت بیدار می شدند...این نخستین بار نبود که او می جنگید بلکه این جنگ از هزاران سال پیش شروع شده بود، و او هزاران بار مُرده و باز زنده شده بود
عثمانیهای متجاوز هنوز در یونان اند...مردان و زنان و کودکان این سرزمین را به بردگی گرفته اند و تجاوز میکنند و می کُشند...مگر برای یک یونانی چاره ای جز جنگیدن هم هست؟...اینجاست که کازنتزاکیس دست به یقهی خدا هم میشود...همانند اجداد باستانیشان که با تمام انسان بودنشان با خدایان هم جنگیدند...پیرمرد مشت بر سنگ لوح کوبید و فریاد زد: در این دنیا نه عدالت وجود دارد و نه رحم و شفقت. خدا چطور؟ واقعا خدایی هست؟ صدای ما را که نمیشنود. غلط نکنم یا کر است و یا رحم در دلش نیست
برای یک انسانِ ناچار از جنگیدن... بدون زمانی برای جستجوی معنای زندگی...تنها یک دلخوشی هست...مبارزه کردن...مبارزه برای آزادی...کاری که هرکسی جراتش را ندارد...یافتن یک معنا در پوچی بیانتهای جهان
فقط میدانم ما برده بدنیا میآییم و در تمام مدت عمرمان مبارزه میکنیم تا آزاد شویم
ما هچون کشتی بی سکان که بادبان افراشته است کور زندگی میکنیم و کور می میریم و باد مارا به هرجا که بخواهد میراند. کشتی زندگی ما سوراخ است و آب میکشد و ما روز و شب به خارج کردن آب از کشتی با تلمبه مشغولیم اما آب همچنان در کشتی بالا میآید، تا جایی که تلمبه زنگ میزند و دیگر کار نمیکند و ما غرق میشویم. زندگی جز این نیست و تو تا دلت می خواهد فریاد بزن
***
در سال 1823، دیونیسیوس سولوموس شاعر معروف یونانی این شعر را سرود که بعدها سرود رسمی یونان شد
من تورا می شناسم از تیغه هراس انگیز شمشیرت
من تورا می شناسم از چشمانت
که جهان را شتابناک نگاه می کند
بر خواسته از استخوان ها
یک اثر مقدس یونانی
وشجاع چون باستانیان
درود بر آزادی،درود
آنجا که شما زندگی می کنید
با دردی جانگاه در وجودتان
در انتظار آوایی هستید
که شمارا بخواند((دوباره برخیزید))
آن روز دیر زمانی بود که به تاخیر افتاده بود
گویی کفن شده بود
زیرا ترس مارا وحشت زده
وبندگی کمرمان را خم کرده بود...
شما که از غم و غصه تحقیر شده بودید
سرتان را به زیر انداختید
مثل فقیران از در گاه رانده
مثل کسانی که زندگیشان سراسر مصیبت است
آری،اماامروز هر پسر یونانی
با قدرت وپایداری تزلزل ناپذیر می جنگد
بدون خستگی در جستجو
مرگ یا پیروزی
Sign into Goodreads to see if any of your friends have read
آزادی یا مرگ.
Sign In »
Quotes Agir(آگِر) Liked
“پهلوان سیفاکس پیر، مشت بر سنگ لوح کوبید و فریاد زد: در این دنیا نه عدالت وجود دارد و نه رحم و شفقت.خدا چطور؟ واقعا خدایی هست؟
.صدای ما را که نمی شنود
!غلط نکنم یا کر است و یا رحم در دلش نیست”
― Freedom or Death
.صدای ما را که نمی شنود
!غلط نکنم یا کر است و یا رحم در دلش نیست”
― Freedom or Death
Reading Progress
January 28, 2015
– Shelved as:
to-read
January 28, 2015
– Shelved
February 3, 2015
–
Started Reading
February 3, 2015
–
4.72%
"باز به کرت برگشتم.سرزمین پهلوانان و مردمی که اینبار سرزمینشان بدست ترکان عثمانی تصرف شده و خشم و غیرت در دل پهلوانانش موج میزند.مرگ یا آزادی
!!!"
page
35
!!!"
February 8, 2015
–
16.17%
"ای کرت بینوا!چند نسل است که تو بدبخت همچنان می نالی؟ آخر چه کسی به فریاد تو جواب خواهد داد؟ خداوند برای آنکه معجزات خود را نشان دهد باید کسی تهدیدش کند.بزرگان این دنیا نیز چنینند.پس اسلحه بردار که نجات تو از این راه میسر است!
این حرفی که پهلوان میکلس میزنه،از یه طرف آزادی کرت حاضرست هرکرای بکند و از طرف دیگر آمنه زن نوری پاشا دلش را برده
:)"
page
120
این حرفی که پهلوان میکلس میزنه،از یه طرف آزادی کرت حاضرست هرکرای بکند و از طرف دیگر آمنه زن نوری پاشا دلش را برده
:)"
February 21, 2015
–
20.62%
"افسوس که جوانی هزار سال نمی پاید! نکند خدای بزرگ از ترس اینکه ما جای اورا بگیریم نرم نرمک و مکارانه ما را خلع سلاح میکند؟ دندانهای مارا میکند،زانوان ما را سست میکند، کمر ما را می شکند،و از بینی و دهان ما آب جاری میکند.مرگ چیزی نیست که مرا بترساند، و من قسم میخورم که از مرگ نمیترسم.فقط دلم میخواهد که یکبار با یک گلوله که در مغزم خالی کنند بمیرم.اما این انحطاط تدریجی،خیلی بد است...نه،نه،من تاب تحمل ان را ندارم"
page
153
February 26, 2015
–
24.66%
"پهلوان میکلس زمزمه کنان با خود گفت:دیگر من بجز در مصاحبت اسب ها از هیچ چیز لذت نمیبرم.آه! ای کاش ساکنان جزیره کرت فقط جانوران درنده و گرگان و گرازان بودند...آدمها واقعا پست و بی معنی اند! همه عروسک خیمه شب بازی هستند
!"
page
183
!"
March 16, 2015
–
61.46%
"شجاعت واقعی آن است که انسان بی انکه از چیزی مطئمن باشد پیش بتازد.روح آدمی سوداگر نیست مبارز است.ما کرتیان جنگجو هستیم نه کاسب.قلب یک فرد کرتی اژدر است که بر کشتی های سلطان میزند و ان را منفجر می کند. "یک ساعت آزاد زیستن بِه که چهل سال برده و زندانی بودن" شعری از ریگاس فرایوس شاعر میهنی کرت"
page
456
March 16, 2015
–
62.26%
"آمنه چقدر دلش میخاست با نامزدش به انجمن برود و آن چهارده پهلوان بزرگ چون عقاب به ردیف بر سر سنگها می نشستند تماشا کند!و نیز آن پهلوان میکلس خیره سر بدعنق را ببیند که با یاد او پس..هایش سخت به خارش می افتاد!لیکن خدایا،چرا آمنه به فکر پهلوان میکلس می افتد؟چه چیز در وجود او هست که این زن را بسوی خود می کشد؟او که آدم نیست،شیطان درنده و غیرقابل معاشرت و زشتروئی است"
page
462
March 16, 2015
–
62.4%
"نوری بیگ و جسم او از ذهن آمنه رخت بربسته بودند.انگار هرگز در آغوشش نگرفته بود.گوشت تن آمنه به دریا می مانست که چون کشتی ای از میان آن بگذرد و در آن شیاری برای چند لحظه پدید آورد پس از گذشتن ان کشتی باز آبها سر به هم می آورند و بکر و دست نخورده می شوند.آیا آن پاشای خرف که اورا از پدرش خریده بود یا دیگر هم آغوش هایش،هیچ به یاد می آورد؟این پیشه پدرش بود که دختران زیبا پس بیندازد و خوب چاق و چله شان کند و سپس بفروشدشان"
page
463
March 17, 2015
–
81.13%
"امروز حسابی شاد شادم.یه رکورد جدید نزدیکای سال نو ثبت کردم.دیروز طوری به جان این کتاب افتاده بودم که گاهی حساب و کتاب از دستم در می رفت و ناگاه دیدم 152 صفحه در یک روز خوانده ام.یادایام نوجوانی افتادم که تا 150 صفحه در روز سه تفنگدار رو میخوندم. فک نمیکردم دوباره بتوانم این رکورد رو بشکنم.دو صفحه هم زیاده
:))"
page
602
:))"
March 17, 2015
–
42.72%
"روزی مرگ آمد و جلو در خانه پیرمرد ایستاد و به حیاط وسیع آن نگاه کرد.پسران زیاد بودند و بسیار هم شجاع بودند.مرگ سهم خود را خواست.گروهی را در جنگ از پا انداخت و برخی را ناجوانمردانه در بستر کشت.پیرمرد میدانست که اجل فرمانبر و نوکر بیمقدار سلطان آسمانهاست و رسالت دارد تا خراج خدا را وصول کند.بنابراین خاموش و بدون گریه به دنبال جنازه می رفت"
page
317
March 17, 2015
–
72.51%
"در مورد زن درست همینطور است! اصولا اگر مردی معشوقه خود را بزور نرباید عروسی چه لذتی دارد؟اگر خانوادهها موافق باشند وعروس را شانه بزک کرده باشند وسفره عروسی پهن باشد در آن لطفی نیست.گوشتی که به دزدی به دست نیامده باشد مزه ندارد.آنوقتها عاشق بر اسب می نشست و معشوق را به تاخت می ربود و اورا که به ظاهر مقاومتی از خود نشان می داد به ترک اسب خود می نشاند ومثل تیر شهاب بسوی خانه خود میگریخت و در ضمن تاختن تیرتفنگ خالی میکرد"
page
538
March 18, 2015
–
Finished Reading
Comments Showing 1-2 of 2 (2 new)
date
newest »
newest »



شعرتون عالی بود 👍👍👍😍